کوتاه و دیباچه ای بر پست مدرن

 

اين مطلب در دو نسخه نگارش شده كه يكي به زبان خر در چمن فارسي امروز ما ايرانيان است كه نود در صدش عربي و بقيه هم فرانسه و انگليسي و مغولي است و نسخه دوم با همان معنا ست ولي بسيار تلاش كردم آنرا به پارسي سره بنويسم .نفسم در آمد و برخي جاها نشد  و بارها لعنت فرستادم به اين همه فرهنگ باختگي مان. مثلا كه چه؟ شايد ربطي ندارد اما اين هم درنوع خود تلاشي است كه ربطي به خود مطلب ندارد و همينطوري ويرم گرفت و دو نسخه نوشتم البته اميدوارم در توجه به اصل كلام خللي ايجاد نكند.( تو را به خدا ببينيد در همين چند خط چقدر عربي داريم!!! اسم خودم را كه نگو!!!!)

 

نسخه پارسي :

زنجيره هاي پست مدرن /  بي گفت گفتار

 

در روزگاري به سر مي بريم كه هر كسي كه مي نويسد(پيشتر مي گفتيم قلم به دست مي گيرد و حالا نرمش سرانگشت است بر كليدهاي صفحه كليد، راستي اين خود گفتار ديگري است كه بايد به آن پرداخت ،انقلاب صفحه كليد و شگفت آفريني هاي دنياي سايبرنيتيك،اگر مجالي بماند) به دنباله اثر= دستافريد=دستنوشت=دستاورد خود واژه دستمالي شده پست مدرن را نقطه جوش مي كند( كه با تلنگري درهم فرو ريزد).

چه بسيار گفته و نوشته اند و مي نويسند كه پست مدرن چيست و هيچ دو ديدگاهي چون هم آنرا به تصوير نكشيده. سوال اين است.مگر پست مدرن را كسي آفريده  كه بخواهيم آنرا بجوييم وبيابيم يا به نابخردترين راه  براي آن« قواعد» = آموزه  بتراشيم.پست مدرن فقط دنباله راه تاريخي هنر و ادبيات است و گذرگاهي كه به ناچار هر از چندگاهي گذار به آن مي افتد.اين بازي با ترمينولوژي است وگرنه هر زمان كه هنر بوده كه گويا از نخستين روزهاي اين گيتي بوده پس از چند چرخه، گذشته ها به ناخودآگاه در متن هاي جديد پوست انداخته اند و خود به تكه اي از ساختمان اثر جديد دگرديسي يافته اند. تنها ديگرگونگي كه در سده پيش بر اين روند رخ داد، ورود اين جوهره به قلمرو خودآگاهي بود و پس از آن بود كه بسياري براين كالبد ناديدني جامه اي ديدني  دوختند و خواستند پست مدرن را چون« مفهومي انتزاعي» = انگاره اي ديدني  جا بيندازند و در كلاسه هاي آكادميك جاي دهند.روزگار ما كه گواه است در اين خواسته كامياب نبودند. از اينروست كه پست مدرن را در ديدگاه هركس به همان جامه اي كه برايش مناسب ديده مي بينيم و سپس دوباره هيچ چيز نمي بينيم. اين كوششها سنگ بناي خود را بر« نقل» = گفت ،از يكديگر گذاشتند. كافي است نوشته يكي از آموزه تراشان پست مدرنيسم را بخوانيد تا ببينيد كه در 10 خط نوشته به بيست سخن از ديگران        «ارجاع» = بازگرد مي دهد و وقتي به يكي از آن مآخذ= سرچشمه ها مراجعه مي كنيد با شوخناكي شگفتي روبرو مي گرديد :خود آن سرچشمه در 10 خط به بيست گفت، بازگرد داده كه يكي از آنها همان جايگاه آغازيني است است كه  نخست از آن به راه افتاده بوديد. همسنگ سايبرنيتيك آن ، چند صفحه وب است كه هركدام به يكديگر لينك = پيوند داده اند. اين وسط چيزي كه گم مي شود همان« اصل مطلب » = گوهر سخن است.!!

