این نوشته ها پس از پایان جشنواره به مجله فیلم ارائه شد

( همه این نوشته تقدیم به برایان دی پالمای کبیر)

سینمای شهر ما تعطیل است. من تعطیلم. تو تعطیلی . ما تعطیلیم. من عصبانی ام.

 

لیلا جان !  لیلا جان!

  

روز اول

سلام لیلاجان! همسر مهربانم.. ببخش که سر صبح خیلی اذیتت کردم دیشب تا صبح نخوابیدم. کمی با ماشین پرسه زدم بعد رفتم جاده شیخ زاهد توی ماشین نشستم و همان جا خوابم برد. من این چند روز بابت کارت جشنواره نگرفتنم خیلی اعصابم داغون بود و تو باز بداخلاقی هایم را تاب آوردی.نزدیک صبح بیدار شدم و ساعت شش بود که رسیدم به خانه.  یکدفعه به سرم زد کوله ام را بردارم و بیایم تهران . ببخشید که بیدارت کردم ناچار بودم. می دانی که من توی گذاشتن لباسها و وسایل توی چمدان و کوله خیلی شلخته ام و تازه جای چند تا چیز را هم پیدا نمی کردم... طرفهای ساعت سه  بعد از ظهر رسیدم تهران . جاده خوب بود. توی کوهین کلی برف از قبل نشسته بود ولی برف جدید نمی بارید. یکراست رفتم فارابی . اونجا کسی نبود. دربست گرفتم برای سینما صحرا... الان توی سینما صحرا هستم .روز سوم جشنواره است. جلوی یکی از کامپیوترهای طبقه آخر سینما صحرا  نشسته ام و دارم این ها را برایت می نویسم که ای میل کنم. هر روز برات ای میل میکنم. می خواهم این خاطرات روزانه بمانند. اگر شد می دهم چاپ کنند اگر هم نکردند لااقل یادگاری می ماند. این چند روز را مزاحم مهندس رامین در زرگنده خواهم بود.او هم تنهاست.

قربانت

رضا

 

روز دوم

دیروز بعد از فرستادن ای میل برای تو رفتم توی سالن و دو تا فیلم هم دیدم.یکی ساخته فولکر شلندروف بود.اسمش بود اولژان:چیزی دستم را نگرفت. نکته جالبش این بود که اولژان اسم دختری است که یکی از شخصیتهای اصلی فیلم است ولی توی زیرنویس اولژان را ترجمه کرده بودند به سیب چشم او  یا  یک چنین چیزی . مثل اینکه اسم فیلم هامون را ترجمه کنند desert . فیلم دیگر هم یک مستند بود به نام غبار جنگ ساخته ارول موریس . از این مستندهایی که این سالها مد شده و آشکار نیست واقعا چند درصدش مستند و چند درصدش داستانی و ساختگی است. ساختارش  شبیه همان فیلمی  بود که دو ماه پیش با هم دیدیم (کودک در تصویر می ماند) که درباره تهیه کننده پارامونت رابرت ایونز بود. ولی آن فیلم کجا و این کجا. البته این  فیلم هم ارزش دیدن داشت و دست کم از صدای راویش لذت بردیم.( چه خشی داشت!!)دیروز که رسیدم سینما صحرا فقط شماره امیر قادری را داشتم تماس گرفتم و توی طبقه سوم پای کامپیوترها پیدایش کردم و روبوسی کردیم ...

 

روز سوم

سینمای مطبوعات به شکل محترمانه ای  برگزار شده. پذیرایی بد نیست. چای و قهوه و شیرینی تا بخواهی هست و روزی هم دو تا ساندویچ ژامبون سهمیه هر نفر است که البته تعریفی ندارد ..هنوز فیلمها تماشاگر چندانی ندارند. شاید نمایش فیلمهای ایرانی شروع شود وضع بهتر شود.

فکر نکنی چون سینمای رسانه ها است  و یک جمع تخصصی ، رفتارهای چیپ و مبتذل دیده نمی شود. هنوز هم موقع نماشای فیلم موبایل را خاموش نمی کنند و بلند بلند حرف می زنند. امروز یک نفر داشت تمام زیر نویسهای یک  فیلم خارجی را باصدای خیلی بلند برای بغل دستی اش بازخوانی می کرد.دو سه دقیقه تحمل کردم و بعد برگشتم چیزی بگویم که دیدم دارد برای یک نابینا فیلم را تعریف میکند و زیرنویسها را می خواند! کلا توی سالن بیست نفر هم ننشسته بودند. نمی دانم چرا این فرد خیر  باید می آمد زیر گوش من این کار را می کرد. من جایم را عوض کردم تا مبادا دل آن نابینا را برنجانم.

