دیشب توی کوچه ای که ما یعنی
من و سگم زندگی می کنیم خیلی سر و صدا بود. آن قدر که سگم تا صبح بی تابی می کرد و
معلوم بود یا خیلی ناراحت است یا خیلی عصبانی. ساعت دو و نیم بود و من مثل همه شبها
نشسته بودم و فیلم می دیدم. عادت دارم هر شب یک فیلم درست و حسابی ببینم .منبع
فیلمهای من پسر جوانی است که فروشگاه مواد غذایی دارد و من مشتری اش هستم. او
فیلمهای خوبی آرشیو کرده که مطمئنم خیلی هایش را خودش ندیده. هر روز یک فیلم از او
می گیرم و گاهی البته اگر خوشم آمد برای خودم کپی می کنم تا بعدتر دوباره نگاه
کنم. دیشب داشتم یک فیلم فرانسوی می دیدم .توی فیلم مردی بود که با سگش زندگی می
کرد و با هیچیک از همسایه هایش هیچ رابطه ای نداشت.یک روز که از بیرون به خانه
برگشته بود دیددختر جوانی روی سکوی باغچه کنار خانه اش نشسته. وقتی مرد را دید
انگار که او را مدتهاست می شناسد آمد جلو و به او سلام کرد اما مرد او را به جا
نیاورد ولی با این حال از او دعوت کرد که به درون خانه برود . دختر رفت روی مبل
نشست و مرد دو فنجان قهوه آورد گذاشت روی میز جلوی دختر.دختر کمی شیر و شکر خواست
و مرد که رفت به آشپزخانه ، دختر از کیفش چیزی در آورد و توی قهوه مرد ریخت و چیزی
هم گذاشت زیر میز.دختر بلند شد سرکی به آشپزخانه بکشد و دید که مرد دارد چیزی توی
شیرش می ریزد . جوری که مرد نفهمد برگشت و سر جایش نشست. نه مرد و نه دختر چیزی از
آن شیر و قهوه نخوردند. دختر به شکلی غیر منتظره برگشت و به مرد گفت که می داند او
چیزی در شیر قهوه اش ریخته و مرد به دخترگفت چرا دست از سر او برنمی دارد. دختر
خنده چندش آوری کرد و گفت من فقط خواب تو هستم فرانسوا! مرد از خواب بلند شد. بلند
شد و رفت توی اتاق نشیمن و زیر همان میز را نگاه کرد.چیزی توی یک نایلون سیاه
پیچیده شده بود. آنرا باز کرد . چاقویی خونی بود. با هراس برگشت و پشت سرش را نگاه
کرد .دختر باصورتی مات و بی روح پشت سرش ایستاده بود و به او نگاه می کرد. مرد
پرسید حالا خوابم یا بیدار؟ دختر جوابی نداد. مرد با صدایی لرزان گفت اما من یکبار
بیدار شدم.دختر گفت این تکه ای از یک فیلم است یا تکه ای از یک داستان کوتاه. مهم
نیست که چه اتفاقی افتاده و مهم نیست منطق این روایت چیست. حتی مهم نیست که داستانی
که می شد خواننده یا بیننده اش را غرق در معما و وحشت خود کند اینطور او را قال
بگذارد. مهم این است که خواننده لذت ببرد؟ یا مهمتر این است که نویسنده از بازی
دادن خواننده خشنود باشد؟ مرد گفت: سگم کجاست ؟ چرا بعضی وقتها جایی توی صحنه های
این قصه ندارد؟این جور وقتها کجا می رود؟ دختر گفت: من همان سگم. مرد گفت: تورا به
خدا بس کن. فقط بگذار بخوابم.زن گفت:اگر بخوابی باز هم یک لایه از بیدار شدن دور می
شوی. هر جور خودت می خواهی. مرد رفت توی اتاقش . دید سگش روی تخت دراز کشیده .رفت
کنارش دراز کشید و سگش را نوازش کرد و خوابید. توی خواب دید روی مبل لم داده و دارد
فیلمی تماشا می کند.. توی کوچه سر و صدا شده بود. انگار همسایه ها داشتند به در
خانه ای محکم می کوبیدند.از پنجره نگاه کرد . تمام همسایه ها ریخته بودند توی کوچه
و وحشت زده و نگران بودند. چند نفر داشتند در خانه اش را می زدند. سرش را از پنجره
بیرون برد و گفت: چه خبرتان است؟این وقت شب چه مرگتان شده؟ اما کسی به او اعتنا
نکرد.زیاد تعجب نکرد. فهمید که دارد خواب می بیند. با خودش گفت تا سه بشمار و از
این خواب بیدار شو. یک ...دو... سه . صدای زنگ ساعتش بیدارش کرد.ساعت دو و نیم بعد
از نیمه شب بود. نفس نفس می زد . لبخندی از خوشحالی زد ولی با تعجب به ساعت نگاه
کرد و یادش نیامد که هرگز ساعت را برای دو و نیم کوک کرده باشد. فهمید باز هم دارد
خواب می بیند. تصمیم گرفت باز هم تا سه بشمرد. یک... دو... سه. چشمش را باز کرد.
