رئیس کیست؟ قسمت دوم / قسمت اول را از اینجا بخوانید
رئیس فیلم ضعیفی است. نیاز به دلیل و برهان چندانی هم نیست. از سر و شکل فیلم یک جور خودبسندگی می بارد....بگذارید از تیتراژ شروع کنیم.تیتراژی عاشقانه از طوسی شیدای کیمیایی نثار او می شود. پس از تیتراژ خوب حکم این یکی هم به دل می نشیند. همکاری دوباره طوسی برای ساخت تیتراژ همچون حکم جذاب از کار در امده و نوید فیلم خوبی را می دهد. بعد سیری در آفاق و انفس زباله ها داریم و از همین جاست که دیالوگهای تکراری شعاری و نخ نما به فیلم تزریق می شود. دلال زمین این صحنه را مقایسه کنید با نمونه مشابهش در آقای هالوی مهرجویی آنجا چه طنز تلخی در کار است و اینجا که قرار است همه چیز خیلی تلخ و جدی باشد چه کلیشه های یخی...نقد زمین خواری بازگشته ایم به دغدغه های سلطان...
ققنوس از خاکستر بر می خیزد. پولاد از دل سلولوئید در می آید. . ... اکبر خان معززی از دل وسترن های ناب دهه هفتاد یه جفت جامپ می زند توی حلبی آباد.خسرو شکیبایی خودش را بازی میکند زیر نام دکتر... حالا سکانس خون و خونریزی را ببینید. این گروه خشن .. باز هم عطر امیر قادری می آید... از سکانس درگیری پولاد و رفقا در خیابان خیلی ها خوششان آمد ولی اگر روزی دست داد کارگردانی و تدوین پر اشکال این صحنه را دوباره ببینید.درست مثل اینکه یک نفر توی وان حمام سعی کند ادای غرق شدن در بیاورد و شما دوربین را چنان ببندید و کلوز بگیرید که وانمود کنید او در اقیانوس آرام در حال غرق شدن است. آدمها با اسلوموشن به هم می پیچند. عمق کادر که سوی دیگر کوچه/خیابان را نشان می دهد خالی است ولی افراد محل در یک دایره به شعاع دو متر در هم می لولند و دست و پا است که هوا می رود و هیچکس فکر این نبوده که حداقل دوربین خیابان باز و خالی را نشان ندهد که همه می توانسته اند به سوی آن بروند و مثل بازیگران مجموعه های طنز تلویزیونی در هم نلولند. تماشای این سکانس دقیقا آدم را یاد طنزهای مهران مدیری می اندازد که آدمها ادای اسلوموشن در می آورند و به سوی هم دست و پا پرتاب می کنند و پیچ و تاب می خورند. اکبر خان معززی با آن هیبت، بازسازی دقیق وردست شوخ وسترنر هاست هرچند خوب بازی می کند و به گمانم بهترین نقش سینمایی اش تا امروز همین است . همه فقط برای ادای دین. با منطق معمول روبرو نیستیم. همه چیز قرار است خیلی نمایشی باشد. این که به خودی خود ایرادی ندارد ولی باید یک چیزی در میان باشد تا این نماها هم به آدم بچسبد و توی ذوق نزند. آن چیز در فیلم رئیس نیست.
