نامه سرگشاده به دکتر ایوبی

جناب دکتر ایوبی
رییس محترم سازمان سینمایی
در این روزها که جشن سالگرد انقلاب است و جشن سینمای ایران، روزگار برای کسانی چون من تلخ‌تر از زهر است. هرچند می‌دانم به فرموده شاعر «بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر…» اما شایسته و بایسته دیدم نامه سرگشاده‌ام خطاب به شما را دقیقا در این جشن و پایکوبی حضرتعالی و دوستان‌تان در این دهه مبارک فجر و گرماگرم جشنواره فیلم فجر، منتشر کنم که به یک مناسبت تاریخی پیوند بخورد و دست‌افشانی شما و سوکواری من، کنتراست مناسبی برای قضاوت خوانندگان این نامه خلق کند و به یادگار بماند.
شما بنده را به خوبی می‌شناسید و در بدترین حالت، اگر هم در غفلت محض از وضعیت سازمان و قربانیانی چون من به سر ببرید، دست‌کم به دلیل سمتی که سال 94 در داوری کتاب‌های سینمایی داشتید، با نام من آشنا هستید. در همان تیم داوری که شما عضو ارشدش بودید، کتاب تئوریک سینمایی من با عنوان «فیلم و فرمالین» در بین کلی مدعی و نام مهم، جزو چهار نامزد پایانی (فینال) بهترین کتاب سینمایی سال شد. پس کم‌ترین عذری برای نشناختن بنده ندارید حتی اگر مکاتبات شخصی‌ام از طریق تلگرام با حضرتعالی در دو سال گذشته را انکار کنید که قابل انکار نیست و البته فضیلتی هم برای من محسوب نمی‌شود جز این‌که سندی است بر این که شما چند بار فرمودید حتما پیگیر پرونده بنده می‌شوید و مشکل من قابل حل است.
جهت اطلاع دیگران: حدود چهار سال است که به دلایل واهی و سلیقه‌ای و بر مبنای همان سیاست تقسیم افراد به خودی و غیرخودی، به بسیارانی که پنج درصد رزومه من را هم ندارند مجوز کارگردانی داده‌اید ومن را با بیش از ده سال نقدنویسی و فعالیت در بالاترین سطح مطبوعات سینمایی و چندین جایزه معتبر نقدنویسی و تألیف کتاب تئوریک سینمایی و تدریس سینما در انجمن سینمای جوانان و ساخت بیش از بیست فیلم کوتاه و مستند و سابقه نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی تئاتر و فیلم‌نامه‌نویسی و داستان‌نویسی و…  بلاتکلیف نگه داشته اید. در حالی که من برای ساخت اولین فیلم بلندم، هم تهیه‌کننده داشتم (تهیه‌کننده‌ای کاملا مورد وثوق نظام و حامی باسابقه ارزش‌های این نظام) وهم فیلم‌نامه‌نویس بزرگ و فرهیخته‌ای مثل پیمان قاسم‌خوانی برای بازی در فیلمم قرارداد بسته بود (که این جز به قوت فیلم‌نامه‌ام برنمی‌گردد) و