اين ارجاع گرايي و پس از آن تاويل گرايي هاي مكرر= چندباره،  چون چرخه اي بيمار جايي بريده مي شوند و شما دو راه بيشتر نداريد.يا بايد سر فرود آوريد كه چيزي دستگيرتان نشده كه بيشتر به جاي كم سوادي متهم به كم كتابخواني مي شويد يا اگر بخواهيد بگوييد كه چيزي دريافته ايد بايد پيوسته، گفت گفتار كنيد  و اسمها هم كم نيست. براي نمونه مي توانيد از ادوارد سعيد آغاز كنيد، سري به ميشل فوكو بزنيد. از در خانه بارت ها رد شويد. اومبرتو اوكو هم سوژه بسيار دهان پركني است.اين ميان  نيچه را از ياد نبريد. سپس هايدگر و پسين تر  نوام چامسكي و ميلان كوندرا و  يك سر بياييد توي گربه شكمنفت خودمان، بابك احمدي و احمد مير احسان و... سپس اين بازي مسخره را آنقدر كش دهيد و آسمان را به ريسمان ببافيد و گفت گفتارهاي بي سبب كنيد تا گاه برسد به نفر ديگر كه نوشته شما را بخواند و باز دو راه پيش رويش باشد با اين ديگرباش كه حالا او چند گفتاري هم شايد از خود شما بازگو كند يعني شما با ارجمندي به« زنجيره نقل قولها» اضافه شده ايد و در «اسرع وقت»= كوتاهترين زمان  در چرخه هاي ادبي هستيد بدون اينكه خودتان بدانيد.

اينها كه رفت همه از تئوري و نقد پست مدرن سخن مي گفت .ادبيات و هنر پست مدرن يا آنچه به اين نام مي شناسيم اما جايگاه ارزشمند و سنگيني دارد. يعني شما با دستافريد ادبي رو به روييد نه با نوشته های    بي سبب و قلمبه و قلمفرسايي هاي ناهنرمندانه. «مقوله تاويل گرايي» و نقد پست مدرن و هرمنوتيك بازي ،برونده فرجامين اش در دوره اكنون، كار آفريني ژورناليستي است.يعني اگر شما نتوانستيد هرگز هنرمند يا نويسنده خوبي باشيد و از پايه، ناتوان از آفرينش دستآفريد  هنري- ادبي باشيد، مي توانيد روزي صد صفحه كاغذ سياه كنيد كه من دارم مثلا فلان اثر هنري را بازخواني مي كنم يا خوانشي نو به دست مي دهم. شخصا از اين دسته انسانهاي« پر افاضه» بي هنر بيزارم و پروايي ندارم كه اين را آشكار بگويم كه دوره چرت و پرت گويي به نام« نقد پست مدرن» سرآمده و سره شناسي راستين را كسي بايد انجام دهد كه خود داراي     كپي رايت آب و گل در آن آوردگاه باشد. از همين بي سر و ساماني است كه يكي هم در «ادب»، هم در «سياست»، هم در «دين»،  هم در سينما،  هم در« حقوق» و هنر و... راي مي زند و در هيچكدام داراي هيچ دستاوردي نيست و دستنوشت هاي پيشين اش هم در برگيرنده  پرچانه گي هايش در زمينه: ادب/سياست/دين/سينما/حقوق/هنر و...است كه پيوسته اين چرخه بيمار، ديگربار مي شود و شما هرگز  در نمي يابيد اين خداوندگار به پشتوانه و دلگرمي  كدام دستاورد يا توانايي در قلمرو گفته شده اينقدر آرواره      مي جنباند.

از اين ديد، امروز ساختار هنر و ادب ما به سختي بيمار و رنجور است. چه نگون بختي بدتر از اين كه از روزگاري نه چندان دور تاكنون براي «تمسخر» و لجنمال كردن ديگران واژه روشنفكر را برايشان به كار    مي بستند و امروزه هر ننه قمري كه مي خواهد ناداني و نافرهيختگي خود را فرافكني و انكار كند واژه پست مدرن را به« قصد استهزا»= انگيزه خنده به ديگري نسبت مي دهد سپس قاه قاه مي خندد كه از توي آن چاه، يوسف خوب روي كه در نمي آيد ،گند و پساب نادانيش سر مي زند... امروز، روشنفكري و پست مدرن ـ به پيروي از آن ـ  اينگونه خوان: شبه اسكيزوفرنيا بودن، وابستگي به گونه گونه  افيون و روانگردان و       روان نژندي هاي بي رودربايستي.

