به بهانه درگذشت هاشمی رفسنجانی

درگذشت آقای هاشمی رفسنجانی، فرصتی است به‌هنگام و لازم برای درنگ بر یکی دو ویژگی عجیب وضعیت سیاسی کنونی ایران. هاشمی رفسنجانی به‌تنهایی یعنی نیمی از تاریخ انقلاب اسلامی ایران. مرگ او مرگ یک روحانی معمولی یا یک سیاست‌مدار نیست. فقدان او یعنی حذف و غیاب همیشگی یک نیروی متعادل‌کننده. این متن از زاویه‌ی نگاه یک سرسپرده به حکومت ایران یا فردی معترض به موجودیت آن نوشته نشده است. تلاش می‌کنم وضعیت موجود را فارغ از دل‌بستگی‌های خودم توصیف کنم وگرنه وجود تعادل در سیستم موجود برای هر نحله‌ی فکری معنای متفاوتی دارد. نان یا آرمان یکی در عدم تعادل است و نان و آرمان دیگری در تعادل و ثبات. همین‌جا نخستین ویژگی بارز نظام جمهوری اسلامی به شکلی ضروری به میان می‌‌آید. آیا این نظام متکی بر یک بینش و نگرش مدون و یا رویکرد احزاب با مرامنامه‌ی قاطع و‌ شفاف است یا متکی به سلیقه و بینش شخصی افراد؟

بی‌تردید متکی به فرد بودن نظام جمهوری اسلامی، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌هایش است. تمام کنش‌مندی و سیاست‌‌ورزی هاشمی رفسنجانی، محصول ویژگی‌های سرشتی شخصیتی او به علاوه‌ی آمیختگی‌اش با تجربه‌های زیست‌روانشناسانه‌ی منحصربه‌فرد خود اوست. او از دل یک آکادمی یا پرنسیب حزبی خاصی بیرون نیامده بود و خودش هم کسی را به شکل آکادمیک یا با تدریس خصوصی پرورش نداد. این‌چنین است که تمام ویژگی‌های خاص او که موجب تصمیم‌گیری‌هایی شد که اثرات بسیار تعیین‌کننده و قاطعی بر سرنوشت چند ده میلیون ایرانی در چهار دهه اخیر گذاشتند، در کالبد و هویت یک شخص دیگر متجلی نخواهد شد. او به سادگی، نماینده‌ی برداشت (اجتهاد) خودش بود و اغلب تصمیم‌های تاریخ‌سازش در مقاطع مختلف (ریاست مجلس، ریاست جمهوری و…) پیشینه‌ی حزبی یا اتکا به خرد جمعی نداشت. چنین قضاوتی را می‌توان به اغلب تاریخ این چند دهه تعمیم داد. آیت‌الله مصباح یزدی فقط یک نفر است. آیت‌الله شاهرودی فقط یک نفر است. آیت‌الله خلخالی فقط یک نفر بود. آیت‌الله بهشتی و آیت‌الله مطهری فقط و فقط یک نفر بودند و… و… و… . از این روست که دیگر هرگز کسی با ویژگی‌های آقای خلخالی و گستره‌ی تاریخ‌ساز تصمیم‌‌گیری‌های قاطع و تیز ایشان در جمهوری اسلامی دیده نشد. کافی بود در همان مقطع یک فرد دیگر به جای خلخالی تصمیم می‌گرفت تا بر پایه‌ی تفاوت در احساس و ادراک، نتیجه‌ی دادرسی، به‌مراتب آسان‌گیرانه‌تر یا سخت‌گیرانه‌تر شود. این را نباید به معنای خودمحوری و خودسری مطلق دانست. نکته اساسی این است که همه‌ی جوانب تصمیم‌گیری‌های رجال بزرگ نظام، هرگز فارغ از سایه‌ی سنگین سلایق و ویژگی‌های شخصی نبوده است. این را نه لزوماً در سطوح بالای مدیریت، بلکه در خردترین نهادها مانند اداره‌ی پست یک شهرستان کوچک و دورافتاده هم می‌توان دید. با تغییر رییس چنین اداره‌ای، تقریباً همیشه یا دست‌کم تا هر جایی که خلأ قانونی وجود داشته باشد (که معمولاً خیلی زیاد وجود دارد!)، با تصمیم‌هایی بسیار شخصی و سلیقه‌ای و عجیب روبه‌رو خواهیم بود. ساختار مدیریتی در ایران کنونی، این اجازه را بی‌رحمانه به دون‌پایه‌ترین مدیران هم می‌دهد که سلیقه خود را به نحوی افراطی و بی‌مهار در اغلب تصمیم‌ها به کار بگیرند؛  سلیقه‌ای که می‌تواند به‌راحتی موجب تیره‌بختی یک عده و رونق بازار عده‌ای دیگر شود، آن هم در بستری متعارض با قانون. باری، بر این باورم که کیفیت و محتوای سیاست‌ورزی آیت‌الله رفسنجانی که اساسی‌ترین نقش را در شکل‌گیری ایران کنونی داشته است با غیاب جسمانی او برای همیشه از عرصه‌ی سیاست ایران رخت برمی‌بندد و هیچ بدیلی نخواهد داشت. با مرگ ایشان که حتی در فقدان اقتدار سالیان دور هم نقشی تعیین‌کننده در مناسبات سیاسی داشت، ما پا به دوران تازه‌ای از تاریخ انقلاب گذاشته‌ایم.

