من داستان نویس نیستم/ نجدی هم نبود!!!
از جشنواره داستانهای ایرانی برگشتم. با اعصابی درب و داغان. نه برای اینکه به من جایزه ندادند.چون اصلا مهم نبود برایم. مهم حرفهایی بود که مجید قیصری در نقد داستانم گفت و نشان داد که چه اندازه کهنه می اندیشد .خدا می داند که اسم او را پیش از این نشنیده بودم چون داستان خوان حرفه ای نیستم و نخواهم بود و اگر هم نوشته های چند نفری را دنبال کنم جتما باید به فضای ذهنی ام نزدیک باشند. با ادبیات جنگ که اصلا ارتباطی برقرار نمی کنم . با سینمای جنگ کمی تا قسمتی. او گفت داستان من کشش دارد ، تعلیق دارد ، هوشمندانه است و طرح جالبی دارد ولی داستان نیست!!! و سیناپس فیلمنامه است. من و آنها که دستی بر فیلمسازی و فیلم هم داریم می دانیم داستان بتامکس وقتی تبدیل به فیلم شود چه چیز مزخرفی از آب درخواهد آمد.این داستان خود خود ظرفیت ادبیات است و بس. حوصله ندارم درباره داستان خودم توضیح دهم...به جای آن به چند اتفاق جالب می پردازم:
بعد از حرفهای مجید قیصری،من ساکت ماندم و هیچ نگفتم. خانمی شروع کرد به دفاع از داستان من و اینکه چه جامعه شناسی دقیقی از دهه شصت به دست می دهد و از این جور حرفها من متاسفانه برای پاسخ به تلفن همراهم درست اول حرفهای آن خانم از سالن بیرون رفتم و نشنیدم او چه گفت. خودش هم ظاهرا بی حوصله تر از این حرفها بود که آنها را به من بگوید و معلوم بود که از ریخت من اصلا خوشش نمی آید. پرسیدم گفتند اسمشان نصیبه فضل الله پور یا یک چیزی شبیه این است. به هرحال نظرش را گفته و جای سپاس هم ندارد.
یک دقیقه نشده بود که از سالن بیرون آمده بودم که یکی از داوران هم زد بیرون. اقای علی خدایی که دروغ چرا، اسم او را هم متاسفانه نشنیده بودم و البته در این مورد، این اسباب خجالت من است نه افتخار من ولی شک نداشتم که از تمام زمستان مرا گرم کن ش بسیار شنیده بودم و حالا دنبالش هستم که بخوانم. آقای خدایی گفت: من منتظر بودم تا تو را ببینم. داستان تو شاهکاره،( و این جمله را در گفتگوی ده دقیقه ای مان بارها و بارها تکرار کرد) من وقتی داستانت رو خوندم توی آزمایشگاه بودم، زنگ زدم به دوستم گفتم: نمیدونی یک نفر یک داستانی نوشته که دیوانه کننده ست. اینقدر دقیق و با طنزی درست، اسامی بیست تا فیلم رو آورده با یه فونت خاص ... باید ببینی....
آقای خدایی بعد ابرو در هم کشید و گفت: ولی متاسفانه داورهای دیگه کار رو نگرفتن . بعد تنها نسخه ای از داستان را که با خودم برده بودم گرفت تا در مجله ای که اسمش را برد و من یادم نیست چاپ کند... در همین حال جوان خوش برو رو و با هیبتی درویش وار و روحانی از راه رسیدو گفت: اجازه می دین ببوسمتون؟ کارتون شاهکار بود. او علیرضا محمودی ایرانمهر بود ...فکر کنم دوستهای خوبی شویم. من گفتم: اگر انرژی مثبت شما ها نبود من همین جا از این حرفهای آقای قیصری دق میکردم. وقت پذیرایی مجید قیصری مرا صدا زد که: چرا در رفتی از سالن؟ من توضیح دادم که داستان چه بود. تازه آن وقت حرفهای او تمام شده بود و خانمی که گفتم داشت صحبت می کرد. قیصری شخصیت رک و دوست داشتنی ای است. هرچند شک ندارم کمترین همانندی و تفاهمی با او ندارم و هرگز نخواهم داشت . او جلوی همه گفت تو داستان نویس نیستی و من گفتم آقایان خانمها همه گوش کنید استاد چه گفتند....
بعضی جمله ها باید بمانند. چون بازی جالبی را در گذر زمان شکل می دهند...
قیصری گفت من از ده داستانی که از دوهزار داستان انتخاب کردم یکیش داستان تو بود. من با یک نگاه می فهمم چه کسی مایه دارد و چه کسی ندارد. صحبتم این است که باید این داستان را باجزییات و طولانی تر می نوشتی . چرا طرح خوبت را هدر دادی و کوتاه نوشتی . این طرح قابلیت رمان و فیلمنامه شدن دارد......
داور دیگری که موفق به هم صحبتی اش شدم ابوتراب خسروی بود. مردی از شیراز. شیرین و درویش. خوش سخن و بی ریا. نمی دانست من چه داستانی در جشنواره داشته ام. صحبت از لاهیجان وبیژن نجدی شد. گفت : نجدی شاعر خوبی بود ولی داستان نویس نبود. بیهوده بزرگش کرده اند. وقتی لحن داستان به شعر می رسد داستان ریزش می کند و از اینرو نجدی داستان نویس خوبی نبود ای کاش فقط شعرهایش را می نوشت....
