
نشریه همین فردا بود به کوشش دوست خوب و فرهیخته ام و یار دوران دانشجویی ام در مشهد، دکتر سیدمهدی موسوی غزلسرای شوریده و بزرگ معاصر و دوستانش منتشر می گردد.نشریه ای نوپاست و به شماره دوم رسیده. این مجله دربرگیرنده مباحث تخصصی غزل پست مدرن وبسیار کارآمد و تحلیلی است.
...من گویا شاعری ام را مدتی روی طاقچه گذاشته بودم که سرکه بیفتد با این نوشته دوباره یادم آمد که من پیشتر از هرچیز( قبل از موسیقی و فیلمسازی و داستان نویسی) شاعر بودم. شاعر خوبی هم بودم. هستم.هرچند نه در غزل .این ادعای بزرگی نیست. راست و بی کم و کاست.
این نوشته در شماره دوم نشریه همین فردا بود به چاپ رسید
پنج قطعه آسانFive easy pieces
تاملی بر غزل پست مدرن
یک:
غزل پست مدرن وجود دارد یا نه؟ این پرسش از بنیان بیهوده و جفنگ است. چه نیازی است که کسی بگوید غزل پست مدرن وجود دارد یا برعکس؟ و بدتر از همه اینکه یک بابایی مثل باباچاهی که هیچ حق آب و گلی در قدمگاه غزل ندارد این را بگوید..مهم این است که هنوز غزل وجود دارد. قدرتمندترین و گیراترین موج غزل سرایی در نسل جوان در تمام تاریخ ادبیات قرن اخیر در این سرزمین پا گرفته. نه از همین امروز و دیروز که از ده پانزده سال پیشتر از این.این غزل هرچه هست، دست کم می شود آنرا غزل امروز یا غزل هم زمانه و همدوره نامید یا غزل دوران تردید .اینکه دوران تردید چیست و برآیند همه میان کنش های فرساینده اش چیست خود مقوله ای به شدت اجتماعی و جامعه شناختی است که بهتر است در نشریه نوپای شما وارد آن نشویم تا گزک به گزمه ندهیم. عصر تابوزدایی در فلسفه و ادبیات و هنر در سرزمین ما هم چندی است آغاز شده. بهای سنگین آنرا به نقد و جزا گروهی پرداخته اند و حالاحالاها باید که پرداخت.
دو:
برخی نشانه های غزل دوره تردید به گمان من اینها هستند:
- بازاندیشی در ساختار و آرنژمان غزل(Neo arrangement )
- ورود غزل به حیطه های جدی و عبوس اجتماعی
- ناخنک زدن به تابوهای اخلاقی و قراردادهای اجتماعی
- ورود شناسه های زندگی مدرن تر به شعر
- ورود بیش از پیش گفتار کوچه به شعر
نوآوری آشکار در تکنیک سرایش و کاربست واژه ها بی تردید ناشی از ضرورت بازنگری در معنای غزل و به روزرسانی سخن غزل است. چرا زبان غزل باید به روز باشد؟ غزل این دوره غزلی است سن دار و غزلی برای خلوت و تریاک و بحث روشنفکرانه با کمپوت گیلاس نیست. غزل امروز بار سنگینی از گره و دلتنگی بر شانه دارد. غزل سن دار یعنی غزل جوان و دور از خمودی و جمودی. درست برعکس شعر و شاعر پیشترها ، شاعرانی خودویرانگر ... شاعران امروز شالوده شکنی(Deconstruction) را به بازسازی(Reconstruction) می گمارند نه دستاویزی میکنند برای نابودی و فروپاشی کامل.
روزگاری رسیده و شعری که برای زندگی است نه چون دیروزتر و زندگی برای شعر . غزل امروز از ظرفیت خانه و پستو و منقل فراتر است و دوست دارد توی کوچه و خیابان سوت بزند. دوست دارد از بالای برج بی هویت میلاد ببیند و آسمانخراش و اتوبان را پرواز کند و سرپایین عکس بگیرد. با رزولوشن بالا.آن قدر بالا که تا نی نی چشم دختری کنار خیابان یا کف دست گدای روی پل عابر پیاده بشود زوم کنی.