بررسی سیر و سلوک روحانیت و برون‌داد آن در جامعه، آشکارا نشان می‌دهد که در چند دهه‌ی اخیر، گرایش روحانیت به سمت دوری از زندگانی مردم و اتخاذ راهکارهای دافعه‌برانگیز و خوانش سختگیرانه و خشونت‌بار از دین نبوده است. این ویژگی را به‌خصوص به شکلی امیدوارکننده در نسل جوان روحانی می‌توان دید که به شکلی واقع‌بینانه، رفاقت با دستاوردهای مدرنیته و قرابت با سرزندگی و شوخ‌وارگی نسل جوان را به عبس و یبس نالازم مسبوق به سابقه ترجیح داده‌اند و دست‌کم درظاهر می‌کوشند خود را از جنس و شکل خیل مردم این زمانه، نشان دهند. از این روست که محال است روحانیونی با قهر و غضب و نگاهی تنگ و سخت به زندگی، از دل این مناسبات اجتماعی ظهور کنند و قرائتی داعش‌پسند و دافعه‌برانگیز از دین ارائه کنند و انتظار موفقیت و جلب نظر هم داشته باشند. نظیر این گرایش را در مذهبی‌های مدرن هم می‌توان دید که به پیروی از مراجع خود، نگاهی آمیخته با واقع‌بینی و عطوفت، به مختصات این روزگار دارند. هاشمی رفسنجانی احتمالاً از این حیث، از زمانه‌ی خویش بسی پیش بود (مثلاً او تنها روحانی نامداری است که همسر و دخترانش را به‌آسانی در انظار دیده‌ایم و از این حیث، احتمالا در آینده هم هرگز نمونه‌ی مشابهی نخواهیم داشت) و در یک دهه اخیر، غلظت بیش‌تری به این ویژگی سرشتی بخشیده بود و می‌توانست سخت‌گیری‌های بی‌انعطاف دوران ریاستش بر دولت (که مصادف با هجمه به هر صدای مخالفی بود) را تلطیف کند و نزد مردمِ خسته از سخت‌گیری، محبوب یا محبوب‌تر از گذشته‌ها جلوه کند. شوربختانه، مخالفان پرسروصدای رفسنجانی در تریبون‌های متعدد، هرگز به این صرافت نیفتادند که برای کم‌رنگ کردن محبوبیت او، رویه‌ای چون او پیشه کنند و برعکس، به شکلی عجیب چاره را در سخت‌گیری روزافزون بر مردم دیدند و البته هنوز هم دلیلی برای نمایش اندکی محبت و عشق نمی‌بینند. در این دوقطبی عجیب، به جای تلاش برای به دست آوردن حب مردم، فقط حلقه‌ی زندگانی مردم عادی تنگ‌تر می‌شود؛ مردمی که به گواه آمارها، از محزون‌ترین و افسرده‌ترین مردمان زمین‌اند. به این ترتیب، بخشی از محبوبیت فزاینده‌ی رفسنجانی در یک دهه اخیر، حاصل خصومت عجیب مخالفانش با مردم است که فقط برای مردم شاخ و شانه می‌کشند و بی‌وقفه از درگاه تهدید و ارعاب سخن می‌گویند. این یکی از شگفتی‌های بزرگ مناسبات سیاسی ایران است که در هیچ کشوری نظیرش را نمی‌توان یافت؛ چون همه‌جا رقابت بر سر جذب مردم است!