امروز دو تا فیلم خوب دیدم و یک فیلم بسیار ضعیف . حتی دوست ندارم اسم فیلم ضعیف را بگویم چون حالم بد می شود. دوتا فیلم خوب کنگو راما و غیر قابل انتشار بودند که این دومی ساخته برایان دی پالمای بزرگ بود. غیر قابل انتشار فیلم دلچسبی بود. یادت هست که چقدر سر فیلم کری ، ملبس برای کشتن و خواهران ، خوش گذشت؟ دی پالما کارگردان همان هاست که به گمانم بهترین تیتراژهای تاریخ سینما را ساخته و یک سینماگر واقعی و فن سالار !!!! است. اینجا هم از همان تیتراژ دی پالما توان و مهارتش را به رخ می کشید. او زاویه دیدهای گوناگون و مدیا های مختلفی را برای روایت داستانش برگزیده بود. از جمله هندی کم ، شبکه های خبری ،وب کم و سایت های اینترنتی و...  فیلم پر از ایده های بکر ، نماهای به یاد ماندنی و لحظاتی نفسگیر و غافلگیر کننده بود. دی پالما فیلمهای خوب و به یاد ماندنی کم نساخته. درود خداوند بر او.

یک اتفاق بامزه امروز افتاد. یک آقایی هست که بعد از نمایش فیلم برگه های سوال و مسابقه نقد نویسی را بین حاضران توزیع میکند. امروز وقتی او مشغول این کار بود یک خانم و آقا توی سالن شروع به جر و بحث کردند و بعد با حالتی ناجور و خجالت آور از سالن بیرون رفتند. خانم میگفت: گور پدر پول مادر شوهرم و از این جور چیزها. وقتی آنها خارج شدند این آقای بامزه با حالتی بسیار جدی و ناراحت و با صدای بلند که همه بشنوند گفت: جشنواره جای خوشحالی و بگو بخنده چرا اینقد به مال دنیا توجه میکنین. یه کم به فکر معنا گرایی باشین.!!!( اینها را خیلی جدی می گفت)...

 

روز چهارم

امروز دو فیلم دیدم. نخست الکساندرا ساخته سوخوروف روسی .

الکساندرا فیلم بدی نبود. این جور فیلمها را باید در خلوت خانگی دید. متاسفانه حاضران در سینما صحرا موقع فیلم حرف می زنند و اظهار نظر میکنند و دائما با موبایل صحبت میکنند. عجیب است...

الکساندرا یک فیلم ضدجنگی است که در آن هیچ جنگ و کشتاری دیده نمی شود.پیرزنی به دیدار نوه اش که یک نظامی است می رود و فیلم فقط پرسه او در دنیایی خشن و مردانه و بین سربازهای جوان و غریب و تنهاست. این فیلم هم مثل خانه احمق های کونچالفسکی به جنگ چچن می پردازد...ادا و اطوارهای پیرزن دست کمی از یک دختر چهارده ساله ندارد.جایی که نوه موی مادربزرگ را می بافد برایم دیدنی و به یاد ماندنی بود..دیالوگهای فیلم جاهایی بسیار درخشان است مثل جایی که الکساندرا به نوه اش می گوید این مردم چچن که برای شما خطری ندارند از چه می ترسید؟ و نوه اش پاسخ می دهد: اگر نترسیم ارتش به چه درد می خورد؟! باز هم جایی دیگر نوه، سلاح در دست گرفتن و نشانه گیری را به مادربزرگ می آموزد و مادربزرگ می گوید: شلیک کردن چقدر آسان است! توی سینما صحرا بیشتر کسانی که من دیدم فیلم را مسخره کردند و کسی جرات نداشت از آن تعریف کند( ولی تو می دانی لیلا جان من اگر از چیزی خوشم بیاید باید بگویم).

 امروز از سینمای ایران کنعان را دیدم.درباره کنعان نوشتن برایم سخت است. فیلم را خیلی دوست داشتم ولی سازنده اش را نمی توانم دوست داشته باشم  و تو می دانی چرا .وانگهی کنعان را خیلی ها نپسندیدند و این کارم را سخت تر میکند.