قرار بود با کم‌ترین هزینه فیلمی بسیار متفاوت و مبتنی بر ارزش‌های اخلاقی ایرانی بسازیم، ناگاه و درست در همان بزنگاه، قانونی تصویب شد که به سرعت عطف به ماسبق شد و پرونده ما را هم معلق نگه داشت تا صلاحیت این‌جانب برای کارگردانی به واسطه بزرگانی چون همایون اسعدیان و شهسواری و شورجه و… تایید شود در حالی که من در جایگاه یک منتقد باآبرو و شناخته شده سینمای ایران، که بارها توسط خانه سینما و فارابی مورد تقدیر قرار گرفته‌ام در صلاحیت خود این بزرگواران و بقیه کسانی که اصلا سینمایی نبودند و به عنوان ممیزی اندیشه در آن‌جا حضور داشتند، تردید و تشکیک جدی داشتم و دارم. اصلا به کلیت چنین روندی معترض بوده و هستم. سلیقه این عزیزان بر همه مکشوف است. تردید نکنید اگر عباس کیارستمی فیلمی بدون نام برای این عزیزان می‌فرستاد، سازنده آن فیلم را واجد صلاحیت کارگردانی نمی‌دیدند. برای تفنن، بد نیست بدانید روزی که عادل فردوسی‌پور برای تست گزارشگری به تلویزیون رفت، او را به لحاظ صدا شایسته چنین سمتی ندانستند. بگذریم که آموزگاران انیشتین هم او را شاگردی ابله ونادان می‌شمردند. تاریخ پر از این بلاهت‌هاست و شما هم این را می‌دانید. شما انسان باهوشی هستید.
قصه خیلی سرراست است: وقتی تهیه‌کننده‌ای حیثیت و اعتبار و سرمایه‌اش (ولو اندک) را پای یک جوان می‌گذارد، قطعا چیزی در فیلمنامه و رزومه کاری او دیده. فیلمی که قرار نیست یک پاپاسی کمک دولتی دریافت کند به کجای این سینما فشار می‌آورد؟ مکانیسم حذف و سرخورده کردن جوان‌های مشتاق فیلمسازی خیلی ساده‌تر از این بوروکراسی زشت است: من فیلمم را با بودجه شخصی خودم و بر اساس فیلمنامه مصوب می‌سازم و شما فیلمم را شایسته حضور در جشنواره نمی‌بینید و اجازه اکران هم به آن نمی‌دهید و به این ترتیب من به سادگی حذف می‌شوم. این وسط نه تنها پولی از بیت‌المال  و خزانه دولت و ملت صرف نشده بلکه فرصت کار و درآمد برای یک گروه پنجاه شصت نفره فراهم شده است. اما این قصه شق دیگری هم دارد: من فیلمم را به ترتیبی که ذکر شد می‌سازم و شما حیرت می‌کنید که چه‌طور یا این بودجه بسیار اندک، چنین فیلم احترام‌برانگیزی ساخته‌ام و تلنگری به وجودتان می‌خورد که دیگر آدم‌ها را بر مبنای سلیقه چند سینماگر درجه سه و نه چندان حاذق یا دکترهایی که چیز زیادی از سینما نمی‌دانند (لااقل در مقایسه با امثال من)، قلع و قمع نکنید.