ما، زندگی اجتماعی و اثر پروانه‌ای

حتما درباره اثر پروانه‌ای چیزهایی می‌دانید. این مفهوم دراین‌باره است که هر رخداد کوچک و بی‌اهمیتی در هر جای کره زمین می‌تواند اثری شگرف و هولناک به دنبال داشته باشد. به تاریخ که نگاه کنیم بسیاری از رخدادهای مهیب بر پایه رخدادهای خیلی خرد شکل گرفته‌اند یا درست‌تر بگوییم، پیامد یک تصمیم یا اتفاق خیلی شخصی بوده‌اند. نمونه شاخصش شروع جنگ جهانی اول است و راننده سفیر که یک خیابان را اشتباه پیچید و… . یا نمونه عجیب مربوط به محبوب‌ترین رییس جمهور تاریخ ایالات‌متحده، جان اف کندی که به دلیل آسیب ورزشی در دوران دبیرستان ناچار بود کرستی به کمر ببندد که تا میانه قفسه سینه بالا می‌آمد. روزی که کندی ترور شد (و قطعا سرنوشت سیاسی همه کشورها به این رخداد گره خورد) همین کرست نقش اساسی را در مرگ او ایفا کرد. شلیک اول به کندی اصابت نکرد و واکنش طبیعی او باید این می‌بود که سرش را بدزدد و سریع برود زیر صندلی. اما آن کرست شق‌ورق که محافظ ستون فقرات کندی بود و او را عصاقورت‌داده نگه می‌داشت، ابدا اجازه چنین حرکت منعطفانه‌ای را به او نمی‌داد. نتیجه این شد: کندی همان‌طور سیخ نشست و گلوله دوم مغزش را ترکاند.

از عرصه پشمکی اما بزرگ‌نمای سیاست و تاریخ که بیرون بیاییم، ما در زندگی روزمره هم بی‌وقفه در معرض اثرگذاری بر سرنوشت دیگران هستیم، گاهی با رفتار و واکنش فعالانه و گاهی با انفعال. ما به‌رغم تمام دل‌زدگی از همنوعان جهان‌سومی و کرختی ذاتی برای هر حرکت فعالانه، دست‌کم باید در حیطه خانواده و دوستان نزدیک خود بار مسئولیت بر دوش بکشیم. وقتی در برابر موفقیت یا پیشرفت یک همنوع، مطلقا سکوت می‌کنیم (چه از سر حسادت یا چه از سر نادانی ذاتی) اثر منفی مهمی بر سالیان پیش روی زندگی او می‌گذاریم. وقتی از همدردی با کسی که یقین داریم نیازمند همدردی است دریغ می‌کنیم، قطعا عامل مهم و مخربی در ادامه مسیر زندگی او خواهیم بود. وقتی میدانیم با اندکی کمک، می‌توانیم تراز زندگی یک دوست را جابه‌جا کنیم و او را به عرصه‌ای تازه بیاوریم و از این دریغ می‌کنیم یا به خودمان می‌قبولانیم که مشکل او هیچ ربطی به ما ندارد، از یک قاتل زنجیره‌ای هم بی‌رحم‌تر و هراسناک‌تریم.