نبايد يكسره اينگونه بازخواني و باژخواني را سبب اين پندار عوام دانست ـ واژه عوام همين عربي اش    شايسته تر است ـ كه بخش بزرگي از اين ناراست پنداري ، دستاورد نويسندگاني است كه خودشان نوشته هايشان را ارج بين  به سردري  پست مدرن ميكنند و روي آن پا مي فشارند. كمي بينديشيم... مگر مي شود كسي بگويد من دستاوردم مدرن است يا كلاسيك است يا فلان است و... تو گويي همه در پيكار و نبردند كه در پست مدرن بودن گوي پيشروي از هم بربايند! اين گوهر دستافريد  است كه با خوانش و بازخوانش در خواننده نماي انديشگونه مي آفريند و در ميان كنش  با داشته ها و داده هاي نوي انديشه خواننده، مدرن يا پست مدرن يا... مي نمايد.   

 از باريكه راه سخن نخستمان دور نشويم...  جنونبار ترين بخشي كه به انگيزه خواننده اي خاص نگاشته      مي شود ، همين سره شناسي پست مدرن و «تاويل گرايي» =بازگرداني= بازخواني است .نه كه         نقد=سره شناخت، بد باشد و سره شناخت پست مدرن بد است و بازخواني بد است كه بسيار هم كارآمد و آرمانگراست، بلكه گوهر سخن اين بود : اين بازيهاي گفتاري جفنگ گويي و بازگرد دادنهاي مك گافيني و اينكه هر كس نابايسته، بسنده به توانايي در قلمبه گويي و اوستادي در سلمبه گويي در هر قلمرويي بنويسد كه پيداست بيجا مي نويسد و بايد بزرگان آن قلمرو او را به بيرون راهنمايي كنند. كاري كه بر اساس خوي       « تعارف گرايانه»= رودر بايست گراي  ايراني مان هرگز نكرده اند.

اما ادبيات= فرهنگ نوشتاري پست مدرن چيست؟ آيا آموزه تراشان ،برداشت ويژه اي نگاشته اند يا اصلا بايد بنگارند؟ يا بايد آگاهانه وقتي  مي خواهيم بنويسيم بر آن شويم اين يكي را پست مدرن بنويسيم و يكي ديگر را مدرن يا كلاسيك يا سوپر مدرن و  اولترا مدرن و ترانس مدرن و همين واژه هاي ساختگي...

شايد براي چنين نگارشي بايسته است كه چند برداشت از اين واژه را به دست دهد كه به ناچار باز، گفت گفتار از چند نويسنده و هرمنوتيك باز  ديگر باشد ولي چنان رفت كه اين نوشتار خود در پي اين بود كه  در اندرون خود نگاشته شود، در روزگاري كه نوشته ها زايا و سرچشمه نيستند و بلغور نوشته هاي ديگران و گفت گفتارهاي چندين باره و خسته كننده ديگران اند  كه خرد مي نمايد كه كاربست چكيده انديشه و ديدگاه ديگران بسيار كارآمد و هوشيارانه است اما نه بدين پايه كه امروز سره شناسي پست مدرن به باتلاق        پرت گويي گرفتار آمده. نوشته ما كوشيد تا از آن سر بام بيفتد و سر ما هم بشكند تا ديگربار به نوشته هايمان نگاه بيندازيم و ميانه را بگيريم و از اين تفرعن= فرعون وارگي در نگارش دست برداريم كه بسيار خواننده را دلزده و دور ميكند و روز به روز و بيش از پيش در باغچه نويسنگي مان دلزدگي ريشه مي دواند و روز به روز دورتر از خواننده مي شويم و فرعون وارتر مي نويسيم.