آقای ایوبی، همتایان‌ شما در گذشته به‌خوبی موفق شده‌اند سیاست سرخورده کردن عشاق فیلمسازی را پیاده کنند اما حتی در این غربالگری بی‌رحمانه هم کسی با رزومه خودم و میزان تسلط و دانش خودم بر سینما را شایسته حذف نمی‌بینم. من یک جوان بی نام و نشان متوهم نیستم. برادری خودم در باب سینما را به طرق گوناگون ثابت کرده‌ام.  در بصیرت دوستان شما همین بس که در همان مقطعی که داشتم برای دریافت مجوز کارگردانی، پرپر می زدم به کسی مجوز کارگردانی دادند که مجوزتان را توی سطل زباله انداخت و الان برای شبکه سخیف GEM مزدوری می‌کند یا کار را به جایی رساندند که حتی یک فیلمساز دفاع مقدس هم سر از آن شبکه درآورد. یا شما به کسانی مجوز دادید که رزومه کاری‌شان در برابر رزومه سینمایی  و فرهنگی من، حقارت‌بار است (لازم باشد اسم می‌آورم. ابایی ندارم). به کسانی مجوز داده اید که همه می‌دانند فقط یک فیلم کوتاه در عمرشان ساخته‌اند یا اصلا نساخته‌اند اما من فقط چند فیلم به تهیه‌کنندگی سینمای جوان دارم (سینمای جوان که احیانا! متعلق به استکبار جهانی نیست؟!)
آقای ایوبی درخواست من روشن است. از شما خواهش نمی‌کنم بلکه بر وجدان‌تان تلنگر می‌زنم. مجوز کارگردانی من را صادر بفرمایید و توپ را بفرستید توی زمین من. بقیه‌اش به توانایی و شرافت من بستگی دارد و یقین بدانید اگر لاف زده باشم، چیزی جز شرمندگی و بی‌آبرویی برایم باقی نخواهد ماند. برای فیلم من یک قران از بیت المال هزینه نخواهد شد.
من بلد نیستم مثل خیل سرخوردگان، به سمت اعتیاد و خودویرانگری و … بروم تا رضایت سیاست‌ورزان را فراهم کنم. من انسانی استوار و به گواه صبر چهارساله‌ام، شکیبا هستم. دیگر حتی به لحاظ سنی جوان هم نیستم و دنیا را از دریچه فانتزی و وهم نمی‌بینم. اگر مجوز کارگردانی‌ام را تا پایان سال 95 صادر نفرمایید، من فیلم بلندم را بدون مجوز شما وهر نهاد دیگری خواهم ساخت و می‌خواهم ببینم چه کسی می‌تواند من را از ساختن فیلم با فیلم‌نامه‌ای کاملا منطبق بر ارزش‌ها و چارچوب‌های اخلاقی و دینی نظام، منع کند؟ سینما در رگ و ریشه من است و نمی‌توانم خودم را به کوچه علی‌چپ بزنم. قطعا شما و شخص شما مسئول سوق دادن کسی با رزومه من به ساخت فیلم بدون مجوز هستید. هنوز دیر نشده. صلاحیت من اظهر من الشمس است و بارها رزومه‌ام را برای شما فرستاده‌ام. لطفا سعی نکنید که من را قربانی سیاهکاری‌های بوروکراتیک کنید چون من اهل قربانی شدن نیستم و به عنوان یک ایرانی عاشق ایران و پابند به ارزش‌های کشورم، هرگز بهانه به دست‌تان نخواهم داد که برایم قصه درست کنید. من در این خاک می‌مانم و فیلم می‌سازم و می‌نویسم.
من خسته‌ام از دست شما و زیردستان‌تان. بس کنید این ستم را. امثال من شایسته احترام‌اند دست‌کم به پشتوانه همان کتاب مقدسی که دم از آن می‌زنید و پروردگار برخلاف شما مهربانی که سوگند یاد کرده به قلم. اما شما که خودتان، حد اعلای نوشته‌هایم را دیده‌اید حرمتی برای قلم قایل نشدید. این درد بزرگی است.  نابخشودنی است. در همین جشنواره امسال همکار مطبوعاتی ما جناب آقای اصغر یوسفی‌نژاد با فیلم «خانه» آبرو و حیثیتی دیگربار برای اهل قلم خرید. بد نیست نقد همین آقای یوسفی‌نژاد بر کتاب «فیلم و فرمالین» من را بخوانید و ببینید با چه تحسین و احترامی از بنده یاد می‌کنند. شواهدی از این دست بسیارند و شما خودتان به‌خوبی واقفید بر اوضاع. اما دریغ از یک گام برای گشودن این گره.
این روزها جشن شماست و من بعد از بیست و سه سال، برای اولین بار پا به جشنواره فیلم فجر نگذاشتم چون دیگر تحملش دشوار است. می‌دانی که جایت آن‌جاست و نمی‌گذارند. این روزها، هر روزش، روز عزای من است. شادمانی و لبخند همیشگی، از آن شما.
شانزدهم بهمن 1395
دکتر رضا کاظمی