مهمترین نقطه قوت کنعان فیلمنامه آن است.همکاری فرهادی و کارگردان به عنوان فیلمنامه نویس، ریزه کاریهای قابل توجهی به فیلم داده است.ساختار فیلمنامه بسیار حساب شده است . همچون چهار شنبه سوری که کوچکترین اجزاء روایت در آن  با علت و دارای کارکردهای آینده نگرانه بودند.همین جا حرف آخرم را اول بزنم که از چهارشنبه سوری خوشم نیامده بود و از کنعان خوشم آمد که البته خواهم گفت چرا . مهمترین مشکل کنعان دست بالا گرفتن تماشاگر است برخلاف بیشتر فیلمهایی که تماشاگر را دست کم می گیرند و اطلاعات زیادی و سوخته به تماشاگر می دهند و لطف همان اندک گوشه های پنهانشان را از بین میبرند.کنعان همچون کوه یخی است که بیشتر آن از نظر دور است.پس از فیلم گروهی می گفتند که داستان فیلم ناقص و کم مایه است و شخصیتهایش جان ندارند و به اوج تاثسر گذار نمی رسد. کنعان فیلمی است مبتنی بر ادبیات. جدا از خط کمرنگ اقتباسی اش خود فیلمنامه نگارشی از جنس ادبیات داستانی دارد. اینجا بحث چگونه و چه اندازه با داستان هم نشین بودن ما مهم است. داستان نویسی مدرن و پس از آن به خصوص در داستان نویسان آمریکایی همچون همینگوی، کارور، آپدایک و...و  سر آخر همین مونرو( از آمریکای شمالی) داستانهایی مبتنی بر روایت استاتیک و درنگ بر ثانیه های کند و مکرر زندگی روزانه اند. پیش و پس از داستان و لایه های درونی تر کاراکترها حایی در فرامتن و در پردازشگرهای خیال جوانه میزنند و رشد می کنند.این جور داستانها در منحنی روایتشان نقطه اپتیممی ندارند و قرار نیست به فرازهایی از اثر گذاری برسند یا حتی شخصیت ها را به سر انجامی برسانند که نبود اینها را به حکم مطلق کمبود و کاستی برانیم.این  نوع داستان نویسی ( و پیرو آن فیمنامه نویسی) در ایران چندان جای و پایی ندارد. اگر هست شاخصترینشان را در چند اثر از ابراهیم گلستان و جلال آل احمد و در داستانهای کوتاه مدرس صادقی خوانده ایم( البته دیگرانی هم تک و توک هستند).این سبک در آغاز پیدایشش از دل ترجمه ها در می آمد و بعدها هم در مهمترین آثار داستانی ما شکل استقرار یافته ای نگرفت. بهترین داستانهای این سرزمین داستانهایی جزیی نگر و با تفصیل اند که هیچ گوشه ای را فرو نمیگذارند. خود گلشیری که بی شک از برترین های ادبیات داستانی ماست بر این ریز نویسی و نوشتن جزئیات و همه چیز تاکید داشت، برای ثبت کردن و رویارویی با فراموشی تاریخی. کنعان داستان چهار انسان است که همه در شرایطی ناپایدار(unstable) به سر می برند. اما در نهایت یکی از این چهار نفر است که  با وقف  و ایثار کردن خود شرایط را به کفه پایداری(Stability) می رساند. رابطه مرتضی و مینا متزلزل و در آستانه فروپاشی است.ورود آذر خواهر مینا تنش داستان را افزونتر میکند.انگار  ویویان لی از اتوبوسی به نام هوس جامپ کات زده وسط این روایت. زنی فرو ریخته و سرخورده از آرمانگرایی  و بر لبه خود ویرانگری. فرقش این است در اینجا دلبر داستان دیوی در برابر ندارد و اتفاقا فرشته ای نیلی چشم به غمخواریش می نشیند. شخصیت علی با گوشه های پنهان و راز آمیزش عامل اصلی تغییرخط روایت و به پایداری رساندن داستان است. قانون دوم ترمودینامیک میگوید هر سیستم ناپایدار با آزاد کردن انرژی به پایداری خواهد رسید. آزاد کردن انرژی چیزی جز فروکاستن  و از دست دادن نیست و بار این رهایش انرژی را در این درام مدرن علی بر دوش می گیرد.او با هدیه کردن توجه و محبت( و نه عشق) به آذر  و همزمانی ( تقارن) این تولد دوباره آذر با نذر مینا هرچهار نفر را به ثباتی نسبی می رساند....( دوست دارم اگر فرصتی شود در زمان اکران فیلم حرفهایم را به تفصیل بنویسم . می دانی لیلا جان دوست دارم خودم با کارگردان این فیلم گفتگوی زمان اکران را انجام دهم. به نظرت دیگران میگذارند؟) 

اجرای تکنیکی فیلم کم نقص و خوب است. ریتم کند فیلم به شدت کارآمد و انگ همین روایت است.کنعان پر از نمای نزدیک و تاکید بر چشمهاست. تیتراژ بسیار معمولی ابتدای فیلم برخلاف ظاهر ساده اش که برای رفع تکلیف به نظر می رسد کارکردی فوق العاده هوشمندانه دارد.مدت تقریبا زیادی داریم تیتراژ آغازین فیلم را با خطی زیبا در زمینه سیاه می بینیم و ناگهان در اولین نمای فیلم با چشمهای ترانه علیدوستی مواجه می شویم که دارد با نفرت به چیزی نگاه می کند و در نمای بعد می فهمیم چه چیزی را آن طوری دید می زده.این نمونه ای درخشان از آغاز هوشمندانه یک فیلم است.  همسان این نما و کاربرد چشمها در فیلم چندین بار تکرار می شود و هربار مفهومی خاص را القاء میکند . از سوی زن نفرت ، از سوی مرد حسرت و عشق ، از سوی علی ( بهرام رادان) یک دنیا سوال و خاموشی... 