پست مدرن هم جايگاهي نيست كه آنرا به دستنوشتهايمان پيشكش كنيم. در نوشتاري ديگر بايد از پست مدرن بگوييم و بس، نه اين حاشيه ها = زيادي سخن ها .اين نوشتار هم پيشكش همشهري خوب ناديده و بسيار شناخته شده ام استاد  احمد ميراحسان كه انگيزه اين نگارش شد از بس كه هرچه نوشت من نفهميدم و نفهميدم و شايد من نفهمم... و دوست نادوستم دكتر حسين خان مزيدي كه عاشق بابك احمدي بود و من باز هم نفهميدم كه حسين خان تو ديگر چرا...

 

 

                                                         نگاشته شد به صفحه كليد دكتر رضا كاظمي

                                                        بهار يكهزار و سيصد و خرده اي سال دلمرگي

                                                                                       دنباله دارد...

 

نسخه خر در چمن :

زنجيره هاي پست مدرن /  بي نقل قول 

 

 

در روزگاري به سر مي بريم كه هر كسي كه مي نويسد(قبلا مي گفتيم قلم به دست مي گيرد و حالا نرمش سرانگشت است بر كليدهاي صفحه كليد، راستي اين خود گفتار ديگري است كه بايد به آن پرداخت ،انقلاب صفحه كليد و شگفت آفريني هاي دنياي سايبرنيتيك،اگر مجالي بماند) به دنباله اثر خود كلمه دستمالي شده پست مدرن را نقطه جوش مي كند( كه با تلنگري درهم فرو ريزد).

چه بسيار گفته و نوشته اند و مي نويسند كه پست مدرن چيست و هيچ دو نظرگاهي چون هم آنرا به تصوير نكشيده. سوال اين است.مگر پست مدرن را كسي خلق كرده كه بخواهيم آنرا كشف كنيم يا به احمقانه ترين شكل براي آن قواعد بتراشيم.پست مدرن فقط ادامه سير تاريخي هنر و ادبيات است و گذرگاهي كه به ناچار هر از چندگاهي گذار به آن مي افتد.اين بازي با ترمينولوژي است وگرنه هر زمان كه هنر بوده كه گويا از نخستين روزهاي اين گيتي بوده پس از چند چرخه گذشته ها به ناخودآگاه در متن هاي جديد پوست انداخته اند و خود به تكه اي از ساختمان اثر جديد دگرديسي يافته اند. تنها ديگرگونگي كه در سده پيش بر اين روند رخ داد ورود اين جوهره به قلمرو خودآگاهي بود و پس از آن بود كه بسياري براين كالبد ناديدني جامه اي ديدني  دوختند و خواستند پست مدرن را چون مفهومي انتزاعي جا بيندازند و در كلاسه هاي آكادميك طبقه بندي كنند.روزگار ما كه گواه است در اين خواسته كامياب نبودند. از اينروست كه پست مدرن را در نظرگاه هركس به همان جامه اي كه برايش مناسب ديده مي بينيم و بعد دوباره هيچ چيز نمي بينيم. اين كوششها سنگ بناي خود را بر نقل از يكديگر گذاشتند. كافي است نوشته يكي از تبيين گران پست مدرنيسم را بخوانيد تا ببينيد كه در 10 خط نوشته به بيست سخن از ديگران ارجاع مي دهد و وقتي به يكي از آن مآخذ مراجعه   مي كنيد با طنزي شگفت روبرو مي گرديد :خود آن ماخذ در 10 خط به بيست نقل ارجاع داده كه يكي از آنها همان مقصدي است كه  نخست از آن شروع كرده بوديد. معادل سايبرنيتيك آن ،چند صفحه وب است كه هركدام به يكديگر لينك = پيوند داده اند. اين وسط چيزي كه گم مي شود همان اصل مطلب است.!!