اگر دقت کنید، ما اغلب در خصوص نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌مان (خواه برادر یا دوست یا همکار) همین شیوه انفعالی را در پیش می‌گیریم چون در خیالمان، انفعال یعنی انجام ندادن یک کار و خب نتیجه‌اش این می‌شود که ما در بدترین حالت، کاری علیه کسی نکرده‌ایم. اما این فقط خودفریبی بزرگی است که مرز انسان و اهریمن را مخدوش و مبهم می‌کند.

حساب اثرگذاری فعالانه که جداست. وقتی وسط صحبت مشتاقانه کسی، همه جور بی‌اعتنایی به او می‌کنیم که احساس کند حضورش اضافی است یا وقتی دل‌بستگی کسی یا کاستی ظاهری‌اش را به سخره می‌گیریم، پلشت‌ترین جاندار این زمین بی‌عدالتیم.

بله، ما پیوسته فعالانه و منفعلانه بر اطرافیانمان اثر می‌گذاریم و اغلب، اثر منفی…. استعدادی را در نطفه خفه می‌کنیم. فردی آرام و سربه‌زیر را گرفتار عقده و خشونت می‌کنیم. یک نفر را با بی‌اعتنایی به سوی خودکشی یا خودویرانگری سوق می‌دهیم و… و در تمام این موارد اصلا خودمان را دخیل در سرنوشت دیگران نمی‌دانیم.

 این‌گونه است که جهان سوم، جای متعفنی برای زیستن است. جهان سوم یک جغرافیا نیست، یک خط مشی زندگانی است. هوایی است که در آن بار بیهوده‌ی تن به دوش می‌کشیم.  

مرور سریع فیلم‌های 2016

این پست تا مراسم اسکار 2017 (اسفند 1395) به روز خواهد شد

دزدی از یک دزد

محصول اسپانیا. دزدی از بانک در یک سیستم فاسد (کدام سیستم است که فاسد نیست؟). فیلم‌های مربوط به دزدی از بانک برایم همیشه مسحورکننده هستند. مناسبات پیچیده‌ای از اخلاق ارائه می‌دهند و من تقریبا همیشه در قطب دزدها قرار می‌گیرم! جذابیت سینما همین‌جاها خودش را نشان می‌دهد. می‌دانم که ساحت سینما تنها جایی است که می‌شود جانب قانون‌شکنان سمپاتیک را در مقابل قانون‌رانان حال‌به‌هم‌زن گرفت و  البته این را هم می‌دانم که متاسفانه برآیند قانون هرگز چیزی جز پلشتی و تباهی نبوده. فیلمی جذاب و درگیرکننده. مثل همیشه سینمای اسپانیا جسور و راهگشاست.

امتیاز من: 10 از 10

شلی

نام کارگردانش علی عباسی است که احتمال می‌دهم ایرانی باشد! فیلمی از سینمای دانمارک. فیلمی اتمسفریک، بدون قصه‌ای پرشاخ‌وبرگ، که هر مذاقی را خوش نمی‌آید. من که شیفته چنین فضاسازی‌هایی هستم.

امتیاز من: 7 از 10

قطار بوسان

مرام زامبی‌ها سرراست است و دنیای‌شان ساده و بی‌شیله‌پیله: گاز می‌گیرند! این هم یک زامبی‌بازی پرخرج و شکیل با پیام‌های انسانی و اغلب نخراشیده. در عین حال، فیلمی که شاید از بهترین‌ها در ژانر خودش نیست اما ارزش یک بار دیدن را دارد.