قریبیان باز هم از راه می رسد. او برای کیمیایی چند بار از راه رسیده و هر بار با شکوه.در گوزنها با زخم گلوله از راه رسید، در ردپای گرگ با زخم زندان ، در تجارت با زخم فرزند و حالا باز با زخم فرزند و عشق...آمدنش در اینجا شبیه تجارت است ولی نگاتیو آن. ...مقام قریبیان برای کیمیایی کم نیست او سه بار رضای کیمیایی شده و از این نظر جلوتر از بهروز وثوقی و امین تارخ و حسن جوهرچی و فرامرز صدیقی است که یکبار توفیق رضا شدن داشته اند....بی شک این پوشالی ترین نقشی است که قریبیان برای کیمیایی بازی میکند. جز سکانس خوب مواجهه با لعیا زنگنه قریبیان هم دیگر آن مرد زخمی و همدلی بر انگیز کیمیایی نیست....از این بدتر حضور امین تارخ است که بسیار بلاتکلیف ، بیهوده و ظاهرا فقط برای ادای دین به مایکل مان و خلق سکانس سینما رکس در فیلم گنجانده شده. تنها چیزی که در او نیست رفاقت است و در پایان ماجرا هم به شکل طنزآمیز و بسیار بسیار مسخره ای از فیلم خارج می شود تا در کار قهرمان دخالت بیجا نکند. حضور مهناز افشار به چه دلیلی است. برای رسیدن به افتخار سیاهی لشکری؟ مبارکش باشد. یا اینکه باید بفهمیم نقره چرا از طلا با ارزشتر است. ؟پولاد کیمیایی چرا اینقدر افت کرده ؟توی حکم انگ نقش بود و با ان کلی زندگی کردیم اما اینجا فقط میمیک های نافرم و زورچپان از او می بینیم.
سکانس سینما رکس و مواجهه دو فروند رضا قرار بوده که اوجی برای این فیلم و تاریخ سینمای ایران شود. واقعا هم این میزانسن و این ایده پتانسیل چنین چیزی را دارد ولی با افسوس فراوان ضعیفترین بازی را در همین نقطه حساس از دو بازیگر خوب سینمای ایران می بینیم. گیرایی رفاقت و دیلوگهای رفاقت آمیز این فیلم حتی یک دهم رفاقت فیلمی چون ضیافت و حتی رفاقت گنگ فروتن و پیروزفر در اعتراض نیست یا حتی نوستالژی لبوخوری جوانان مرسدس را هم زنده نمی کند.
جایی از فیلم شلیک خنده تماشاگران باعث شد تمام موهای تنم سیخ شود و دوست داشتم بمیرم ولی این صحنه را نبینم. بعد از اینکه تارخ به دست قریبیان دستبند می زند و پلیسها و ماشینهای فراوانشان( فکر کنید چرا؟) در صحنه حاضرند دوربین با کرین از نمای بسته دونفر که دستشان را به شکل نمایشی ای بالا گرفته اند عقب می کشد. صحنه ای که برای سینمای ایران یک جور قدرت نمایی در فیلمبرداری است ولی نوع پرداخت بی منطق آن دقیقا شبیه کارتون دوقلوهای افسانه ای شده و این چیزی بود که یک نفر از توی جمعیت تماشاگران هم فریاد زد و گفت: دوقلوهای افسانه ای رو ببینین مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومان!
سکانس پارتی فیلم تدوین اشتباهی دارد. نماهایی کاملا تکراری و اشتباه به کار رفته اند. قطع ها اشتباه است. دوست دارم از تدوینگر این سکانس بپرسم چرا چنین ظلمی به کیمیایی کرده. کیمیایی عقده گشایی می کند. برخی جاهایش هرچند شعاری بود انگار حرف دل ما را میزد و حال می کردم مثل همان عرب احمقی که توی پارتی نشان می دهد.ایده زیبای سمور و مار اصلا در نیامده. رئیس مجموعه بیشماری از افسوسها و حیف هاست . ای کاش در حال و روز بهتری ساخته می شد.
فرامرز قریبیان یک لحظه ماشینش در جاده شمال تصادف می کند . لحظه دیگر توی تهران دارد می دود. بعد پای پیاده می رسد به شمال ..... آشفتگی پشت آشفتگی.... آخرش هم مثل فیلمهای هندی یک گلوله شلیک میکند . همه بدمن های عزیز از ترس می میرند و او فرزندش را از قفس دوبرمن در می آورد.این کلت مسخره را که پسر او هم داشت پس چرا انجور درب و داغانش کرده بودند؟ این همه غول تشم و کله خراب از یک عربده فرامرز قریبیان ترسیدند که یکهو همه ریق گرفتند؟ روی هرچه فیلم هندی سفید.