ریتم فیلم و تاکیدها و مکث هایش من را یادبرخی از فیلمهای هانکه و ژاک ریوت می انداخت. می دانی که من چقدر فیلمهای هانکه را دوست دارم لیلا!  بررسی این هم بماند برای یک نقد درست و حسابی .

از ریزه کاریهای فیلم یاد کردم .در اینجا یکی دو نمونه را بازگو می کنم: همان اوایل فیلم فروتن درباره مشکل آسانسور غر می زند. در اواخر فیلم جایی که مینا با نگرانی و دلشوره می خواهد خود را به خانه شان برساند تا مطمئن شود آذر بلایی سر خودش نیاورده همین آسانسور را می بینیم که خراب شده و مشغول تعمیرش هستند و او ناچار است تمام پله ها را بدود تا به خانه شان برسد. همین کارکرد درست دستمایه آسانسور در این سکانس پایانی تعلیق آفرین می شود و انصافا هم خوب از آب در آمده.این یعنی چینش درست و حسابی تکه های یک داستان. نمونه دیگر هم پاره شدن گوشه مانتوی مینا است که  درنهایت راه اندازنده((Trigger گره گشایی فیلم می شود و همه گوهره روایت است.( گوشه پاره پیراهن یوسف در داوری به کار می آمد. اگر از قفا دریده یوسف پاکدامن است و اگر از پیش او گناهکار است) گره گشایی فیلم با دخیل بستن همین تکه پاره را هم باید در زمانی دیگر و مفصل نوشت.

جایی از فیلم آذر( افسانه بایگان) از علی( بهرام رادان) می پرسد چرا دانشگاه رو ول کردی؟ بهرام رادان در یکی از درخشانترین صحنه های همه دوران بازیگری اش و البته به گمان من درخشانترین لحظه این فیلم تنها سکوت میکند و سکوت و سکوت...

 بازیهای فیلم درخشانند  فروتن عالی است و مثل هیچ وقتش نیست. می دانم لیلا جان تو  فروتن را برای ترانه لیلا خانم  آخر فیلم نوک برج با آن صدای مونوتون اما مخملیش خیلی دوست داری ولی بهرام رادان در این فیلم یک چیز دیگر است و همه روایت فیلم و پیرنگ و پیچش های داستان زیر سر اوست. سکوت او به همه دیالوگهای بی مقدار خیلی از فیلمهای جشنواره می ارزد.

اگر بخواهم از نقطه ضعفی برای کنعان یاد کنم بی شک موسیقی  اش است که هم حجمش زیاد است و هم ته مایه ها یا بهتر بگویم مایه های سنتی ( موسیقی کلاسیک ایرانی ) اش اصلا با حال و هوای بورژواتیک و مدرن فیلم تناسبی ندارد  و فیلم هم پارادوکسی در این باره را پیش رویمان نگذاشته که موسیقی  بخواهد همسو با چنین نوستالژی غمخوارانه ای باشد.اصلا داستان توی این حال و هوا نیست.البته موسیقی متن جزء الصاقی یک فیلم است که  آسانتر از سایر اجزا می شود رفع و رجوعش کرد و حتی کاملا با یک موسیقی بهتر جایگزین کرد... من دیگر باید بروم بخوابم لیلا جان. چهار صبح است.

 

روز پنجم

امروز سه فیلم دیدم: آتش سبز محمدرضا اصلانی / انتهای زمین ابوالفضل صفاری / حس پنهان رزاق کریمی.

از فیلم انتهای زمین بیشتر خوشم آمد. فیلم خیلی سرحالی بود و کلی خندیدیم. فیلمبرداری بایرام فضلی در این فیلم بی نظیر بود.درجه یک.خود او هم انسان دوست داشتنی و شریفی است. کارگردانی فیلم بسیار کاردرست و سرحال و شخصیت فیلم بی نهایت دوست داشتنی بود.فیلم گرچه شوخی و موقعیتهای جفنگ کم ندارد ولی هیچکدام از این موقعیتها و شوخی ها به هیچ رو برای لودگی یا گرفتن وقت فیلم نیستند. انتهای زمین شخصیت کم نظیری را برای سینمای ما ترسیم میکند. بدوی، اندیشمند و سرزنده. سازندگان فیلم بعد از نمایش آن  خیلی دلخور بودند و می گفتند کلی از فیلم زده شده تا به نمایش برسد ولی با همه این احوال از خیلی از فیلمهای این سالها بهتر بود( بعدا می گویم چقدر بهتر).این از آن فیلمهایی نیست که هر کسی بپسندد. من به هر حال خیلی خوشم آمد.