مرور سال 94

بهترین رخداد شخصی

  • بازگشت به پزشکی، پس از سال‌ها دوری و افتتاح مطب.

بهترین فعالیت فرهنگی

  • انتشار کتاب تئوریک سینمایی « فیلم و فرمالین » با نشر مرکز. کتابی که با تمام وجود به آن افتخار می‌کنم و برای نوشته شدنش کوشش بسیار رفته است. کتابی که بازخوردهای بسیار خوبی داشت و مایه‌ی سربلندی‌ام شد.

بهترین خبرهایی که در سال 94 شنیدم

  • خبر توافق هسته‌ای
  • خبر رأی نیاوردن غلامعلی حداد عادل در انتخابات مجلس دهم

بدترین خبرهایی که در سال 94 شنیدم

  • خبر درگذشت امبرتو اکو
  • کشتار مردم بی‌دفاع در پاریس

بهترین کتابی که در سال 94 برای اولین بار خواندم

  • ایرانی: لذتی که حرفش بود (پیمان هوشمندزاده)
  • غیرایرانی: صدا-تصویر (میشل شیون)

بهترین فیلمی که در سال 94 برای اولین بار دیدم

  • ایرانی: مالاریا (پرویز شهبازی)
  • غیرایرانی: هشت نفرت‌انگیز (کوئنتین تارانتینو)

بهترین مطلبی که در سال 94 نوشتم

  • نقد فیلم «دختری که رفت» (دیوید فینچر). برای ماهنامه فیلم
  • نقد فیلم «از پی می‌آید». برای ماهنامه فیلم
  • مطلب «مارهایی که با من خزیده‌اند» درباره‌ی نقش‌های مکمل خاطره‌انگیز. برای ماهنامه فیلم

شخصیت‌ جذاب سال  94

  • ایرانی: محمدجواد ظریف، شهرام آذر
  • خارجی: جان کری، سی. کی لوییس

خنده‌دارترین چیزی که در سال 94 دیدم یا شنیدم

  • استندآپ‌کمدی سی. کی لوییس در سال2015
  • استندآپ‌کمدی مهران غفوریان در برنامه «خندوانه»
  • دابسمش‌های محسن بروفر

بهترین خاطره سال 94

  • سفری پر از خاطرات خوش به ترکیه

بدترین خاطره سال 94

  • به یاد ندارم.

سال 94 در نیم‌خط

  • پرداختن به یک زندگی واقعی و پرهیز از فعالیت‌های بی‌اجر و بیهوده

:-)

* شما هم انتخاب‌های خودتان را بنویسید.

* با من در کانال تلگرامم لحظه به لحظه همراه باشید.  http://telegram.me/doctorkazemi2

گفت و گو به بهانه کتاب «فیلم و فرمالین»

گفت وگو کننده: فرهاد ریاضی

تعریف شما از مفهوم «نقد» در سینما و شاید به طور عام‌تر در هنر چیست؟ آیا این مفهوم را صرفا باید یک مخاطب حرفه‌ای دنبال کند؟ جایگاه “نقد فیلم” در لذت بردن یک علاقه‌مند به سینما کجاست؟

بگذارید اعتراف کنم که از واژه نقد بیزارم و نیز از تعاریفی که از آن به دست می‌دهند؛ مثل تشخیص سره از ناسره و خوب از بد! در فرهنگ ما «نقد» بار منفی دارد و به شکل جالبی با نق و ناله همسان است. در این بستر منتقد مدعی است که معیار خوبی و بدی چیزها و پدیده هاست و می‌تواند برای دیگران که نادان هستند افاضه کند و به آن‌ها بگوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. این دقیقا در ردیف همان نگاه مطلق‌بینانه‌ای است که در تضاد با ذات هنر قرار دارد. هنر کنشی است برای آفرینش یک آوای نو و شکل دادن به یک دنیای پر از آوا؛ درست علیه آن دیدگاهی که تنها یک صدا را به رسمیت می‌شناسد و انسان‌ها را به پیروی مطلق از آن دعوت می‌کند. هنر در تضاد محض با قطب‌بندی خوب و بد قرار دارد و نقد در زبان پارسی واژه‌ای است برآمده از مطلق‌انگاری. من کیستم که بگویم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. هرگز واژه منتقد فیلم را دوست نداشته‌ام. دوست دارم تحلیلگر فیلم باشم یعنی کسی که فیلم را آنالیز می‌کند یا به تعبیری بهتر خوانش می‌کند یا هر کاری جز نقد. افاضات خرده‌گیرانه و پنبه‌زنی و از این جور رسم‌ها را دوست ندارم و به همین دلیل است که غالباْ درباره‌ی فیلم‌هایی می‌نویسم که دوست‌شان دارم و می‌خواهم لذت تماشای‌شان را با دیگران شریک شوم و زاویه‌ای تازه برای نگاه به آن فیلم‌ها پیشنهاد کنم.