اين ارجاع گرايي و بعدتر تاويل گرايي هاي مكرر چون چرخه اي معيوب جايي قطع مي شوند و شما دو راه بيشتر نداريد.يا بايد اعتراف كنيد چيزي دستگيرتان نشده كه بيشتر به جاي كم سوادي متهم به كم مطالعگي مي شويد يا اگر بخواهيد بگوييد كه چيزي فهميده ايد بايد مدام نقل قول كنيد  و اسمها هم كم نيست. مثلا مي توانيد از ادوارد سعيد شروع كنيد سري به ميشل فوكو بزنيد. از در خانه بارت ها رد شويد. اومبرتو اوكو هم مورد بسيار دهان پركني است.اين وسطها نيچه را از ياد نبريد. بعد هايدگر و بعد نوام چامسكي و بعد ميلان كوندراو بياييد توي گربه خودمان، بابك احمدي و احمد مير احسان و... بعد اين بازي مسخره را آنقدر ادامه دهيد و آسمان را به ريسمان ببافيد و نقل قولهاي بي ربط كنيد تا نوبت برسد به نفر بعد كه نوشته شما را بخواند و باز دو راه پيش رويش باشد با اين تفاوت كه حالا او چند جمله اي هم شايد از خود شما نقل كند يعني شما با افتخار به زنجيره نقل قولها اضافه شده ايد و در اسرع وقت در چرخه هاي ادبي هستيد بدون اينكه خودتان بدانيد.

اينها كه ذكرش رفت همه از تئوري و نقد پست مدرن سخن بود .ادبيات و هنر پست مدرن يا آنچه به اين نام مي شناسيم اما جايگاه ارزشمند و سنگيني دارد. يعني شما با اثر رو به روييد نه با جمله هاي بي ربط و قلمبه و قلمفرسايي هاي ناهنرمندانه. مقوله تاويل گرايي و نقد پست مدرن و هرمنوتيك بازي ،نتيجه نهايي اش در عصر حاضر ايجاد اشتغال ژورناليستي است.يعني اگر شما نتوانستيد هرگز هنرمند يا نويسنده خوبي باشيد و اساسا عاجز از خلق و آفرينش اثر هنري- ادبي باشيد مي توانيد روزي صد صفحه كاغذ سياه كنيد كه من دارم مثلا فلان اثر هنري را تاويل مي كنم يا بازخواني مي كنم يا خوانشي نو به دست مي دهم. شخصا از اين دسته انسانهاي پر افاضه بي هنر بيزارم و پروايي ندارم كه اين را آشكار بگويم كه دوره چرت و پرت گويي به نام نقد پست مدرن سرآمده و نقد واقعي را بايد كسي انجام دهد كه خود صاحب حق آب و گل در آن عرصه باشد. از همين بي سر و ساماني است كه يكي هم در ادبيات هم در سياست هم در فقه هم در سينما هم در حقوق نظر مي دهد و در هيچكدام صاحب هيچ اثري نيست و آثار قبلي اش هم شامل پرچانه گي هايش در زمينه: ادبيات/سياست/فقه/سينما/حقوق/هنر و...است كه پيوسته اين چرخه بيمار تكرار مي شود و شما هرگز نمي فهميد اين شخص به پشتوانه و دلگرمي  كدام اثر يا توانايي در قلمرو مورد بحث اينقدر فك مي زند.

از اين نظر امروز ساختار هنر و ادبيات ما به شدت بيمار و رنجور است. چه ناسعادتمندي بدتر از اين كه از روزگاري نه چندان دور تاكنون براي تمسخر و لجنمال كردن افراد واژه روشنفكر را برايشان به كار مي بستند و امروزه هر ننه قمري كه مي خواهد ناداني و نافرهيختگي خود را فرافكني و انكار كند واژه پست مدرن را به قصد استهزا به ديگري نسيت مي دهد و بعد قاه قاه مي خندد كه از توي آن چاه، يوسف خوب منظر كه در نمي آيد ،گند و پساب جهالتش سر مي زند... امروز روشنفكري و پست مدرن ـ به پيروي از آن ـ  يعني شبه اسكيزوفرنيا بودن، وابستگي به انواع و اقسام افيون و روانگردان و روان نژندي هاي بي تعارف.