امتیاز من: 7 از 10

Midnight Special

در عجبم که چگونه سازنده شاهکار (پناه بگیرید) به چنین فیلم عبث و پرتی رسیده. فیلمی با تفکری کودکانه و پرداختی کودکانه که نمی‌تواند جوابگوی ادعای گزاف قصه باشد. چیزی جز حیرت و افسوس ندارم.

امتیاز من: 5 از 10

فرانک و لولا

نگرانم که مبادا در هیاهوی فیلم‌های پرطمطراق و پرسروصدای سال، فرصت تماشای فیلم‌هایی از این دست، از دست برود. این جور فیلم‌های کم‌هزینه و کم‌ادعا، اغلب دیده نمی‌شوند و بیچاره ما که بی‌نصیب می‌مانیم. این فیلمی است برای هر کسی که درگیر معنای بی‌پناه عشق است آن هم در این روزگار بی‌پدر که بکر بودن عشق (بخوانید: بکارت) مفهوم دمده و سخره‌آمیزی است. تماشای این درام تلخ، برای هر سرگشته عشق در ویرانسرای مدرنیسم، یک ضرورت است. و من حتما آدم خوش‌بختی هستم که درامی چنین هوشیار، با بازی مایکل شانون گره خورده؛ مردی که بی هیچ تردیدی در باور من برترین بازیگر زنده‌ی این روزگار است. تا پیش از مرگ دریغ‌انگیز فیلیپ سیمور هافمن نمی‌شد این لقب را به شانون داد اما امروز او زنده‌ترین نقش‌پرداز سینماست. با خطوطی بر رخ و خراشی بر صدا و شکوهی در سکوت، که عمق تنهایی و بی‌پناهی آدمیزاد را در وانفسای تقلای زندگی به تصویر می‌کشد.

قصه‌ی فیلم خالی از کاستی و سستی نیست اما وقتی مایکل شانون را داری و برایش فضا فراهم می‌کنی، دیگر نگران هیچ چیزی نباش. و البته یک پایان‌بندی خوب هم خیلی وقت‌ها جور خیلی از نداشته‌ها را می‌کشد. این یک قانون جادویی است.

امتیاز من: 9 از 10

تونی اردمن

نماینده سینمای آلمان برای اسکار 2017. فیلمی با مایه‌ها و حرف‌های آشنا که به لطف جذابیت یکی از دو شخصیت اصلی‌اش، تماشاگر را تا پایان با خود می‌کشد. هرچند ربطی به سینمای مورد علاقه‌ام ندارد اما فیلم شسته‌رفته و سرحالی است و نمی‌توانم این سرحالی را نادیده بگیرم.

امتیاز من: 8 از 10

حسابدار

هالیوود در وضعیت حقیر و کوته‌اندیش آشنایش. مهملات بی اصل و اساس، باد کردن مارمولک به خیال ارائه‌ی تمساح. فیلمی درخودمانده (اوتیستیک!). اصلا توصیه نمی‌شود.

امتیاز من: 5 از 10

چشم‌های مادرم (نیکولاس پشی)

فیلمی به غایت سودایی و مالیخولیایی. تلنبار اندوه تنهایی و مرگ در گوشه‌ای متروک و پوسیده از دنیا. تماشای فیلم به کسانی که روحیه آسیب‌پذیر دارند پیشنهاد نمی‌شود. ساند ترک فیلم به طرز متناقضی، شیرین و هراس انگیز است.

امتیاز من: 8 از 10

زیر سایه (بابک انوری)

نگاهی متفاوت به جنگ ایران و عراق. در مایه های فیلم وحشت. برون فکنی روانشناسانه ی اضطراب و خفقان یک نسل. گاهی خامدستانه و گاهی درخشان در اجرا. فیلمی برای مرور دلتنگی ما قربانیان جنگ.

امتیاز من: 7 از 10

شب منهتن (برایان دیکوبلیس)

یک بی مووی خیلی خلاص از دار دنیا که فقط میخواهد به هر ترفندی شده، معما داشته باشد و معمایش را به اندازه یک فیلم بلند کش بدهد. کاستی های قابل توجهی میشود برای ساختار درام این فیلم برشمرد اما نقشبازی قدرتمندانه آدرین برودی، خودش یک جذابیت گردشگری است. خدا حفظش کند.