فیلم آتش سبز به هیچ وجه فیلم بدی نبود.گفتند فیلم بدی است و ساختارش ضد قصه است ولی ساختارش نه تنها ضدروایت نبود بلکه یک روایت بسیار کلاسیک از عشق در هفت پرده بود.فیلم هیچ چیز مبهمی هم نداشت و از این نظر اتفاقا خیلی پایینتر از حد انتظار من نسبت به پیچیدگیهای کارهای قبلی آقای اصلانی بود. این فیلم را گروهی نپسندیدند و کارگردانش هم دلخور شد ولی او باید این حق را به تماشاگران فیلمش بدهد که نظرواقعی شان را بگویند. نمی دانی لیلا جان چقدر توی این چند روز سر این فیلم حرف و حدیث در آوردند.  من از این فیلم خوشم آمد اما نه در حد یک شاهکار. این هم از آن فیلمهایی است که باید در خلوت تک نفره دید نه وسط نچ نچ و اخ و تف کردن کسانی که کنارت نشسته اند.بازی مهتاب کرامتی در این فیلم بهترین بازی او تا به امروز است. کافی است مقایسه کنیم با بازی تکراری و بی رمقش در فیلم حس پنهان.

حس پنهان فیلم خوبی نبود. همه چیز در این فیلم بسیار سردستی و خامدستانه است. داستان فیلم ضعیف و بی جان است. کارگردانیش نکته چشمگیری برای گفتن ندارد . بازیها اصلا خوب نیستند. بازی  بی جان فروتن دز این داستان مغشوش  کجا و بازی بسیار کنترل شده اش در کنعان کجا.وضعیت حامد بهداد از همه ناراحت کننده تر است . ناراحت کننده از این جهت که او بازیگر بسیار مستعد و دلچسبی است و پسر خیلی خوبی هم است ولی در این فیلم در حالی که به شدت تلاش می کند از خودش شاه نقش به یادگار بگذارد و چشمها را خیره کند درست نگاتیو این خواسته روی پرده می آید و  بازی  بیرونی اش در این  کلیت کم جان چندان ماندگار نمی شود.نپرس که چرا فیلم بدی بود. بپرس یک نکته مثبت از این فیلم بگو.وقتی بز نر است چه بدوشیم؟

لیلا خانم ! یک اتفاق بامزه هم امشب برایم افتاد. از یکی از مسوولان سالن پرسیدم فیلم سئانس آخر چیه؟ او جواب داد علفهای هرز( طرف توی ذهنش هنوز با فرزان دلجو حال میکرده) بعد گفتم آقا شما مطمئنی ؟ گفت بذار نگاه کنم و نگاهی به کاغذی انداخت و گفت: ببخشید اشتباه گفتم. بادی که در علفهای هرز می پیچد!!! من که کلی خندیدم. کسانی که دل خوشی از فیلم خسرو معصومی هم نداشتند احتمالا دلشان خنک می شود. من متاسفانه فیلم خسرو معصومی را ندیدم ...

روز ششم

امروز دو فیلم دیدم. همیشه پای یک زن در میان است کمال تبریزی و تنها دوبار زندگی میکنیم  بهنام بهزادی .با فیلم تبریزی کلی خندیدیم و فیلمی بود سرشار از ایده های بامزه  و شوخ  و چند شخصیت دوست داشتنی .بازیهای مهران مدیری و رضا کیانیان اعتبار خوبی به فیلم داده بودند. نمی دانم از یک کمدی آنهم در سینمای امروز کشورمان چه انتظاری می شود داشت؟همین که کلی خندیدیم بس است. تعجب میکنم از کسانی که می خندند و لذت میبرند بعدا میگویند اصلا فیلم خوبی نبوده!!! بگذریم .فیلم چیز تازه ای به عالم سینما اضافه نمی کند ولی فیلمنامه بدی ندارد .برخی چیزهایش هم اصلا به دل نمی نشیند و تکراری و یخ است . تیتراژش هم جالب بود و همین.شاهکار که نمی خواستیم .از همان مارمولک و لیلی بامن است اش  هم که تعریف میکنند خوشم نیامده بود. من کلی خندیدم و خدا را شکر میکنم. دست شما درد نکند آقای تبریزی. اگر این فیلم به اکران عمومی برسد کلی فروش خواهد کرد. شک ندارم. جای تو خالی لیلا جان و گرنه کلی با هم می خندیدیدم.

فیلم آقای بهزادی را خیلی ها پسندیدند. من هم در کل بدم نیامد.. تجربه شرافتمندانه و عاشقانه ای است که عشق و از جان مایه گذاشتن از تک تک نماهایش می بارد. فیمبرداری بایرام فضلی عالی است و استفاده اش از فیلتر ها و تونالیته آبی  و افزودن کمی از تون خاکستری و قهوه ای از اواسط فیلم به آن خیلی  خوب از آب درآمده. آنقدر مجذوب این فیلمبرداری روی دست شدم که به بایرام فضلی تبریک گفتم و در صحبت کوتاهمان او اشاره کرد که کیفیت اصلی تصویر و رنگ خیلی بهتر از این چیزی است که دیده شده و ما شاهد کپی صفر فیلم بوده ایم.

