Reza Kazemi's Transmodern nightmares

کابوسهای فرامدرن  رضا کاظمی

                  Home     Contact     Film criticism    Paintings    Résumé                                

 صفحه نخست سایت    تماس و نظر شما    نقد فیلم     نقاشی ها     درباره نویسنده   

 

 

 

بازیهای سرگرم کننده= بازیهای بامزه( میشائیل هانکه)  Funny games

( به نظرم ترجمه بازیهای مسخره یا خنده دار در اینجا  ترجمه ای به شدت نادرست و کودکانه است. این را با نگاهی ساده به فیلم می توان دریافت)

نوشتن بر بازيهاي سرگرم کننده را با اين گزاره آغاز ميكنم: زجرآورترين فيلمي كه تاكنون ديده ام. حتي دردناك تر از رقصنده در تاريكي لارس فون ترير. سادیسمی عریان تر و نفس گیرتر  از مازوخیسم فیلم معلم پیانوی همین میشائیل هانکه بزرگ(این واژه حق مطلب را ادا نمی کند) و حتی تحلیلی نفرت برانگیزتر از سالوی پازولینی بر فاشیسم.

آنها که پیش از من بر فیلم بازیهای سرگرم کننده نقدی نوشته اند به درستی و به زیبایی به تحلیل ساختاری این اثر پرداخته اند وتقریبا جایی برای تکرار بی دلیل آنها نمی بینم .از اینرو نگاهم را متوجه تاویل و تشریح( بازخوانی و گسترش)  بخشی از گوهره معنایی داستان می کنم.در نقدم بر فیلم پنهان، پیرامون خدایگونگی پست مدرنیستی هانکه در روایت آثارش سخن گفته ام و همچنین بر نقش مثبتِ گونه ای از رسانه(video) در آن فیلم اشاره داشتم که همچون پیامبری، گذشته سیاه ژرژ را به او یادآور می شود. لازم است تاکیدم بر این خدایگونگی( شما بخوانید حضور مولف) را کمی باز کنم.پس از گذر از رنسانس مدرنیته در ادبیات و پیرو آن سینما و تئوریزه کردن پست مدرنیزم(که البته کاری عبث و بی نتیجه است و ما به ازای بیرونی ندارد چون اساسا پست مدرنیسم هویت مستقلی ندارد) یکی از بحث های همیشگی و متظاهرانه هرمنوتیک، تکرار ملال انگیز ترکیبِ مرگ مولف بود و طنز سیاه این داستان آن بود که خود ساختار و ترکیب روایت اثر چیزی به نام مرگ مولف را نشان نمی داد و نویسنده مجبور می شد در جایی از اثر به شیوه فاصله گذارانه شیپور بردارد و بگوید : و بدین گونه مولف می میرد. یعنی چه؟ نه اینکه داستانهایی از این دست، که نویسنده بدون حضور در کلیت داستان تنها چون خدا و آفریننده داستان است می تواند خط روایت را تغییر دهد، بد باشد، این آثار همیشه و تا امروز هم نوشته می شوند ولی مشکل وقتی شروع می شود که عده ای می خواهند این شگرد روایت را تئوریزه کنند و در تکراری خسته کننده به مرگ مولف و ترکیبهایی از این دست اشاره کنند. فیلم بازیهای سرگرم کننده روایتی پست مدرنیستی است که نه تنها نشانی از مرگ مولف ندارد بلکه جا به جای آن حضور این مولف جبار یعنی خدای اثر(هانکه) احساس می شود. چنین رویکردی تنها در روایتی پست مدرنیستی امکان پذیر است.