امتیاز من: 7 از 10

خدمتکار (پارک چان ووک)

فیلم استاد که او را با شاهکار Old boy می‌شناسند، به لحاظ قصه‌گویی و درام عالی است اما فراتر از آن فیلم مهمی است برای درک اهمیت سیاسی و ایدئولوژیک همجنسگرایی زنانه که چند سالی است در سینما به شکل دلواپسانه (بدجور دلواپسانه) متجلی شده است. راه رهایی از زنجیر استبداد مردانه این است: “دیگر نیازی به قضیب نیست.” و این اصلا عجیب نیست.

این فیلم مهم است، به دلایلی غیرسینمایی. نماد شاخص روزگاری است که آیندگان از آن به عنوان نقطه عطف سرنوشت انسان بر زمین نام خواهند برد. بخشی از آن آگاهی سترگ که علیه اراده معطوف به هستی و در نتیجه، علیه ایدئولوژی‌های مستقر و منتفع کنونی است.

امتیاز من: 8 از 10

نفوذی (برد فرمن)

یک فیلم گنگستری و مافیایی و البته پلیسی درجه‌یک با موقعیتی جذاب و حسابی دراماتیک به سبک و سیاق هالیوود. برایان کرانستون در جای درست قرار گرفته، جایگاه نوپای یک کلیشه محض. مهم‌ترین نکته فیلم غرق کردن مخاطب در جذابیت یک زندگی تبهکارانه است که حس متناقض عجیبی در پایان خلق می‌کند. و نکته دیگر: این فیلم یک‌جورهایی به سرنوشت ما ایرانی‌های بدبخت گره خورده. قصه پول‌هایی است که آخرش بمب شدند و ریختند بر سر سربازان و هم‌وطنان ما.

امتیاز من: 8 از 10

هیولای پول (جودی فاستر)

فیلمی با یک موقعیت آشنا اما همچنان جذاب، با نگاهی هجوآمیز به یک مقوله بسیار غم‌انگیز. و جرج کلونی که آثار سالخوردگی‌اش آشکارتر از قبل شده اما همچنان دلپذیر است.

امتیاز من: 8 از 10

چندش‌آور (کیوشی کوروساوا)

سینمای خاور دور، در یک دهه اخیر خودش را در ژانر وحشت و تریلر  به عنوان یک مدعی تثبیت کرده و دست بالا را دارد. این هم فیلمی از ژاپن، محصول 2016 با حال و هوایی چندشناک و مضمونی آزاردهنده. روانشناسانه و تاریک.

امتیاز من: 8 از 10

سالی (کلینت ایستوود)

فیلمی ساده و گرم و گیرا. با اندکی هیجان و کلی احساس پاک فراموش‌شده. و ایمان دارم که دنیا با تام هنکس جای زیباتری برای زیستن است. درود بر ایستوود پیر.

امتیاز من: 8 از 10

قدیسه‌ها (هدی بن‌یامینا)

محصول 2016. تحسین‌شده در جشنواره کن 2016. فیلمی لبریز از کلیشه‌های آشنا و بسیار تکراری درباره زندگی حاشیه‌نشین‌ها و اقوام مهاجر در اروپا. اما همچنان جذاب و درگیر کننده.

امتیاز من: 7 از 10

پیش از آن‌که بیدار شوم (مایک فلاناگان)

این یکی از زلال‌ترین و احساسی‌ترین فیلم‌های 2016 است که در بستر یک فیلم خیالی، ما را با حقیقت سوگواری آشنا می‌کند. فیلمی که سخت بشود دوستش نداشت.