سه:
چه اندازه توانسته ایم عناصر زندگی امروز را در شعر و داستان چون یک عنصر غیر قابل تفکیک از متن به کار ببندیم نه فقط برای پز مدرن و پست مدرن و ... بودن؟
شعر امروز اگر شعر جوب وسط کوچه نیست، شعر استخر هتل هیلتون هم نیست. از همه اینها گذشته. شعر خیابان است.گویی دوربینی کنار پنجره ماشینی سفت کرده باشی و ماشینت اگر بنزین اجازه دهد(!) تمام شهر را چشم بچراند و بعد، از ساعتها تصویرمتحرک، تکه تکه روی میز مونتاژ جدا کنی . شعر امروز، بسیار همانند سینماست. کلیپ وار تر از خود سینما یا آنچه در سینما به شاعرانگی شناخته می شده که بیشتر نماهای کشدار و دور و بی دیالوگ بوده . امروز آن نگاه کهنه و سنگواره ای هم به زباله دان سپرده شده و ریتم شعر درسینما هم ریتم سرسام آور زندگی امروز است. سرسام بالا کشیدن کوک از بینی و فین کردن قورباغه توی کاسه دستشویی. برده داری سفید ،سرسام خبر پشت خبر، تازیانه امواج و رسانه ، تاوان پشت تاوان.
چهار:
ایران کشوری دور مانده است. از نظر دستاوردهای تکنولوژی هنوز چهار پنج دهه از کشورهای دیگر عقب هستیم که سهم بزرگی از ان بر دوش جنایتکارانی است که جنگ بر این سرزمین تازه پاگرفته تحمیل کردند..بدتر از این، ایران از نظر اقلیم و فرهنگ منطقه ای به شدت کشوری غیر یکپارچه است. جلوه های زندگی مدرن شاید در حد خیلی ناچیز و طنزآمیزی در نقاط محدودی از یکی دو شهر بزرگ ایران وجود داشته باشد.
پرسش همیشگی: وقتی حتی در این کشور جهان سومی ، در زندگی روزانه به مدرن نرسیده ایم چگونه می توانیم پست مدرن باشیم؟
یکی از پاسخهای ممکن: با این نگاه پسمانده چگونه مارکز می تواند از آن جهنم و خرابه کلمبیا سر برآورد؟ یا بورخس از آرژانتین درب و داغان و نکبت زده؟ ساحت هنر و ادبیات ، فراتر از چارچوب های مضحک اداری –اجتماعی سرزمین هاست.هنر و ادبیات زبان و روان مشترک همه زمینی هایند . در عصری که داده ها( دیتا) از هر سوراخی نشت میکنند و سرریزند، سفر بزرگ آفرینش هنری از گوشه خیال و ایماژ پا میگیرد -که برآیند خوانده ها و دیده ها و شنیده هاست- نه از گذشتن از مرزهای قراردادی سیاستمداران تکه خاکها.
پنج:
غزل امروز که پدیدآورندگان و شکل دهندگان اش دوست دارند آن را پست مدرن بنامند و حقشان هم هست( چه کسی بیشتر از پدر زپتو حق نامگذاری پینوکیو را داشت؟) خیلی ها را خشمگین میکند. از سر همین خشم آفرینی است که دست کم هیچ کس نمی تواند بودنش را نادیده بگیرد ، حتی همان سنگواره هایی که مغزشان از گل و بلبل، در اندک مواردی، دست بالا توانسته به منقل و اندیشه های چپ گرا و ایدئولوژی های پوچ و مسموم برسد. شعر امروز ، ایدئولوژی گریز است و این نه چشم اسفندیار آن که به گمان من مایه پویایی و نامیرایی آن است. شعر امروز برای روشنفکر نمایاندن خویش به هیچ عقیده و کیشی، ناروایی نمی کند و پز ضد مذهب بودن نمی گیرد. شعری است برای انسان. شعری سرشار از طنزی ناتورالیستی. در این گیر و دار مرگ اخلاق و تن و روانفروشی پرشتاب فرزندان بشر بر خاک زمین ، طنز اگر چاقوی برنده نیست می تواند بر تاول چرک انبان زخم کودکان بی تقصیر تماشا، دریچه ای بسازد. همین زخم نابکار نمک سود، زخم خونمرده گوشه نشین ، به قول مسعود کیمیایی زخم عقل.
