چند وقتی است که شعر نمی نویسم.چند ماه شده. مقدار زیادی هم شعر تایپ نشده دارم که هنوز بازنویسی هم نشده اند.شعری که در زیر می آید قسمتی از شعر بلند سربازی است که چهار فصل در سربازی را به تصویر می کشد و یادگار روزهای بد سربازی است .روزهایی که آموزنده نبودند و تنها ، ویرانگر بودند.

بخشی از شعر بلند پاییز سربازی

...چند روز است عینکم کار نمی کند

تار شده

بزنم می خونی؟

یک خط هم که بخوانی

خط ما را خواندی

من آشخورم

من نذر کردم و گرفت

گرفت و برد خاطره را

من روزهای بدی بود که نبودم

پا چسبانده بودم و آزاد نمی شد....

رفتم خوابم را ببینم

راه افتادم توی بلوار پر از مرگ

دیدم درختها را زده اند

برگی نبود....

تو آن ته بلوار

با ظرف ماکارونی و سبزی

وسط ماه رمضون...

***

...باد می زند دو پر پالتو را ببرد

تو ببینی حظ کنی

مویی روی شانه ندارم

من آشخورم....

از فصل نوجوانی سرخورده ام

این جمله را دوجور بخوان

...من پشت دیوار شما می شاشیدم

هر پنج شنبه خیابان بهار

من عاشق دختر توی خانه شما بودم

من کشف کردم

 انگور از غوره بهتر است

و کشمش از هردو

من کشف کردم...

من مست کردم...

***

...من عاشق نبودم

وقتی روزنامه ها بسته می شدند

من پس کشیدم

پاییز را دور زدم

جانم را برداشتم

توی همین کوله خاکی...

ماندم که پا بگیرم

دست نداد

من جانم را برداشتم و زدم به چاک...

***

...پاییزم امسال باران نداشت

من سعی کردم شعر بیاید

حتی پاییز  کوروش یغمایی هم کار نکرد

یا شعرهای کاهی کارنامه...

پاییز سال پیش

شاعری آبروی خودش را برد

از تلویزیون جایزه گرفت و بعد مرد  (  منظور زنده یاد منوچهر آتشی است)

***

من سرباز نیروی دریایی ام

در انتظار تبعید به تنب خیلی بزرگ

جیک نمی زنم ....اصرار نکن

روی خط صفر مرزی

پشت همین مرداب منتظرم

تا قورباغه ها تکانی بخورند

تازه زمستان که می رسد

رکود قورباغه را عشق است...

***

من پاییز شاعرانه ای نداشتم

شاید سال بعد...

 

 

20 آذر 85