امتیاز من: 8 از 10

هرچه بادا باد (دیوید مکنزی)

شاهکار دیوید مکنزی. با بازی‌های ناب جف بریجز، کریس پاین و بن فاستر. مرثیه‌ای بهنگام برای آمریکا. فیلمی عمیقا مالیخولیایی و دلگیر و کمابیش ایستا که به شکل متناقضی در بستر دراماتیک غرب وحشی شکل گرفته. من آمریکای مغموم این فیلم را خوب می‌شناسم.

امتیاز من: 10 از 10

پلاک 10 جاده کلاورفیلد (دن تراکتنبرگ)

با بازی همیشه عالی جان گودمن و یک فیلم‌نامه جذاب و نفس‌گیر. با پایانی که چندان به من نمی‌چسبد.

امتیاز من 8 از 10

وینر

مستندی درباره آنتونی وینر نماینده سابق کنگره آمریکا و همسر سابق هما عابدین مشاور هیلاری کلینتون. محصول 2016 . شاهکار. باید ببینیدش. توضیح نمی‌دم درباره‌اش.

امتیاز من: 10 از 10

او (پل ورهوفن)

پل ورهوفن (کارگردان غریزه اصلی) هنوز هم یک کژاندیش لعنتی است. فیلمی بر مبنای درگیری‌های جنسی. فیلمی نه‌چندان عمیق و متفکرانه اما در هر حال، جذاب و رسواگر.

امتیاز من: 8 از 10

نفس نکش (فیدی آلوارز)

یک فیلم پر از تعلیق و هراس. بدون روح و جن و از این دست اباطیل. به‌راستی نفس‌گیر.

امتیاز من: 9 از 10

اسنودن (الیور استون)

فیلمی گیرا و جذاب. جدا از کل فیلم که ضرب شست کارگردانی بود و بازی عالی جوزف گوردون لویت  (که واقعا بازیگر بزرگی است) عاشق دقایق پایانی‌اش شدم که تأثیر احساسی خیلی خوبی دارد و تا پایان تیتراژ هم ادامه پیدا می‌کند.

امتیاز من 8 از 10. 

هفت دلاور (آنتوان فوکوا)

چه طور می‌شود به شکوه دار و دسته یول برینر و استیو مک کویین و بقیه رفقا نزدیک شد. واقعا نشدنی است. اما منصف که باشیم این بازسازی هم به یک بار تماشایش می‌ارزد.

همیشه بدرخش (سوفیا تاکال)

مینیمال و شخصیت‌کاو. مروری بر آن روی دیوسالار زنانگی. گرم و گیرا و البته تلخ. یک فیلم کم‌هزینه دوست‌داشتنی.

امتیاز من: 8 از 10

هیس (مایک فلاناگان)

فیلمی جمع‌وجور و لبریز از تعلیق از چشم‌وچراغ سینمای وحشت در این زمانه.

امتیاز من: 7 از 10

چراغ‌ها خاموش (دیوید اف. سندبرگ)

ایده پردازی جالب برای رهایی سینمای وحشت از تکرار مکررات. نفس‌گیر.

امتیاز من: 7 از 10

کافه سوسایتی (وودی آلن)

فیلمی متوسط از استادی بزرگ. همچنان دلپذیر و سرشار از کمدی ناب آلن.

امتیاز من: 8 از 10

مویه (هونگ جین نا)

ملغمه‌ای دلپذیر و مؤثر برای القای مفهوم مورد نظر فیلم‌ساز در باب خدا و شیطان. پایان فیلم جور کاستی‌های میانه‌اش را می‌کشد.

امتیاز من: 7 از 10

احضار روح (2)

بد و بی‌رمق. ناضروری.

امتیاز من: 6 از 10

مکاتبه (جوزپه تورناتوره)

مرثیه‌ای تلخ بر تقلای انسان برای جاودانگی. فیلم‌ساز بزرگ ما تلخ‌تر از همیشه بر بیداد هستی می‌تازد. فیلمی برای خلوت و تزکیه.

امتیاز من: 10 از 10