با همه اینها و اینکه به نظرم باید این فیلم را فراموش کرد فیلم یک سکانس و یک پرسش برای من باقی می گذارد و از این جهت برایم مهم است. وقتی اسم فیلمی را می گذارید رئیس و رئیس را اخر فیلم نشان می دهید حتما ایشان آدم مهمی است. از داریوش ارجمند زیاد خوشم نمی آید. ولی هربار در فیلمی از کیمیایی بوده ( و برخی فیلمهای دیگر حتی) بازیش حرف ندارد و اتش به جانم زده. او تک گویی جفنگ و فوق العاده ای دارد. دارد رو به مخاطبی حرف می زند و دوره های زندگی خود را باز گو میکند. کلید رئیس برای من پیدا کردن مخاطب این سکانس است. شما فهمیدید کیمیایی خلاصه دلش با این رئیس هست یا نیست؟ تناقض گویی همین جاهاست که به اوج می رسد.در تاریکی طولانی تیتراژ پایانی ( قرینه تیتراژ آغازین سلطان) حرفهایی می شنویم که باید بیشتر روی آنها فکر کنیم. رئیس کشته نشده. رئیس نامیراست. رئیس دست شر روی زمین است. رئیس آدم عزت داری است....
من که از این همه آسمان و ریسمان خسته شدم. خلاصه این رئیس کیست آقای کیمیایی که همه را افیون زده و خمار کرده و هویت را از جوانها می گیرد و عشق را ...
***
رئیس با همه بدیهایش یک خوبی داشت. زمان همین فیلم بود که امیر قادری رخصت گرفت و مستند آقای کیمیایی را ساخت. این اوج همکاری این دو با هم است و برای من که عطر خوشایندی دارد. کیمیایی نیاز به نفس جوان دارد تا نگاه شاداب و دیگر باری به پیرامون خویش بیندازد. همین کوچه و خیابانهای پر پرسه ای که دیگر جای پرسه گامهای کیمیایی خسته با درد مزمن کمرش نیست. از کیمیایی خبرهای خوبی می رسد. اقتباس از داستان وصیت مسموم ابراهیم گلستان برای ساخت فیلمی دیگر ، بهره گیری از بهترین کارگردان و فیلمنامه نویس این سالها اصغر فرهادی برای فیلم بعدی ،.... هر کدام از این گزینه ها برای من که شیفته کیمیایی و چند فیلم او هستم خبر بسیار خوشایندی است. یک داستان محکم و سرپا، با چفت و بست و یک کارگردانی با حال و حوصله از کیمیایی .... یعنی می شود؟
امیر قادری در گفتگویش با کیمیایی نظر دیگری دارد و میگوید:
حالا میتونم یه پیشنهاد بهتون بدم؟ یه فیلم بسازین تیکه تیکه. جای این که دنبال آدما و شخصیتها و خط داستانی محکم برین، یه کلکسیون بسازین. کاری که مثلا مایکل مان توی میامی وایس کرده. مجموعهای از آدما، عناصر، اشیاء، عکسا، موقعیتا، موسیقیا، رنگا، ریتما و نورایی که دوست دارین. ها؟ شما، هم سلیقه محشری دارین و هم سینما رو خوب بلدین. یه همچین فیلمی بسازین. هر لحظه برای خودش. چون دیگه هیچی نیست که این لحظهها رو به هم پیوند بده. اما هر لحظه هنوز این قابلیت رو داره که به بهترین شکل بروز پیدا کنه. شما میتونین این کار رو بکنین. مثل حکم و از همه روشنتر صحنه آخرش. این صحنه ارتباط چندانی به فضا و داستان نداشت، ولی اون سکانس باید میبود، چون دوستش داشتین و چون باید داستانتون رو یه جوری تموماش میکردین.( نقل از سینمای ما)
حرف امیر قادری هم با شناختی که از بیحوصلگی ها و خستگی های کیمیایی دارد درست است. باید دید کیمیایی کدام راه را انتخاب میکند.