این یادداشت را دو سال پیش در وبلاگم در پرشین بلاگ گذشاته بودم. یادآوریش خالی از لطف نیست.چه زود داریم پیر می شویم.لعنت!
مجموعه «فرشته ها خوكشي كردند» را دوستي به من داد يا بهتر بگويم به زور از او گرفتم. انتظارم اين بود كه بعد از آشنايي و غربت نشيني نگارنده با شاعر اين مجموعه خود او نسخه اي برايم مي فرستاد.اما خيالي نيست چون نه من از او و نه او ازمن نشاني نداشتيم واحتمال مي دهم حالا حتي در يادش نباشم. مهم نيست. اين را به حساب شاعر بودن مي گذارم..خوابگردي پوچ مشتركمان ، دغدغه ها ي كابوس ومرگ. هرچند من پذيرا و منتظر و او دربه در كوچه هاي خودشكستن=خودزني ..خودزني با شعر ، شعر بنزوديازپين ها ، مرگ آرام فنوباربيتال، مرگ توي خون.خون باكره بانو، خون آب پنير تورگي ، بوي نشئه بنزين و كره پشت علف..شعر موسوي زن مي سرايد زني كه سر هر سطر بكارتش را به باد مي دهد و روي پارچه هاي سفيد تو بگو همين كاغذ كتاب طرح رورشاخ مي كشد من يكي مي روم پشت دشنه قايم ميشوم پشت ملحفه هاي مرگ تو شايد حجله را ببيني و تن كشيدن.شعر موسوي شعر خون و زن ومرگ است.شعر مرگ داوطلبانه پشت پنجره.وقتي به شهر مشرفي و مي بيني و نمي خواهي.موسوي بي رودربايستي خود را مي نويسد گاه پخته و سنجيده و گاه فقط براي گفتن. خود را قيچي نمي كند.در مناسبات انساني هم همين گونه بود.ولي بعضي از شعرهايي را كه در خلوت دونفره مان خوانده بود در اين مجموعه نديدم.شايد جاي ديگر چاپ شده و مثل هميشه جا مانده ام و شايد خودش خواسته كمي كوتاه بيايد.دوست دارم نقد مفصلي بر شعر اوبنويسم.هرچند كمي دلخور شود.فرصت شايد پيش بيايد ولي از كرختي خودم مي ترسم.هرچندسال يكبار سري به اينترنت مي زنم توي هيچ شب شعري نيستم و مجله نمي خوانم . مثل قورباغه توي لجنهاي دور وبر توي رخوت زمستاني ام خوب آرامشي دارم.حالا چيزي از آن آتشفشان انرژي زمان دانشجويي نمانده هرچند آن پرشتابي خامدستي هم به دنبال ميكشيد.حالا فقط مي خوانم ومي نويسم و گاه آهنگي مي سازم تا شايد يك روز برسد و خواستم وشد. چشم انتظار مي مانم براي دفتر جديدي از موسوي كه شعرهايش خوب و ضعيف برايم سراسر لذت است كه رنگ وبوي مولف دارد و مال خود خودش است . هرچند ديدار دوباره خود او را هم دوست تر مي دارم و عشق است. من ساكن ته مردابم.كوچه سمت باتلاق. اگر از حال من بخواهيد، ملالي هست.
رضاكاظمي ـ لاهيجان
مهرماه 1384