بوتاکس، فیلمی ار رضا کاظمی

بالاخره اتفاق افتاد. پس از سالها توانستم مجوز کارگردانی فیلم بلند و پروانه ساخت نخستین فیلم بلند سینمایی ام را بگیرم. زحمت پیگیری اش بر دوش دوست عزیز تهیه کننده ام بود که بسیار جنگید و دوید تا از این مانع بیهوده بگذریم.

حالا در مرحله انتخاب نهایی بازیگر هستیم و به زودی شرح و خبر کاملتری خواهم نوشت. (این پست در روزهای آینده به روز خواهد شد)

چرا به فردای ایران امید ندارم؟

تصویر اول

سال‌ها پیش در دوران سربازی با تعدادی تکاور بسیجی به اردو رفتم. پزشک پادگان بودم و این وظیفه بر دوشم بود. انسان‌های غریبی بودند. ورزیده و تنومند بودند و چالاک و اغلب خوش‌چهره. ساده و باصفا. بی‌غل‌و‌غش. کتمان نمی‌کردند که استشهادی‌اند و آماده اعزام به عراق و لبنان. تمام وجودشان آکنده از عشق و ایمان بود. با نهایت احترام با من که هم ظاهرشان نبودم و نیستم رفتار می‌کردند.

گروهی از مردان و زنان تحت پوشش یک هیأت کوهنوردی در بخشی از مسیر با ما تقاطع کردند. یکی از تکاوران که با من صمیمی‌تر شده بود در گوشم گفت: دکتر جان! کاش می‌توانستم این مفسدین را به رگبار ببندم. این معلوم‌الحال‌ها که مختلط هستند.

نگاهش کردم. شوخی نمی‌کرد. به‌شدت معذب بود از دیدن هیأت کوهنوردی.

نگاهش کردم. هیولا نبود. مؤمن بود به حرفش. مهربان بود و زیبا. زلال بود. این‌گونه یادش داده بودند. چیزی برای گفتن نیافتم. این گسل عمیق در باور او و من را با حرف نمی‌توان پر کرد.

در خود شکستم.

تصویر دوم

پسردایی تنومندم تعریف می‌کرد که در سربازی به دلیل وضعیت جسمانی‌اش افتخار عضویت در یگان ویژه داشته است. خاطراتش را با آب‌وتاب و لذت بازمی‌گفت. شرح می‌داد که در جریان یک ناآرامی در یک روستا یا حومه شهر (دقیقش یادم نیست) چند تا ساق پا و دنده و… از کارگران معترض کوره پزخانه (یا همچو جایی) شکسته. تکنیک باتون زدن را نمایش می‌داد و از جذابیت‌های این کار می‌گفت. می‌گفت چطوری باید بزنیم که طرف را ساقط کنیم اما نمیرد.

نگاهش کردم. ساده بود و صمیمی. همان پسردایی رفیق و همبازی روزگار کودکی. همان شریک خاطره‌های معصوم دوردست.

نگاهش کردم. هیچ نمی‌توانستم بگویم. دست‌کم خوشحال بودم که خدمتش تمام شده. هنوز می‌شد بغلش کرد و بوسید.

تصویر سوم

چند ماه پیش از انتخابات ۸۸ فیلم مستندی ساختم با نام ژان والژان. در زادگاهم لاهیجان. از عنوانش پیداست که درباره فقر بود. سکانس پایانی و نسبتا طولانی فیلمم در دکه‌ای چوبی می‌گذشت که چای میفروخت. با چند جوان و میان‌سال. همه ندار و پاپتی. از هر دری حرف زدند و درد دل کردند و آواز خواندند و خندیدند و گریستند. ساده بودند و زلال. بی‌آلایش. همه از دم شاعرپیشه و شیدا.

فردای انتخابات، یکی از همان جوان‌های بسیار دردمند و فقیر را دیدم: عربده‌کشان با عکس احمدی‌نژاد بر ترک موتور رفیقش سوار بود و ابراز شادمانی و پیروزی می‌کرد.

هیچ قرابتی میان تفکرش (که در فیلم کاملا هویداست) و نامزد محبوبش نیافتم. در فیلم علیه احمدی‌نژاد کلی بدگویی کرده بود که البته در تدوین سانسور و تعدیل کردم.

نگاهش کردم. پیدا بود که خوشحال است. بعد از آن هرگز ندیدمش. که بپرسم اکنون بر کدام طریقی. شاید این روزها…

تصویر آخر

گسل طبقاتی… گسل ایدئولوژیک… شالوده‌ی تاریخ و تمدن ایرانی است. مال امروز و دیروز نیست. این دره‌ها را نمی‌توان پر کرد. بخشی از هویت ماست. مرام ماست. ما آدم‌های چندان بدی نیستیم اما…