مخاطب حرفه‌ای یعنی چه؟ یعنی کسی که از صدقه سر نقدخوانی رزق و روزی به دست می‌آورد؟ ما فقط دو جور مخاطب داریم: مخاطب باسواد و مخاطب بی‌سواد. باسواد کسی است که با امر مقدس خواندن آشناست و با مفاهیم هنر و علوم انسانی آشنایی دارد و بی‌سواد کسی‌ست که بدون آگاهی از بدیهیات بدوی هنر و علوم انسانی، نقد فیلم می‌خواند. بیخود نیست که مخاطب بی‌سواد معمولاْ سطحی‌ترین و عوام‌فریبانه‌ترین نقدها را می‌پسندد و هر چیزی را که برایش ثقیل باشد پس می‌زند و متهم به پیچیدگی و تصنع می‌کند. مخاطب بی‌سواد به این دلیل که نادان و فاقد آگاهی است خودش را معیار خوبی و بدی نقدهای سینمایی می‌داند و هرچیز که مغز دست‌نخورده‌اش توانایی تحلیلش را نداشته باشد، از نگاه او بیهوده و بی‌حاصل و باطل است.

نقد فیلم یا چنان‌که من باور دارم تحلیل فیلم، چیزی جز تکثیر و انتشار لذت فیلم‌بینی و انتقال آن به دیگران نیست. نقد خشک آکادمیک فرمولیزه برای من به‌شدت دافعه‌برانگیز و مضحک ‌و مذبوحانه است. هنر گریزگاهی است برای رهایی از نگاه آچارشلاقی و چرخ‌دنده‌ای و فکر کن چه ظلم بزرگی است که همین بهانه زیبا را با زمختی بی‌انعطاف یک آچارکش چغر به گند بکشیم.

جایی به این موضوع اشاره کرده بودید که «نقد» خود یک اثر هنری است و یک نقد فیلم مشخص باید بتواند با بیننده ای که حتی آن را ندیده ارتباط برقرار کند. در مورد این موضوع لطفا بیشتر برای ما بگویید.

نوشتن هنر است و هنر نویسندگی بیش از آن‌که آموختنی باشد ذاتی است. نوشتن عرصه فصاحت و بلاغت است. بلاغت را می‌توان به‌زور آموخت اما فصاحت ذاتی و جوششی‌ست. اما فرای این دو، زندگی و جهان‌بینی نویسنده حضور دارد. نوشته‌ای که برآمده از تجربه خطیر زیستن (به معنای یک مکاشفه ناب) و بینشی نو نباشد هرگز نمی‌تواند دامنه‌دار و راه‌گشا باشد. زمین پر است از آدم‌هایی که دل‌تنگی‌ها یا هذیان‌ها‌شان را می‌نویسند و فقط شمار بسیار اندکی از این‌ها حامل نگاه و برداشتی تازه از هستی و متعلقاتش هستند. بقیه انشانویس و علاف‌‌اند. نوشتن ناب حاصل نگاه واگرایی است که از دهلیز فصاحت و بلاغت به سلامت گذشته باشد. بدیهی‌ست اگر نقد فیلم خلاصه شود در بازگویی بخش‌هایی از قصه فیلم و صدور حکم خوب و بد بودن اجزای آن (فیلم‌برداری خوب بود،! تدوین در خدمت فیلم بود! بازی‌ها بد بود! چهره‌پردازی خوب بود! و اراجیفی از این دست) به لعنت شیطان نمی‌ارزد و فقط به درد مخاطب بی‌حوصله بی‌سواد می‌خورد. اما تحلیل یا خوانش فیلم بهانه‌ای‌ست برای راه بردن به بینامتنیت و سرک کشیدن به ساحت متن‌های دیگر. خوانش یک فیلم به مثابه یک متن یعنی مکالمه و دیالوگ با متن و ریشه‌جویی اجزای آن تا فرامتن و متن‌های دیگر. متن می‌تواند یک کتاب باشد یا یک قطعه موسیقی یا یک تابلوی نقاشی یا حتی تکه‌ای از اعلامیه‌ای بر دیوار. تحلیلی که شگرد شیادانه تعریف قصه فیلم و حکم‌بازی با خوب/ بد را کنار بگذارد و حاوی شناخت و نگاهی بدیع باشد بی‌تردید یک متن هنری است. اگر پیش‌تر گفته‌ام که نقد فیلم یک «اثر» هنری‌ست بر نادانی و خامی خودم گواهی داده‌ام. نقد فیلم بی‌تردید یک «متن» هنری است و نه یک اثر هنری. متن آن چیزی است که قابلیت خوانش و برقراری مکالمه داشته باشد.