اتاق، تاریک تاریک بود. کورسویی از لای دراور روی صورتش افتاده بود.عرق کرده بود.
نگاهش در تاریکی دور اتاق چرخید. آباژوری نبود که کلیدش را بزند. حس کرد توی تاریکی
گوشه اتاق کسی نشسته. کسی که به دیوار تکیه داده و دو زانویش را توی سینه اش بغل
کرده.. با وحشت پرسید: تو کی هستی؟جوابی نیامد. سگش کنارش نبود.فکر کرد شاید سگش
است که کنج اتاق خزیده و دارد خیالاتی می شود.جرات نکرد تکان بخورد . آب دهانش را
به سختی پایین داد. ترجیح داد چشمش را ببندد و به چیزی فکر نکند. نفهمید چطور خوابش
برد. حتی جرات نکرده بود به پهلو بچرخد.توی خواب دید گوشه اتاق از توی سیاهی کسی
بیرون آمد . کسی که مطمئنا زن نبود . بیشتر شبیه سایه خودش بود ولی خود خودش
نبود.آمد جلوتر و رسید بالای سر مرد. کف دستش را کشید روی صورت مرد و چشمهایش را
بست. بعد دستش را روی تن مرد سراند و رسید به نشیمنگاه مرد و ناگهان انگشت اشاره اش
را توی ... مرد فرو کرد. از دردی که در جانش پیچید فریادی زد و از خواب بلند شد..
به گوشه اتاق نگاه کرد. در تاریکی چیزی تکان خورد.با خودش نجوا کرد که تا به سوی من
نیامده باید از خواب بیدار شوم و تا سه شمرد. از خواب بیدار شد. روبروی تلویزیون
روی مبل خوابش برده بود. فیلم تمام شده بود. بلند شد و رفت توی اتاق خوابش بخوابد.
دید سگش آنجا نیست. کمی فکر کرد و فهمید اصلا سگ ندارد.رفت روی تختش دراز کشید و
آباژور را روشن کرد.گوشه اتاق، دختر جوان، برهنه نشسته بود. مرد پرسید: حالا
بیدارم یا دارم خواب می بینم ؟ دختر گفت: بیخود تلاش نکن. تو از این لایه ها بیرون
نخواهی رفت. مرد گفت: این منصفانه نبود و دمر خوابید و سرش را توی بالش فرو برد و
گریه کرد. دختر آمد کنارش روی تخت نشست و موی مرد را نوازش کرد و گفت: بخواب عزیزم.
مرد چشمهایش سنگین شد و همان جور که بود خوابش برد.توی خواب دید که با دختر جوان
عشقبازی می کند. دختر ی با بدنی نرم. بیش از اندازه نرم که مرد ترسید بدنش از هم
بپاشد و همین طور هم شد. دختر هزاران تکه شد و تکه ها همینطور ریزتر و بعد دختر
نبود. مرد چیزی فهمید. فهمید که نباید به خواب و بیداری اش فکر کند. بهتر است حضور
هر چیزی را نادیده بگیرد و یک دل سیر بخوابد. شاید همه اینها از خستگی باشد. از
خستگی کاری که کرده. لبخند زد. کاغذی برداشت و شروع کرد داستان بنویسد شاید خوابش
ببرد.
رضا کاظمی 1385 لاهیجان