اینها همه را در باب مرگ مولف نوشتم تا برسیم به هانکه بزرگ که دست بر قضا در آثارش نه تنها شبح ناظری مرده نیست بلکه گاه حضور آفریدگارانه اش در لحظه لحظه فیلمهایش جاری است. فیلم بازیهای سرگرم کننده، به شیوه ای فاصله گذارانه روایت می شود . برای تماشاگری که لحظه به لحظه با درد و رنج و استیصال این خانواده  سه نفره فرومی پاشد و نفسش به سختی بالا می آید هیچ ضربه ای نابکارانه تر و مهلک تر از چند نگاه پل(جوان لاغر) به سمت دوربین نیست. این چند نما که اتفاقا فیلم با کثیف ترین آنها تمام می شود حقیقتی دردناک را برای ما آشکار می کنند که به هیچ روی انتظارش را نداریم. در تمام ثانیه های فیلم با آنا و گئورگ و پسرشان همذات پنداری کرده ایم یا به عبارتی بهتر سمپاتی=خودپنداری داشته ایم و لحظه به لحظه با درماندگی شان زندگی کرده ایم و از این خیال که: اگر ما جای آنها بودیم!  مو بر تنمان سیخ شده است. هر آنچه گریزگاه آنان می توانسته باشد و ما اندیشیده ایم در حسابگری دقیق و شرورانه داستان  اجرا و نابود شده و سستی نقشه هایمان را بارها دیده ایم و از آنسوی داستان نفرتی بسیار عمیق از دو شخصیت منفی به دل داریم ... ولی نکته شگفت انگیز و ویرانگر داستان اینجاست: سه شخصیتی که با آنها سمپاتی داریم فاصله را نمی شکنند .آنکس که خط روایت را می شکند و با ما تماشاگران چشم در چشم می شود شر مطلق داستان است.بگذارید ببینیم چه اتفاقی دارد می افتد.او چند بار به ما چشمک می زند وبه ما مهربانانه و با  لبخند می نگرد و یادآوری می کند که به راستی این فقط و فقط یک بازی جالب و سرگرم کننده است که برای لذت بردن ما به راه انداخته شده و ما بی آنکه بدانیم یا بخواهیم، در این قطب روایت ایستاده ایم و تلخ تر از این، پذیرش این واقعیت دردناک است که کارگردان هم در راه اندازی این بازی نقشی اساسی دارد فقط کم مانده که خودش جلوی دوربین برود و دکمه Rewind ریموت کنترل را خودش فشار دهد. تاکید من بر خدایگونگی هانکه در همین روایت فاصله گذارانه و چیدمان جبرگرایانه اش برای پیروزی شر در داستان است. به یاد ندارم قطب شر در هیچ روایت سینمایی، مطلقانه تر و خونسردانه تر از این پیروز شده باشد که این جز با کمک های بی دریغ راوی و ساختار شکنی های  ناباورانه اش مقدور نمیتوانسته باشد. هرچه باشد هانکه که جایی سوگند یاد نکرده قواعد مرسوم و کلاسه بندی شده آکادمیک را برای روایتهای سینماییش رعایت کند پس می تواند همه ما را به بازی بگیرد یا دست کم با بذل توجه ما بازی مفرح و سرگرم کننده ای(!!! )برای یک خانواده ترتیب دهد.

اما سوالی که خودم را هم آزار می دهد این است: چرا با این همه تمهید فاصله گذارانه، تلخی و سنگینی فیلم لحظه به لحظه برایمان بیشتر می شود و تا مدتها پس از تماشای آن و هرگاه آنرا به خاطر می آوریم دچار تشویش و احساس درماندگی می شویم؟ گمان می کنم بشود اینگونه قضیه را شرح داد:

فاصله گذاری در این فیلم گونه ای از  فاصله گذاری  است که ماهیت معنایی و درونی آن بر ماهیت تکنیکی اش به شدت چیرگی دارد. یعنی تنها چیزی که از پس این فاصله گذاریها بر نمی آید این است که : (الان یک عده پشت دوربین، مشغول فیلمبرداری و صدابرداری از این صحنه هستند و لازم نیست زیاد خودمان را درگیر داستان کنیم تا اینقدر عذاب بکشیم و حالمان بد شود .  به یاد بیاوریم سخن هیچکاک را که :  این فقط یک فیلم است، جدی نگیرید.)

دست بر قضا این شگرد روایتی ما را دردمندانه تر با این واقعیت ناگزیر و محتوم روبرو می سازد که هیچ راه گریزی برای این قربانیان وجود نخواهد داشت و آنها شرط ناخواسته و تحمیل شده به خود را خواهند باخت. پرداختی استادانه از جبرگرایی مطلق و نهیلیسمی ناگزیر. وقتی به نیمه های فیلم می رسیم و شگرد روایتی هانکه به خوبی به دستمان آمده و می دانیم هر حرکتی برای رهایی به شکست خواهد انجامید، تعلیق و اضطراب به اوج می رسد. حالا می دانیم که پسر که فرار  کرده به زودی گرفتار خواهد شد یا وقتی سکوتی هراسناک حاکم می شود و  زن به شکلی دور از انتظار ما فرصت بیرون رفتن از خانه را پیدا می کند، می دانیم هیچ راهی برای گریز و کمک خواهی نخواهد داشت. این سناریویی است که با دقت و حکمتی جبرگرایانه از پیش نوشته شده.