از انگیزه‌های خودتان از نوشتن کتاب «فیلم و فرمالین» برای ما بگویید.

مهم‌ترین انگیزه‌ام انتقال لذت فیلم دیدن و دعوت به جدی‌تر دیدن فیلم‌ها بود. نیز کوششی بود برای خوانش فیلم بدون دست و پا زدن در آموزه‌های خشک آکادمیک. در مقدمه کتاب این را کامل شرح داده‌ام و گزاره‌های بهتری برای این منظور در دست ندارم. آن‌جا نوشته‌ام: باورم این است که برای آفرینش هنری کافی‌ست به یک نگاه شخصی برسیم؛ به یک بینش منحصربه‌فرد، آن هم در روزگار اوج تصادف و تصادم و تزاحم که دسترسی گسترده به اطلاعات به جای تکثر سلیقه و نگاه منجر به همسان‌سازی انسان‌ها و شکل‌گیری کلونی‌های انسانی شده است. هنر آکادمیک و حتی کارگاهی جزئی از همین روند کلونی‌سازی است: جهت‌دهی مشترک به مغز و سلیقه‌ی انسان‌ها.

مخاطبان هدف این کتاب، چه کسانی هستند؟

از یک فیلم‌بین بی‌سواد تا یک فیلم‌باز باسواد می‌تواند از این کتاب لذت ببرد و چیزی بیندوزد. این کتاب برای یک علاقه‌مند به فیلم‌نامه‌نویسی و فیلم‌سازیو حتی یک فیلم‌نامه‌نویس و فیلم‌ساز هم حرف‌هایی دارد. علاقمندان به نقدنویسی هم جای خود را دارند. این کتاب اصلاْ برای این است که آن‌ها را به وجد بیاورد و شوق نوشتن را در آن‌ها برانگیزد.

آیا رضا کاظمیِ منتقد هنوز از «سینما» و به طور خاص از «سینمای ایران» به وجد می‌آید؟

بله سینما هم‌چنان وجدانگیز است و همیشه غافلگیری‌های بزرگ دارد. اما سینمای ایران بسیار بیمار و بی‌رمق است. سالی دو سه فیلم قابل تامل در سینمای ایران ساخته می‌شود اما این اصلا کافی نیست.

اگر رضا کاظمی یک بار دیگر “دانشجو” بودن را تجربه می‌کرد، چه کار یا کارهایی را انجام می‌داد که آن سال‌ها در دانشگاه علوم پزشکی مشهد انجام نداده بود؟

حتما خیلی بیش‌تر کتاب می‌خواندم و فیلم می‌دیدم. حتما مقوله‌ای به نام عشق یک‌طرفه و مازوخیستی را کنار می‌‌گذاشتم و مثل آدم عشقم را به کسی که دوستش داشتم ابراز می‌کردم تا به‌سرعت به مزخرف بودن تصورم پی ببرم و سر هیچ و پوچ آن همه خودم را آزار ندهم. حتما بیش‌تر ورزش می‌کردم و تمام چربی‌های اضافی بدنم را آب می‌کردم. حتما بی‌خیال مقوله سیاست می‌شدم و عمر گران‌بهایم را با دنبال کردن جنجال‌های سطحی سیاسی در روزنامه‌های آن سال‌ها تلف نمی‌کردم. حتما بیش‌تر شعر و داستان می‌نوشتم. حتما شیطنت‌هایی را که موجب رنجش استادان یا هم‌کلاسی‌هایم یا حتی مردم کوچه و خیابان می‌شد تکرار نمی‌کردم. حتما با بعضی از آدم‌ها دوست نمی‌شدم و با بعضی دیگر دوست می‌شدم. اغلب خیلی دیر پی می‌بریم که چه کسی می‌توانست دوست خوب‌مان باشد.