نبايد يكسره اينگونه بازخواني و باژخواني را سبب اين پندار عوام دانست ـ واژه عوام همين عربي اش شايسته تر است ـ كه بخش بزرگي از اين ناراست پنداري دستاورد نويسندگاني است كه خودشان نوشته هايشان را مفتخر به عنوان پست مدرن ميكنند و روي آن پا مي فشارند. كمي فكر كنيم... مگر مي شود كسي بگويد من اثرم مدرن است يا كلاسيك است يا فلان است و... انگار مسابقه اي در ميان است كه در پست مدرن بودن  گوي سبقت از هم بربايند! اين گوهر اثر است كه با خوانش و بازخوانش در خواننده نماي ذهني مي آفريند و در ميان كنش با داشته ها و داده هاي نو انديشه خواننده، مدرن يا پست مدرن يا... مي نمايد.   

 از باريكه راه سخن اول مان دور نشويم...  جنونبار ترين بخشي كه به انگيزه خواننده اي خاص نگاشته      مي شود ، همين نقد نويسي پست مدرن و تاويل گرايي است .نه كه نقد بد باشد و نقد پست مدرن بد است و تاويل گرايي بد است كه بسيار هم كارآمد و كمال گراست، بلكه گوهر سخن اين بود : اين بازيهاي كلامي جفنگ گويي و ارجاع دادنهاي مك گافيني و اينكه نااهل به صرف توانايي در قلمبه گويي و اوستادي در سلمبه گويي در هر قلمرويي بنويسد كه پيداست بيجا مي نويسد و بايد اهل آن عرصه او را به بيرون راهنمايي كنند. كاري كه بر اساس خلق تعارف گرايانه ايراني مان هرگز نكرده اند.

اما ادبيات پست مدرن چيست؟ آيا تعريف خاصي ارائه شده يا اصلا بايد ارائه شود. يا بايد آگاهانه وقتي        مي خواهيم بنويسيم تصميم بگيريم اين يكي را پست مدرن بنويسيم و يكي ديگر را مدرن يا كلاسيك يا سوپر مدرن و  اولترا مدرن و ترانس مدرن و همين كلمه هاي ساختگي...

شايد براي چنين نگارشي لازم است كه چند تعريف از اين كلمه را به دست دهد كه به ناچار باز، نقل قول از چند نويسنده و هرمنوتيك باز  ديگر باشد ولي چنان كه گفتيم اين نوشتار خود در پي اين بود كه  در متن خود نوشته شود، در روزگاري كه نوشته ها زايا و سرچشمه نيستند و بلغور نوشته هاي ديگران و نقل قولهاي مكرر و خسته كننده ديگران هستند كه عقل حكم ميكند كه استفاده از چكيده فكر و ديدگاه ديگران بسيار مفيد و هوشيارانه است اما نه تا اين حد كه امروز نقد پست مدرن به باتلاق پرت گويي گرفتار شده. نوشته ما كوشيد تا از آن سر بام بيفتد و سر ما هم بشكند تا يك بار ديگر به نوشته هايمان بنگريم و اعتدال را رعايت كنيم و از اين تفرعن= فرعون وارگي در نگارش دست برداريم كه بسيار از جذب خواننده و مخاطب، دور است و روز به روز و بيش از پيش در باغچه نويسنگي مان دلزدگي ريشه مي دواند و روز به روز دورتر از خواننده          مي شويم و فرعون وارتر مي نويسيم.

پست مدرن هم عنواني نيست كه آنرا به آثارمان پيشكش كنيم. در مقاله اي ديگر بايد از پست مدرن بگوييم و بس، نه اين حاشيه ها .اين نوشتار هم پيشكش همشهري خوب ناديده و بسيار شناخته شده ام استاد  احمد ميراحسان كه انگيزه اين مقاله  شد از بس كه هرچه نوشت من نفهميدم و نفهميدم و شايد من نفهمم... و دوست نادوستم دكتر حسين خان مزيدي كه عاشق بابك احمدي بود و من باز هم نفهميدم كه حسين خان تو ديگر چرا...

 

 

                                                               نگاشته شد به صفحه كليد دكتر رضا كاظمي

                                                                            بهار يكهزار و سيصد و ؟

 

                                                                                                         ادامه دارد...