 از وجه فنی فیلم که خیلی خوب است بگذریم من یک مشکل اساسی با فیلمهایی دارم که می خواهند روشنفکرانه باشند و درجاتی از نهیلیسم و خودویرانگری در کاراکتر اصلی شان موج می زند. کلیشه این نقشها مرد جوان تا میانسالی است که حرف زدنش خیلی مونو تون است( شبهای روشن را داشتید؟) و صورتش باید ماسکه و (ّ(Flat باشد.مقایسه کنید این شخصیت را مثلا با شخصیتهای مشابهی در شبهای روشن ، طعم گیلاس و بوتیک و... و بعد مقایسه کنید با بچه های به ته خط رسیده نفس عمیق  بهترین فیلم نهیلیستی سالهای اخیر.( گیرم که مجبوری  مثل نفس عمیق نماهای معناگرا هم به تهش الصاق کنی تا زهر خشونت و بی رحمی دنیا را بگیری که البته نمی توانی) آنجا هم دو تا شخصیت هستند که اتفاقا شخصیت مو قشنگش ( کامران)تا حدی  شبیه همین مواردی که گفتیم هست ولی لااقل او تمام و کمال در راه  همان بی هدفی خود آنقدر ته میکشد تا تمام شود وچون ته ته خط است همه چیزش به این می آید و جاهایی هم که کنشهایی از او سر میزند( مثلا دختر صاحب پراید را تیدید  میکند که دماغ عملی اش را می برد! یا ماشینش را خط خطی میکند و...) ، باز در همان مسیر خودویرانگری اش است. ( آقا منصور که جای خود دارند و شخصیت تک همه آخر خطی هاست و نظیر ندارد). ولی سیامک فیلم آقای بهزادی نه سکوتش گیراست ، نه حرف زدن مونوتونش به صورتش می نشیند و نه کنشهایش از جمله  عاشق شدنش باور پذیر  است.درباره پزشک بودنش که بعدا درس را رها کرده هم ما که خودمان این کاره ایم کمترین همدلی ای با آن نتوانستم برقرار کنیم( منظورم از این کاره ایم را بد نگیرید یک وقت!) بس که همه چیزش الصاقی است و به دل نمی چسبد. شاید این فیلم  برای سینمای راکد این سالهای ما خیلی شگفت اگیز جلوه کند ولی برای کسانی که پیگیر جدی سینمای متفکر و متفاوت دنیا هستند چیز زیادی ندارد. بیشتر یک جور ادای دین کم ادعاست به خیل فیلمهایی از این دست که در سینمای اروپا و فیلمهای مستقل آمریکایی بیشتر دیده ایم. شگرد روایت فیلم و سبک بصری اش دست کم برای این روزها اصلا تازه نیست و خیلی هم محافظه کارانه و بی رمق است. کارکرد بازی با زمان در این فیلم چیست؟ قرار است ما را غافلگیر کند؟  یا تعلیق ایجاد کند؟ یا با نمایش دوباره یک نما با توجه به آگاهیهای به دست آمده مان در طول فیلم خسرت و دریغ بیشتری به ما بدهد؟ این اتفاق چندان قدرتمند رخ نمی دهد....چرا دوست دارم از فیلم جوان عاشقی که با دل پر از شوق و دردش این فیلم را ساخته ایراد بگیرم؟ نه اصلا دوست ندارم. فیلم بلند اول چند تا کارگردان مگر به این خوبی بوده ؟ تنها دوبار زندگی میکنیم شروع بسیار خوبی برای کارگردان جوان و همیشه خندانش است...

روز هفتم

امروز سه فیلم دیدم.

اولی محیا ساخته اکبر خواجویی که واقعا هیچ چیز برای گفتن درباره ش ندارم.

فیلم به همین سادگی ساخته رضا میرکریمی یک روز از زندگی یک زن خانه دار را با ظرافت تمام و تیزبینی به نمایش گذاشته بود. زنی که مادری بی دریغ ، همسری عاشق و زنی با ذوق ودلدار است و همه خواسته ها و آرزوهایش را به نفع کدبانوگری و زندگی سنتی اش  در پستو گذاشته. فیلم، او را زنی با همه پیچیدگیهای یک زن معمولی ایرانی نشان می دهد. پیچیدگیهایی که در روزمرگی و دلزدگی های جامعه متوسط و زیر متوسط مجالی برای بروز و شکوفایی ندارند.تصویر زن در این فیلم به هیچ روی تصویری یکسویه نگرانه نیست و از سوی دیگر مرد زندگی او هم مردی هیولاوار و خیانتکار ترسیم نشده تا بر تاثیرگذار بودن رنج های زن بیفزاید. زنی که بسیار بیش از آنچه نمود دارد می فهمد و می شناسد و خیلی کمتر از شایستگی اش  به دست می اورد.دلتنگی هایش را با شعر و زمزمه کردن بیرون می ریزد و با شوق فراوان چشم انتظار همسرش میماند تا شاید دقایقی کوتاه در انتهای هر روز کسل و مرگ آلود با او خلوت کند و به سادگی از همین کمترین هم بی نصیب است. غم و رنج یک روز نمونه وار او داستان همیشه اوست و نگاه میرکریمی بی نهایت انسانی و دردمند است. لیلا جان با دیدن تنهایی و غم این زن تنم لرزید و بغضم گرفت که نکند من هم از آن ها باشم که دل نازک و  آرزومند همسر مهربانم را در نیافته ام و او در خلوت خود غصه دار و دردمند اشک بریزد.من این جوری هستم؟