یک خاطره از روزگار دانشجویی که هنوز رهای‌تان نکرده برای ما می‌گویید.

خاطره زیاد دارم چون زندگی‌ام به‌شدت ماجراجویانه بوده. مثل خاطره چند ساعت گدایی کردن سر یک چهارراه برای این‌که بدانم چه حسی دارد و از من بشنوید که واقعا افتضاح بود. مثل خاطره کار کردن برای یک گلفروشی برای چندرغاز پول توجیبی. مثل خاطره گیتار زدن برای یک راننده تاکسی وقتی پول کرایه نداشتم و واکنش مهربانانه او. مثل خاطره چند بار فرار پرخطر شبانه از خوابگاه که مثل پادگان بود و من اصلا دوست نداشتم به زندانی بودن و منع آمد و شد تن بدهم و دوست داشتم تا صبح در زمستان زیبای بلوار وکیل‌آباد و ملک‌آباد و احمدآباد مشهد پرسه بزنم و هیچ دیواری نمی‌توانست جلوی آن پرسه پاک و عاشقانه را بگیرد. اما یک خاطره باحال و بامزه دارم که البته در زمان خودش خیلی خطرناک و نفس‌گیر بود. شبی با دوستی که از نظر خیره‌سری و دیوانگی به من سور زده بود سوار تاکسی شدیم تا به منزل بنده خدایی برویم و یک نوار ویدیویی از او بگیریم. من از قبل به دوستم اعلام کرده بودم که هیچ پولی ندارم و او گفته بود که نگران نباشم چون پول همراهش هست. خودش تاکسی را نگه داشت و گفت دربست! من آن زمان موی نسبتا بلندی داشتم (برخلاف حالا که موی بلندی دارم!) به همراه ریش و سبیلی قابل توجه! به اصطلاح تیپ هنری داشتم. راننده هم که آدم ساده‌دلی بود گفت «معلومه که شما اهل هنر هستید.» دوست دیوانه من ناگهان گفت «بله ایشان حسام‌الدین سراج هستند.» دو سه روزی بود بیلبوردهای کنسرت حسام‌الدین سراج همه جای مشهد نصب شده بود. راننده بیچاره هم نمی‌دانم روی چه حسابی در آن تاریکی شب و شاید به دلیل جدیت عجیب دوستم باورش شد. من هیچ شباهتی به ناب سراج نداشتم و سنم هم به‌مراتب کم‌تر از ایشان بود اما جناب راننده چون کلا توی باغ نبود باور کرد و تمام مسیر طولانی‌مان درباره موسیقی از من پرسید و من هم یک‌بند مهملات تحویلش دادم و او هم از من قول گرفت که فردا به همراه خانواده به کنسرتم (یعنی کنسرت آقای سراج) بیاید و چند بلیت مجانی بگیرد. به مقصد که رسیدیم من زودتر پیاده شدم و دوستم گفت می‌خواهد با آقای راننده صحبتی بکند. قدم‌زنان توی تاریکی کوچه پیش می‌رفتم که ناگهان صدای داد و فریاد بلند شد و دوستم را دیدم که دوان‌دوان می‌گوید: «بدو فرار کن». من هم که دیدم اوضاع واقعا خیط است و راننده با ماشینش به قصد کشت به سمت‌مان دارد می‌آید با تمام قوا شروع به دویدن کردم و خدا خدا می‌کردم زودتر به یک فرعی تنگ برسیم که ماشین نتواند توی آن بپیچد تا بتوانیم راننده را قال بگذاریم. طرف دست‌بردار نبود و من قلبم داشت از دهانم درمی‌آ‌مد. آن زمان آمادگی بدنی‌ام خیلی بهتر از امروز بود اما دویدن هم حدی دارد. خلاصه توانستیم توی کوچه‌پس کوچه‌‌های پیچ واپیچ آن محله مشهد راننده و ماشینش را بپیچانیم و سرعت‌مان را کم کردیم اما باز هم جرات نمی‌کردیم یک جا بایستیم و نم‌نم به دویدن ادامه دادیم تا به خانه کوچک دانشجویی من رسیدیم (در یک مقطع کوتاه از خوابگاه بیرون زدم و اتاقی در شهر اجاره کردم). توی راه فرصت پ‍یدا کردم از دوستم بپرسم دلیل فرار کردنش چه بوده و همان‌طور که احتمالا حدس زده‌اید او گفت که هیچ پولی در بساط نداشته و از اول به من دروغ گفته و همین را هم گذاشته کف دست راننده و طرف را به جنون رسانده. یادم نمی‌آید دیگر هرگز در زندگی آن‌قدر خسته شده باشم. آن شب یک شب خیلی خاص بود و بلاهت آن راننده و شرارت من و دوستم ترکیب ایده‌آلی را برای شکل‌گیری یک موقعیت حماقت‌بار به وجود آورده بود. هرچند مقصر اصلی من نبودم اما بهتر بود در دروغ دوستم شریک نمی‌شدم. خیلی کم‌سن‌وسال بودم و اشتباه کردم.  