هرچند به هیچ وجه با ابوتراب هم رای نبودم و نیستم ولی بسیار دوست داشتنی بود...او از مخالفان سرسخت داستان من هم بود.
خلاصه از بعد آن جلسه دست کم ده تا از داستان نویسها آمدند و دلداری دادند و از مخالفتشان باحرفهای قیصری به من گفتند... یک نفر هم خبرنگار بود و همین حرف را می زد. متاسفانه اسم دوستان به یادم نمانده...در این چند روز نه در مراسم شب یلدای این دوستان شرکت کردم و نه در طرقبه رفتن دسته جمعی شان و نه حتی در مراسم اختتامیه که می گویند آبرومند بوده.فقط در دو نشست داستان خوانی از پنج یا شش نشت شرکت کردم آنهم نصفه نیمه و بارها برای سیگار کشیدن بیرون زدم. بیشتر از پنج شش داستان را نشنیدم که به گمانم داستانهای خوبی نبودند و متاسفانه جایزه هم گرفتند ....من هم با کسی رودربایستی ندارم تنها داستان خوبی که شنیدم داستان شب شاشی مجید استیری بود که بسیار مایه دار و درست بود و من را یاد روایتهای اول شخص جعفر مدرس صادقی با کاراکترهای مساله دارش انداخت. این را به خود مجید هم گفتم. داستان ایرانمهر عزیز را البته نشنیدم. فرصتی بشود خواهم خواند...
نکته تاسف آور برای من که به فرم و شگرد روایت خیلی اهمیت می دهم این بود که بدون استثناء تمام داستانها روایت اول شخص بودند و کوچکترین نوآوری و لطافتی در سبک به چشم نمی خورد هرچند برخی سوژه ها جالب بودند.
خود جشنواره همزمان کتابی چاپ کرد و بیست داستان برگزیده خود را از پنجاه داستان راه یافته به مرحله نهایی چاپ کرد. لطف کردند و داستان من هم توی این بیست تا بود. معلوم بود این گزینش، سوای نظر داورها بود. جایزه داوران برای من خیلی جالب بود. این قدر گزینش ، ساده انگارانه و کودکسرانه بود که هر تازه واردی به ادبیات هم به نگاهی می فهمید که چه مقدارش تحمیلی و محافظه کارانه است. مثلا با خودم فکر می کردم داستان خوب مجید استیری اگر برنده جایزه می شد مجری مراسم باید چه چیزی را اعلام میکرد: جایزه به داستان شب شاشی نوشته مجید استیری!!!!! کسانی که واقعا بیرحمانه و با نگاه سنتی داوران پس زده شدند کم نبودند یک نمونه دیگرش هم پونه ابدالی بود که داستانش به مراتب بهتر از برنده ها بود....
جشنواره داستانهای ایرانی انصافا آبرومند برگزار شد و دوستان دست اندرکار سنگ تمام گذاشتند. تجربه اولشان در سطح کشور بود و مهمان نوازیشان خوب بود. هرچند روز اخر حتی دل و دماغ نداشتند بسته سوغاتی را که در مراسم اختتامیه به همه داده بودند به من که نتوانستم به دلیل بیماری شرکت کنم، بدهند.( این چند روز به شدت مریض بودم. دکتر هم دم دست نبود!!!!) من در فاصله چند متری میز یکی از مسوولین جشنواره که پیش از این تلفنی کلی با هم حرف زده بودیم و حضور داستانی از لاهیجان شهر بیزن نجدی را مایه افتخار جشنواره می دانست به او اس ام اس زدم که پس چه شد مهمان نوازیتان؟ کادوی ما را نمی دهید؟ و جالب است بدانید او به روی خود نمی آورد. هرچند غروب غمگین روز آخر که دیگر هیچکس توی هتل نبود دیدم بسته را به پذیرش هتل داده اند.دستشان درد نکند.
همه نویسنده ها رفتند. داوران رفتند. من و همسرم لیلا تنها مهمانان آن شب متل توریست توس بودیم چون پروازمان به رشت یک روز دیرتر بود. شب مشهد، وحشتناک سرد بود. من دلم گرفته بود. ساعت سه بعد از نیمه شب، همسرم خواب بود و من شال و کلاه گردم و زدم بیرون و توی آن چند درجه زیر صفر محوطه هتل و دورادور سوییت های زیبایش پرسه زدم و سیگار دود کردم. دستهایم داشت یخ می زد. فکر میکردم چه خوب شد که فهمیدم داستان نویس نیستم!! دیشب را تا صبح نخوابیدم.ظهر پرواز کردیم به شمال و من هنوز بیدارم و دارم اینها را می نویسم. تا هنوز همین چند خط هم یادم نرفته.
پی نوشت:
آقای علی اکبر کرمانی نژاد نویسنده خوب و ارزشمند کرمانی لطف کردند و کتاب آخرشان با عنوان جالب و این دوباره خندید را به من دادند . من از دیشب تا حالا سه تا داستانش را خواندم و فکر میکنم خیلی جالب و متفاوت است. خواندنش را به همه توصیه میکنم.