پیدا کنید مزدور را

trump-294~1920x1080

من یک عادت عجیب و افراطی دارم: یا سراغ چیزی نمی‌روم یا اگر بروم باید تهش را دربیاورم. مثلا به مدت دو ماه شبانه‌روز در تمام اوقات بیکاری‌ام (باور بفرمایید حتی در دستشویی) از یوتیوب شعبده‌بازی نگاه می‌کردم. دل و روده شعبده‌بازی را درآوردم. از قدیمی‌ترین ویدیوها تا جدیدترین. از پیشکسوتان تا تازه‌واردها. تمام قسمت‌های شوی جذاب و موفق (پن و تلر: فریب‌مان بده)، همه شعبده‌های گات تلنت کشورهای مختلف و… را دیدم. حتی یک مورد از زیر دستم در نرفت. حتی با کمی تمرین چند تا تردستی درجه‌یک هم با سکه و ورق یاد گرفتم که برای دوستان و خانواده و حتی در مطب برای بیماران انجام دادم و در همه موارد بازخورد مثبت گرفت. بعدا برای‌تان می‌گویم که چرا شعبده‌بازی برایم بسیار مهم و فراتر از سرگرمی است. می‌توانم در این زمینه حتی کتابی بنویسم اما به نوشتاری بسنده خواهم کرد.
بعد از درآوردن ته شعبده بازی، سراغ دوربین مخفی از نوع prank رفتم و حدود یک ماه به شکلی افراطی و پیگیرانه، تمام prank های جذاب و غیرجذاب و… را بلعیدم.
تماشای این حجم عظیم از prank گذشته از وجه سرگرمی‌اش، برای من حاوی نکاتی اساسی درباره وجوه جامعه‌شناختی و روانشناسانه است. از جمله این که چه‌قدر میزان بزهکاری و ارتکاب به دزدی در جوامع پیشرفته هم بالاست. و این‌که چه تفاوت معناداری میان واکنش و رفتار سیاه‌پوستان و سایر نژادها در مواجهه با شرایط بحرانی یا خاص وجود دارد. صحبت کردن از سیاه‌پوستان در شرایط فعلی شبیه سخن گفتن از هالوکاست است. ژست لیبرال اجازه هیچ نقدی در این باره نمی‌دهد. انگ نژادپرستی آماده چسبانیدن بر پیشانی گوینده هر سخنی درباره سیاهان است. اما از این فریبکاریهای نمایشی (که نقاب پلشت آزادمنشی‌اند) که بگذریم، تماشای حجم خشونت و بزهکاری و بطالتی که در سیاهان در انبوهی از prank‌ها دیدم، برایم شگفتی‌آور بود. انسان‌هایی به‌شدت بی‌تحمل، آماده‌به‌خدمت برای تفنگ و چاقو کشیدن و مشت زدن به فک و دماغ دیگران. با بی‌رحمی و خشونتی باورنکردنی و فراتر از انتظار. و آمادگی عجیب و غریب برای دزدیدن مایملک دیگران به طرفه‌العین (حتی کسانی که فقیر نیستند).
نقش انکارناپذیر ژنتیک در خصوص خلق‌وخو به کنار. اما آیا نارواست اگر بگوییم که حتی ایالات متحده هم به‌رغم همه ادعاهای کرکننده‌ی هالیوود و سی‌ان‌ان و ای‌بی‌سی، و نمایش پرهزینه و هشت‌ساله‌ی ریاست اوباما (که کم‌ترین هزینه‌اش به آتش کشیدن خاورمیانه بود) نتوانسته از زیر سایه نژادپرستی و احساس سرخوردگی و نفرت ریشه‌دار سیاهان از سفیدپوستان بیرون بیاید و به جای عادی جلوه دادن رابطه میان نژادها، آن را حقیقتا عادی کند؟
و آیا جز این است که انتخاب ترامپ از سوی سفیدپوستان شوونیست و پاتریوتیک و نژادپرست آمریکا (با استعارت از ادبیات احمقانه روزنامه مزخرف کیهان) مشت محکمی بر دهان گفتمان سیاه‌سالاری هالیوود بود؟
بهار امسال وقتی نقدی با همین محتوا بر فیلم get out (فیلمی بی‌اندازه احمقانه و سیاه‌سالارانه) برای مجله فیلم نوشتم چند روز بعد مدیر مسئول مجله به من زنگ زد و صراحتا پرسید که آیا از طرف وزارت اطلاعات تحت فشارم یا مزدور روزنامه کیهان شده‌ام؟
ایشان مواضع من را ضدآمریکایی و هم‌سو با کیهان دیده بودند در حالی که چشم بر انبوه نقدها و نوشته‌های یک دهه اخیرم بسته بودند که قطعا هیچ سنخیتی با کیهان نداشت بلکه همواره حاوی نقدهای بی‌پروا به خفقان و سانسور و کوته‌بینی متولیان بود. در این یک مورد هم علیه (آمریکا) چیزی ننوشتم که اگر می‌نوشتم هم دلیلی بر مزدوری نبود بلکه علیه فریبکاری دموکرات‌ها نوشتم که برخلاف ادعاهای فریبنده و انسان‌دوستانه‌شان عامل سیاه‌روزی خیلی‌ها از جمله ما ایرانی‌ها بوده‌اند: از جیمی کارتر پلشت تا اوبامای ابلیس‌صفت که دستش آغشته به خون بیگناهان بسیار در مشرق‌زمین است که برخی را من و شما خوب می‌شناسیم؛ بر آسفالت پایتخت کرختی و غم.