رضا کاظمی در 36 سالگی، «زندگی» را چطور می‌بیند؟ چقدر از زندگی‌اش، شبیه سینمایی‌است که دوستش دارد؟

وقتی چنین پرسشی طرح می‌کنید حتما انتظار هر جور پاسخی را دارید. این هم پاسخ من: من زندگی را دوست ندارم (هرگز نداشته‌ام) و از آن لذت نمی‌برم (هرگز نبرده‌ام) اما وقتی مجبور به تحملش هستم سعی می‌کنم برای خودم و دیگران آدم به‌دردبخوری باشم. از دیگران انتظار دارم کمکم کنند تا تحمل زندگی برایم اندکی آسان‌تر شود و خودم هم بی‌وقفه تلاش می‌کنم زندگی را برای چند نفر هم که شده اندکی تحمل‌پذیرتر کنم. سینما همین‌جا به داد من رسیده. بدون سینما زندگی مفت نمی‌ارزد. من مثل سینما زندگی کرده‌ام و هم‌چنان زندگی می‌کنم. زندگی را از سینما نیاموخته‌ام بلکه نوع زندگی عجیب و دیوانه‌وار امثال من، مطلوب روایت‌های سینمایی‌ست.

آخرین کلام با مخاطبین «کاف» به انتخاب خودتان.

خوانندگان عزیز کاف! برادران و خواهران! آقایان و خانم‌ها! ارزشی‌ها و بی‌ارزش‌ها! راست‌ها و چپ‌ها! قدر جوانی را بدانید. خنثی نباشید. ماجراجو باشید اما هرگز به دیگران ستم نکنید. لطفا عمرتان را در شبکه‌های مجازی تلف نکنید. روزی نیم ساعت برای دنیای مجازی بس است. لطفا کمی کتاب بخوانید. لطفا کمی بیش‌تر از کمی، کتاب بخوانید. لطفا سعی کنید با انبوه آدم‌های نادان و بی‌سواد دور و برتان فرق داشته باشید. برای متفاوت بودن باید زجر بکشید. با تیپ‌های اجق وجق و ادا و اطوار روشنفکری و هنری و حضور در تئاتر شهر و صف‌های جشنواره و… متفاوت نخواهید شد. بهتر است بر آگاهی‌تان بیفزایید. بگذارید بزرگ‌ترهای‌تان آدم‌های مفلوک و بی‌خاصیت فامیل و همسایه را به عنوان الگوی موفقیت توی سرتان بزنند. با پوزخندی موذیانه حرف‌شان را تایید کنید اما فقط حکم دل خودتان را بخوانید. برای بزرگ شدن باید خون دل بخورید و البته مقادیری توسری و حرص.

منبع: نشریه دانشجویی کاف