روايت سيال مرگ  يا  تصفيه حساب شخصي

يك بوس كوچولو  فيلمي است از بهمن فرمان آرا. قصد نقد فيلم را در اين مجال اندك ندارم. اين نوشته يادداشت مختصري است كه به دنبال سخن دوستي از اهالي انديشه در ذهنم ريشه دواند .پاسخي به او نيست. ديدگاه من است فقط.

برداشت آزادي از تصويري سه بعدي يا گمان كن در اين زندان تنگ و تاريك هم سلول سوم ما فيل بي عاج و دمي است كه هريك سطحي از او را لمس كرده ايم.

سه داستان در كنار هم روايت ميشوند.اول داستان اسماعيل شبلي كه به نموده فيلم معروفترين نويسنده ايران است كه در مراحل انتهايي سرطان ريه

End stage of Lung cancer قرار دارد .در عين اينكه داستان نيمه تمامي در حال نوشتن دارد  ما شبي با او شروع مي كنيم كه او مي خواهد همه چيز را تمام كند و جام شوكرانش را سربكشد. نويسنده بزرگ مي خواهد خودكشي كند فرشته مرگ سر مي رسد و از اوشكر طلب مي كند..نويسسنده تمام شكر را به او مي دهد حالا او هيچ شكري در خانه ندارد. داستانش هم در جايي قفل شده ، و او شخصيت داستانش  را در تاريكي رها ميكند. داستان دوم داستاني است كه شبلي مي نويسد به نام نبش قبر است.آقا كمال با نوچه اش آقا جواد كه شوهر خواهرش هم هست  ميخواهند قبري را نبش كنند تا اثر انگشت مرده را پاي قولنامه يا وصيتي بگذارند و پولش را بالا بكشند جواد مردد است و آشكارا از نوچگي خسته و كمال خود قبلا نوچه بوده.وقتي به اندازه كافي قبر را مي كنند كمال وارد قبر مي شود شبلي او را در سياهي وامي گذارد.

داستان سوم داستان نويسنده اي است به نام محمدرضا سعدي كه از سوييس به ايران آمده و نيمه شب يكراست از فرودگاه به خانه شبلي مي آيد راننده اش هم همان فرشته مرگ بوده .. فرشته اي كه همه جا در پي اوست و عاقبت او را در هيات پيرزني زشت فرا مي گيرد. همين فرشته در هياتي فريبا مرگ را با بوسه اي آبدار و نه چندان كوچولو!! به شبلي هديه مي كند.

نمي خواهم داستان فيلم را مو به مو بگويم . مي خواستم تاكيد كنم كه با سه تا داستان رو به روييم كه سرانجام آنها را پي گيري مي كنيم.

در اين بين داستان سوم مورد بحث بيشتر كساني بوده كه اين فيلم را ديده اند و از منظر آن به نقد و تخطئه فيلم مي نشينند. بياييم اين روايت را باز كنيم:

محمدرضا سعدي اشاره سرراست و آشكاري است به چهره شاخص و معاصر هنر و ادبيات ايران، ابراهيم گلستان. تلاش اندكي براي دور كردن او از مختصات واقعيش شده يا بهتر بگوييم تلاشي نشده. محل سكونتش از انگليس به سوييس تغيير يافته..نام پسرش كامران است(اشاره به كاوه گلستان پسر ابراهيم گلستان) كه عكاس بوده و خودكشي كرده و محل دفنش در كردستان است. نام سعدي دنباله طنز آميز گلستان سعدي است و اشاره هاي ديگر ... در يك كلام فرمان آرا ابراهيم گلستان را به محكمه آورده است .اما او را نقد نمي كند بلكه تخطئه مي كند كه در نوع خود بي سابقه است .اشاره به زن بارگي او ، غرور و خود بزرگ بيني افراطي ، بي عاطفگي و  نامحترم شمردن انسانها ، زندگي خانوادگي ناموفق واشاره به رابطه اش با شاعره متشخص زمانه فروغ فرخزاد.... از انگيزه هاي شخصي احتمالي فرمان آرا بي اطلاعم. راستي چه انگيزه اي مي تواند براي برپايي اين محكمه يكسويه وجود داشته باشد ـ صحنه نقش جهان اوج كوشش كارگردان براي هزل شخصيت گلستان است و بيان اين نكته انديشمندانه !! كه اگر تو بددهني ما يك چاروادار را در برابرت مي گذاريم كه خشتكت را برعكس و آنرا كلاه سرت كند!!!! .

تمام نقدهاي شكل گرفته بر فيلم به اين سبب آن را را يكسره نفي كرده اند.   مي خواهم حضور گلستان را فراموش كنم و به درون مايه هاي اين فيلم بپردازم . خيلي سخت است.