جایی از فیلم مادر از لای در دختربچه اش را که با دوستانش  سرگرم خواندن و رقصیدن اند دید می زند. کیفیت نگاه مادر در این نما همه چیز  را می گوید . جایی از اینکه تلفظ درست یک کلمه را برای پسرش نتوانسته ادا کند لجش میگیرد و ناراحت می شود. فیلم سرشار از این پیچیدگیهاست  و نوشتن چنین فیلمنامه هایی بارها دشوارتر از فیلمنامه هایی با الگوی داستانی است. نقش غیر قابل انکار نویسنده توانایی چون شادمهر راستین در این جا آشکار است. بازی پسر کوچولوی فیلم در حد یک شاهکار در کل سینمای ایران است.

فیلم سوم امروز، فیلم مجید مجیدی آواز گنجشک ها بود. فیلمی که نشانی از مجید مجیدی همیشگی نداشت( هرچند من همان وقت ها هم به فیلمهای مجیدی علاقه ای نداشتم) فیلمی بی رمق و بیهوده کش داده شده. مجیدی خواسته بود مطلقا از تلخی فیلمهای پیشینش بگریزد و جا به جای فیلم را با شوخی و طنز برگزار کند. اما در این هم موفق نبود  و الگوی آقای لر به شهر می رود را با بی ظرافتی در فیلمش به کار بسته بود تا تماشاگر را بخنداند. او اینبار  آشکارا خواسته بود فیلمی شیرین بسازد و برخلاف بچه های آسمان که شمال شهر را سیاه و ستمگرانه به تصویر کشیده بود در این فیلم حتی نگاه مهربانانه ای به آن داشته باشد  تا جایی که در یک سکانس که شکل گیری و میزانسن آن چندان منطقی در خود ندارد مایه دار های بالاشهری شربت خنک به فرودستان تعارف میکنند.

حدس می زنم مجیدی همه فیلمش را برای رسیدن به رقص سماع گونه شترمرغ در پایان فیلم ساخته و چنان مجذوب این ایده بوده که باقی فیلم را  برای  نمایش حیرت انگیز آن لحظه خاص که انصافا زیبا هم هست بی خیالی طی کرده و هی کش داده و پیش پاافتاده ترین روایت را به خورد ملت  داده تا معناگرایی پایانی اش را شکل دهد که البته شکل هم نمیگیرد و بیشتر مایه حیرت و افسوس می شود. استفاده از دستمایه  ماهی قرمز هم که دیگر واقعا لوس و خسته کننده شده. شاید اینگونه فکر شده  که وقتی چند تا ماهی کوچولوی قرمز سکانس زیبای پایانی بچه های آسمان را رقم زدند حتما هزارتا ماهی تاثیر چند صد برابری خواهد داشت! فیلم مجیدی در حد انتظار نبود.اصلا حد انتظار را بی خیال. در مقایسه با خودش هم فیلم خوبی نبود. اینبار استفاده از شتر مزغ و گنجشک جواب نداد. کلیشه ماهی قرمز هم که ضایع شده. مجیدی باید به فکر جانوران تازه ای برای فیلم بعدیش باشد...

 

روز هشتم

امروز  شنبه بیستم بهمن سه فیلم دیدم. استشهادی برای خدا علیرضا امینی / دیوار محمد علی طالبی و جعبه موسیقی فرزاد موتمن .متاسفانه این دو فیلم اخر را نتوانستم تا آخر تحمل کنم و زدم بیرون پس بهتر است چیزی درباره شان ننویسم.