دوست ندارم فیلم را از منظر نقد خشونت و تاثیر رسانه ها  ببینم و روایتی چنین فرافلسفی و شگرف را مثلا با قاتلین بالفطره الیور استون یا ویدیوی بنی همین میشائیل هانکه در یک ردیف بگذارم. این برداشتی نه چندان درست از چنین فیلم ارزشمندی است. فیلمی که  خشونت را با نشان ندادن صحنه های خشونت به تصویر می کشد و تعلیق و اضطراب را با ساختار شکنی و سکون بی پروا و جسورانه دوربین خلق می کند و تمام قواعد را برهم میزند. بازیهای سرگرم کننده آشکارا ادامه ویدیوی بنی است ولی با پرداختی فلسفی تر و نگاهی ژرف و گیراتر. بازیگر نوجوان آن فیلم بزرگتر شده . او در نوجوانی تحت تاثیر خشونت فیلمها و بازیهای رایانه ای(( video games پیرامونش دست به قتل ناباورانه و سادیستی دخترک بیگناهی زده بود...

 در رویکردی تکنیک کاوانه می توان نمونه های دلنشینی از هنر هانکه را بازگفت. شاید روزی اگر مجالی بود این ها را بنویسم اما در اینجا به یک نمونه بسنده می کندم:

با تمام رنج و تخریب روان حاصل از تماشای این فیلم  نکته ای بسیار طنز آمیز توجهم را به خود جلب کرد. این یکی از همان شگردهای خاص هانکه است که به اصطلاح بدجور تماشاگرش را سرکار می گذارد و او را تحقیر می کند .تنها به عنوان نمونه ای از دهها نمونه در این فیلم آنرا باز می گویم: در ابتدای فیلم پسر خانواده به مادرش می گوید که پدر یک چاقوی تیز برای برپاکردن بادبان قایق می خواهد... دقایقی بعد سگ خانواده بدجور پارس می کند و ناگهان ساکت می شود( که بعدا می فهیم چرا) هنگامی که پدر می خواهد برود ببیند چه خبر شده، پایش به چاقو می خورد و چاقو به کف قایق می افتد. در اواخر فیلم، وقتی زن ، دست بسته داخل قایق به انتظار مرگی قریب الوقوع نشسته، ناگهان متوجه چاقو می شود. ما تماشاگران ساده دل می پنداریم این تمهیدی است که کارگردان اندیشیده تا در این لحظه گشایشی در داستان حاصل شود وبه شیوه فیلمهای هالیوودی زن نجات پیدا کند( راستی شما می دانید چرا در فیلمهای سخیف هالیوودی، بویژه در ژانر وحشت(!) که کلیشه آشناو ملال آور آن چند دختر و پسر جوان هستند که به گردش می روند، پسرها مثل ماست کشته می شوند(!) و حتما باید یک دختر که از قضا خوبروتر از بقیه هم هست با سگ جانی بی نظیری جان به در ببرد و تنها بازمانده باشد؟!!!) و آرزو می کنیم او بتواند دستش را باز کند اما بر خلاف تمام کلیشه های مرسوم و فیلمهایی که دیده ایم خیلی احمقانه تر و ساده تر از آنچه فکر کنیم  چاقو را از او می گیرند و توی آب می اندازند و بعد هم خود او را مثل یک زباله به آب می سپارند!!! هانکه برای چندمین بار یادآوری می کند که راه گریزی قرار نبوده باشد. پسرها شرط را می برند و بازی سرگرم کننده تازه ای را آغاز می کنند. پایان فیلم آغاز فاجعه ای دیگر است.هراس آورترین پایان باز ممکن در سینما، انفجار سوسپانس( تعلیق= پادرهوایی) آنهم درست در آخرین نمای فیلم!. چون می دانیم تقدیر یا بهتر بگوییم سناریوی خداوندگاری به نام هانکه بر اینگونه است که باز هم برنده بازی ، این دو ابلیس روانپریش باشند. بازی ای که پیشامد آن برای هیچکس بعید  نیست . نگاه  و لبخند پایانی به دوربین جایی برای شرح نمی گذارد. 

پی نوشت: به گمان من پست مدرنیسم، نوزاد مدرنیسم است و  چیزی پس از مدرنیسم نیست نه ازنقطه نظر زمانی بلکه از دیدگاه تغییر سطح. یعنی پست مدرنیسم  نه تنها پله ای بالاتر از مدرنیسم نیست بلکه  چون نوزادی نوپاست  و سالها طول می کشد که رشد کند و آن وقت دیگر اسمش پست مدرن نخواهد بود آنگاه او موجود دیگری به نام مدرن زمان خودش است که هرگاه با همامیزی مفعول وار با فاعلی به نام نویسنده آبستن شد پسامدش نوزادی است که نسبت به این مدرن امروزی که همان پست مدرن دیروزی است پست مدرن خواهد شد