فرمان آرا در سه فيلم اخير خود تشويش مرگ و فراموشي را دستمايه خود قرار داده.مردن و نبودن ، دورافتادن از ريشه .، فرمان آرا آشكارا فرافكني    مي كند و بيشتر براي رهايي ازكابوس مرگ و كنار آمدن با انكار ناپذيري اش  با فيلمهايش پايان كار بودن مرگ را انكار ميكند از اينروست در پايان هنوز دو نويسنده مسافر جاده زندگي اند و اينبار پيش پاي شخصيت داستان سياه نويسنده نمي ايستند يا همان تمثيل شعاري قناري به نام اميد .انگار فرمان آرا خودش است كه در تار عنكبوت فيلم قبلي اش دست و پا مي زند. گمان مي كنم آنكس كه بيشتر از همه روان عريان خويش را به نمايش عمومي گذاشته و هرچه هست بر سفره ترديد گسترده،  خود فرمان آراست. من حتي در اين فيلم هم حديث نفس او را باز مي بينم.از اين وسواس فراموش شدن است كه او ناآگاهانه و دستپاچه  علت بازگشت گلستان به زادگاه را ترس از آلزايمر      عنوان ميكند .مي دانم لوث كردن مطلب است مثل پايان فيلم رواني هيچكاك كه روانشناسي ظاهرا آگاه مي خواهد اختلال نورمن بيتس را تشريح كند كه در عمل چقدر نفرت انگبز جلوه مي كند اما ناچارم از جايگاه حرفه اي ام به اين نكته ظريف علمي اشاره كنم كه آلزايمر هرگز به شكلي نمود نمي يابد كه فرد نسبت به بيماري اش بصيرت (insight) يابد..فراموش نكنيم كه  آلزايمر يك بيماري با علل  نسبتا شناخته شده ارگانيك و پاتولوژيك است و جنبه روانشناختي براي آن به هيچ روي مطرح نيست. از اينرو كاربرد كلمه آلزايمر در اين فيلم كه چند بار روي آن تاكيد مي گردد ناشيانه و نادرست است.

به هر روي سعدي انگيزه برگشتنش را ترس از فراموشي مي داند . همسرش به او يادآوري مي كند كه محل مرگ او بايد شايسته ارزش او باشد و اوخطاب به افسر پليس مي گويد با اين سن و سال لااقل  مرگ را مي شناسم.                          

فيلم بر اين نكته سه جا تاكيد مي كند كه امروز ديگر كسي سعدي(بخوان گلستان) را به جا نمي آورد(مقبره كوروش، پاسگاه،مزار كامران) چون در مدت دوري از وطن اثري خلق نكرده .اين غيرقابل قبول ترين نكته فيلم و حاصل برداشتي سطحي و نا فرهيخته است كه بي رحمانه بر آن تاكيد   مي شود . به گواه تاريخ فرهنگ معاصر گلستان در هر جولانگاهي آثار يكه و به ياد ماندني بر جاي گذاشته. در سينماي داستاني،،سينماي مستند، ادبيات معاصر، نقد نو و ... ويژگي خاص گلستان همان خاص بودن و يكه بودنش است هرچند با او هم سليقه نباشيم كه من يكي نيستم.. اينكه او در مصاحبه هايش به ديگران مي تازد اصلا مهم نيست چون او معيار وميزان داوري نيست. به گمان من او دردهاي ساختار پيچيده شخصيتش را كه عاري از اختلال نيست ،مدام واگويه مي كند. ...سعدی فيلم  چند جا از حال طبيعي خارج شده و با فلاش بك به ذهنياتش سرسام مي گيرد مثل ديدار بادخترش كه ناگاه در فلاش بكي ذهني مرگ فروغ را به ياد مي آورد هرچند پرداخت فيلم در چنين لحظه اي مضحك و تا حدي توهين آميز است. گلستان نمونه خرد گرايي اغراق شده اي است كه در طيف اومانيسم /ماترياليسم در نوسان است. نمونه اي از تلاش براي دور كردن هنر در فرهنگ شرقي از ذهنيات اشراق گرايانه و تمثيل پردازي ماورايي.اين تلاش در جامعه اشراق زده هنري ادبي اين سرزمين، كمترين دستمزدش طرد و بايكوت از جانب همين هنر/ ادب وران است.جرياني كه به شكلي محتوم گلستان را به انزواي امروز كشانده و از اين دست سهراب شهيد ثالث امير نادري و پرويز دوايي و ... .

هرچند در فيلم، شبلي از گلشيري سخن مي گويد اما به زعم فيلمساز او نماد خود گلشيري است اما اين پيرمرد با داستانهاي آبكي اش كجا و كابوس نگار سترگ زمانه ما گلشيري كجا. شايد فرمان آرا به دليل ساختن شازده احتجاب و سايه هاي بلند باد بر اساس داستانهاي گلشيري اسير اين وهم شده كه دنياي مازگونه و جيوه اي گلشيري را كشف كرده ،تاكيد گل درشت بر باغ در باغ استاد در وسط كادر نشانه اين ابراز ارادت است كه البته حق است و ايرادي بر آن نيست. شبلي نه در سلوك نه در ساختار شخصيتي و نه در آثارش كمترين قرابتي با گلشيري ندارد.