استشهادی برای خدا یک داستان تک خطی یا با اغماض دو خطی دارد و مناسب یک فیلم کوتاه است( اگر مضمون و اتمسفر تکراری اش هنوز برای یک فیلم کوتاه جذابیت هایی داشته باشد) و بیرحمانه کش داده شده. شخصیت ها عمق و بعدی ندارند و البته این نمی تواند به خودی خود یک کاستی تلقی شود و چه بسا در برخی آثار، بی هویت بودن و سرسری بودن کاراکترها از سر آگاهی و دارای کارکردهای دراماتیک و حتی غیر دراماتیک باشد( چه کسی گفته که یک فیلم  حتما باید دراماتیک باشد؟) ولی همه پرداختهای فیلم سرسری است و شکل دادن قلمبه ای سیر تطهیر فتحی( با بازی جمشید هاشم پور) جایی برای پرداخت جزییات و حتی دیالوگی که لایه ای از این ها را نشانمان دهد باقی نمی گذارد. تمام تلاش فیلمساز بر ایجاد فضایی آخرالزمانی و خلق جایی در ته دنیا بوده و در این کار هم موفق است. فیلم جغرافیا ندارد و این خیلی خوب از کار درآمده. سکانس ابسورد عقد کردن سرباز و دختر روی ریلهای پر از برف هم جذاب و به یاد ماندنی بود. علیرضا امینی فیلمسازی را خوب بلد است و کارش را جدی می گیرد و هنگام تماشای فیلمش احساس نمی کنی به شعورت توهین شده باشد هرچند با حال و هوای فیلمش ارتباط برقرار نکنی. به هرحال حتما جذابیتهایی برایم داشته که تا انتها دیدم وگرنه باید مثل دو فیلم دیگر می زدم بیرون. یازیهای فیلم هم بسیار دلنشین و چشمگیر بودند…

 

روز نهم:

امروز دو فیلم دیدم. شب رسول صدر عاملی  و احضار شدگان آرش معیریان. شب شروع خیلی خوبی دارد. به لطف بازیهای خیلی خوب سه بازیگر اصلی اش تا قبل از سکانس رفتن به درمانگاه فضاسازی مناسبی هم  دارد. دیالوگها چند لایه و موجزند و اطلاعات شخصیتها به نحوی زیرکانه و غیر مستقیم به تماشاگر منتقل می شوند فضای یک شب برفی اوایل فیلم خیلی جذاب در آمده ولی هرچه می گذرد بی دقتی های حیرت آوری در راکورد دیده می شود. صحنه ها و کارگردانی سکانس داخل زائرسرای آسید رضا(خسرو شکیبایی) خیلی خوب اند و نشان  از تسلط کارگردان دارند.آرزو میکردم تمام شب توی همان اتاق بگذرد و شاهد یک فیلم متفاوت باشیم که برای  پیام رسانی از کلیشه های آشنا استفاده نکند. یک جور استفاده عالی از فضایی خیلی اندک چیزی مثلا شبیه فیلم نوار ریچاردلینکلیتر ولی نشد...

 تنها تعلیقی که در این فیلم که همه می دانند پایانش چه خواهد بود می توانست این باشد که چگونه آن تحول در شخصیت دکتر رخ خواهد داد ولی در این یکی هم مثل نمونه های مشابه از دست رفت و نگاه و گره گشایی تازه ای ندیدیم. همان نگاه دکتر( عزت انتظامی) از پنجره اتاق به حرم خودش همه فاصله ها را برای زیارت از بین میبرد و نیازی به مخدوش کردن منطق داستان برای رسیدن به آن پایان نبود.از جایی که فیلم به درمانگاه می رسد همه چیز به شکل وحشتناکی افت میکند و منطق فیلمنامه از دست می رود. جز یکی دوتا دیالوگ خوب که رد و بدل می شود از اینجا به بعد فیلم چیزی برای گفتن ندارد. می دانیم که به دست آوردن اجازه فیلمبرداری از  داخل حرم امام رضا(ع) چه اندازه دشوار است. کارگردان  از این فرصت پیش امده هم  خوب بهره نبرده و به جای ثبت نماهایی ماندگار  و تاثیر گذار  مثلا روی تابلویی تاکید میکند که رویش نوشته فیلمبرداری ممنوع. من توجیه این نما را نمی دانم چیست. فقط  ای کاش کارگردان از این فرصت پدید آمده بهره می گرفت  و  به جای این کارها نماهایی  حساب شده تر  و به یاد ماندنی   ثبت می کرد. در فیلمی که دیدیم نماهای داخل حرم از نظر زیبایی شناسی در حد نماهای تلویزیونی است که بی ظرافت و از سر رفع تکلیف اند.

نمایش احضار شدگان آرش معیریان داستان عجیبی داشت. از ابتدا تا انتهای فیلم تماشاگران به بیشتر نماهای فیلم می خندیدند و هو میکردند . فکرمیکردم اگر جای کارگردان توی آن سالن بودم چه حس بدی به من دست می داد. حتما می زدم به کوه و بیابان.فیلم چیزی برای گفتن نداشت و فیلم بسیار بدی بود هرچند در سکانسهای اولیه آن کمی ذوق در تدوین و روایت دیده می شد که به سرعت از بین رفت و در آخر هیچ چیز نماند.

روز آخر:

امروز فیلمی که بخواهم ببینم نیست لیلا جان. بارم را بسته ام . وسایلم را همین جور  بی سلیقه انداخته ام توی کوله ام . نمی دانم چرا حجمش از روز ی که می آمدم خیلی بیشتر است و قلمبه شده با اینکه هیچ چیز تازه ای به کوله ام اضافه نشده.من دارم بر می گردم خانه.

                                                                                                                                                                رضا کاظمی