خيلي سخت است اما مدام احساس مي كنم در دامي كه نبايد بيفتم دارم دست و پا مي زنم ،يعني در باتلاق تفسير پلاسيده فرامتني.

اگر چشم فرو بندم بر اينكه سعدي و شبلي فيلم نماد چه كساني هستند آن وقت با فيلمي روبه رو هستم كه برايم لذت بخش است و به هيچ وجه  نمي توانم زير نقاب ماسكه روشنفكري خودم را چنان بنمايم كه با فيلمي بي ارزش روبه رو بوده ام. يك بوس كوچولو بيانيه اي است درباره مرگ از فيلمسازي متوسط كه تمام تلاش خود را به كار مي بندد تا بر روي تك تك عناصر فيلم از فيلمنامه و پرداخت و بازيگري و... نظارت كامل داشته باشد، اما باور دارم هر آنچه در توان دارد همين قدر است ميان مايه و آبرومند. از اينرو ضعفهاي روايي فيلم، عدم يكدستي ، شعارهاي گل درشت مثل مورد قناري، ،خود شيريني هاي ناراحت كننده اش در همين فيلم مثل سكانس پاسارگاد و سكانس بالاي تپه ـ كه در فيلم قبلي اش كليت فيلم را تحت تاثير منفي اش قرار داد ـ را به حساب اين مي گذاريم كه نبايد توقعمان را زياد بالا ببريم . يك بوس كوچولو كم نيست از صحنه هاي زيبا و چشم نواز ، ديالوگهاي گاهي هوشمندانه ( مثل صحبتهاي اول فيلم) يا تصوير متفاوتي كه از يك پليس نشان مي دهد يا بارگذاري نمادها و ارجاعهاي بيشمار در سراسر فيلم كه نه حوصله اش را دارم و نه لازم مي دانم آنها را يك به يك برشمرم( بگذريم كه اصلا طرفدار نمادبازي و استعاره گونگي افراطي نيستم)نمونه زيباي اين نماد بازي ،جايي است كه در صحنه پاسگاه صداي بيل زدن آقا كمال(سكانس قبلي) روي  قاشق زدن مامور پليس توي شكر مي آيد.

فيلم مي خواهد به نوعي جريان سيال ذهن را بازسازي كند اما اين فقط گاهي در مي آيد و اغلب به نايكدستي روايت مي انجامد. رويارويي با شخصيتهاي داستان نبش قبر هرچند بديع و نو نيست اما پرداخت باورمندي دارد. من بر خلاف منتقدين مجله خوش رنگ هفت فكر نمي كنم پايان فيلم وصله اي كيميايي وار!!! باشد و از قضا داستان كم مايه نبش قبر در پرداخت سينمايي اش به يمن بازي سحر انگيز جمشيد هاشم پور چند سر و گردن بالاتر مي نمايد . داستاني كه ميكوشد يادآور فضاي برخي داستانهاي گلشيري باشد.

فيلم مي خواهد اما به درستي نمي تواند بازتابنده تصوير مغشوش روشنفكري اين سرزمين باشد سرزميني كه در آن مزد گوركن... ريشه اساسي اين ناكامي خود فرمان آراست كه به شهادت سه افيلم اخيرش سخيتي با اجتماع تنها و بايكوت شده روشنفكري ايران ندارد. فرمان آرا روزي با اورسن ولز ناهار مي خورد و حالا با ديگراني... او مناسبات وريشه هاي پيچيده اين غربت و سردرگمي تاريخي را نمي شناسد. .سازنده خانه قمر خانم البته بهره هوشي خوبي دارد،مديوم  سينما را خوب مي شناسد و حرفهايي هم براي گفتن دارد.  بهتر است او ساده و بي پيرايه و به دور از ژستهاي روشنفكري و جانماز آب كشيدنهاي باسمه اي و توي ذوق زننده اش ، ترس و كابوس خود از مرگ را فرا فكني كند كه به گمان من بسيار آبرومندانه تر و موفق تر است. از اينرو از ميان سه اثر دوران بازگشت او، بوي كافور عطر ياس را بهترين مي دانم.

...و آخر اين دستنوشت ستايش بلندي است پيشكش بازي غير قابل توصيف رضا كيانيان ، بازي به شدت كنترل شده با تلاش آشكار براي دور از شدن از قالب هميشگي، مسحور كننده و صميمي، كه لااقل به شكلي نامحسوس بار مبتذل پنداري ويكسويه نگري فيلمنامه را مي كاهد و شخصيت سعدي = گلستان را لايه لايه مي كند .از هاشم پور پيشتر ياد كردم...

يك بوس كوچولو فيلم كوچولوي خوبي است.