Reza Kazemi's Transmodern nightmares

کابوسهای فرامدرن  رضا کاظمی

                  Home     Contact     Film criticism    Paintings    Résumé                                

 صفحه نخست سایت    تماس و نظر شما    نقد فیلم     نقاشی ها     درباره نویسنده   

 

این منن کامل نامه ای است که به فراخوان هامون بازها فرستاده بودم. مقدار زیادی در تدوین و بخشی در سانسور تلویزیون از دست رفت. خواندنش خالی از لطف نیست.

 

چرا هامون را دوست دارم؟

پزشکی  عمومی هستم 26 ساله که برای تخصص می خوانم و پدری دارم 61 ساله که پزشک متخصص قلب و عروق است. از کودکی نوشتن داستان و شعر را شروع کردم و درکنار آن موسیقی را عاشقانه پیگیری می کردم  و البته سینما ....

مدتهاست خیال و کابوسی تلخ در خلوتم پرسه می زند.احمقانه است ولی حس از دست رفتن یا از دست دادن پیش از آنکه اتفاقی بیفتد...

فکر می کنم باید جایی و طوری از پدر خسته و درویش مسلکم یاد کنم فکر می کنم برای روزهای از دست رفته ای که با هم نبودیم و لب بر سخن نمی گشودیم باید کاری کنم...

پدرم عاشق پزشکی بود. یک آن از مطالعه دست بر نمی داشت. یک آن از مطالعه دست بر نمی دارد.

پدرم از هنر و ادبیات بیزار بود. پدرم از هنر و ادبیات حرف نمی زند.

پدرم بعد از سال 57 فقط دو تا فیلم توی سینما دید...دومی سلطان بود وقتی که من پزشکی دانشگاه مشهد قبول شده بودم و برای ثبت نام رفتیم مشهد سر میدان تقی آباد سینما آفریقا مجبورش کردم که بیاید سینما و وقتی فیلم تمام شد گفت آخه این هم شد فیلم؟ اراجیف...

پدرم از موسیقی نواختن من بیزار بود. همیشه مرا مسخره می کرد. وقتی سال سوم دانشکده بودم و کنسرتی در دانشگاه برگزار کردم پدر و مادرم به شدت مرا مسخره کردند و مادرم که همان روز مشهد آمده بود در کنسرت من حاضر نشد.

هرماه به خاطر خریدن مجله فیلم یا گزارش فیلم وگاهی تک شماره هایی از مجله های سینمایی دیگر درخانه ما جنگ و درگیری بود. پدرم معتقد بود این مجله ها مثل کتابهای صادق هدایت مغز آدم را خراب می کند!پدرم ترجیح می داد من پولهای توجیبی ام را بدهم ساندویچ بخورم تا کتاب و مجله بخوانم. وقتی پزشکی مشهد قبول شدم به جای تبریک گفتن گفت اگر این مجله های مزخرف رو نمی خوندی حتما تهران قبول می شدی...

اگر هامون نبود این همه شعر نبود...

در شانزده سالگی با تفنگ بادی قرضی پای پسرخاله دختر همسایه مان را از بالکن خانه مان زدم .

فکر می کردم کسی مرا ندیده ولی فردا ماشین پلیس آمد و با خفت و لگد مرا به پاسگاه برد و قرار بود شب هم بازداشت باشم که شوهرخاله رسید و سند گذاشت. یک سال و نیم گرفتار دادگاه بودم. حالا فوبی ماشین پلیس دارم.

هربار که آنیک به هامون گفت دلتو سوزونده ؟خواستم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم چه آن روز اول که... و چه حالا که دیدن هامون مراسمی سالیانه است...

باد که زد آرزوها را برد و خواب خوش حمید و من را پراند.باد زد و همه رفتند و مرد مولخت عینکی – عجب عینکی!- مثل من تنها ماند .خیلی بچه بودم برای تنهایی...

پدرم پیر شده خیلی بیشتر از سن خودش...دلم برای پدرم تنگ می شود.

هامون شاملو می خواند.از سر تقلید کودکی ام با شاملو گذشت نه سهراب خان سپهری.کند همچون دشنه ای زنگار زده...

گاهی که مادرم خانه نبود شب روی تختخواب پدر و مادرم ،پیش پدرم می خوابیدم، هردو فقط شورت تنمان بود. فقط آن چند بار بود که چشم باز می کردم و می دیدم توی خواب بغلم کرده ،اشتباه می گرفت؟

سر هر کوچه عاشق شدم.

هامون تفنگ را نشانه رفت و عشقش همه چیز را ضایع کرد.

آغوش پدر پر از بوی خوش سیگار بود. همیشه وینستون قرمز می کشید.اصل. همان که امروز پیدا نمی شود.

در مشهد عاشق دختری بودم که مثل همیشه نمی دانست. هر پنج شنبه ساعت ده شب روی دیوار خانه شان می شاشیدم. یک بار نزدیک بود.. و به خیر گذشت.

غروب سربی و نا آرام دریای آخر فیلم را زیاد دیده ام. دریا در ده دقیقه ای ماست. مثل یک سال موقع تحویل سال که باز عاشق شده بودم . داستان کهنه بود و کنار دریا سال نو می شد.

کسی دل هامون را سوزانده بود؟ یکی مثل میم . چقدر سر درخت گلابی دوباره گریه کردیم.ملحفه را که می کشید سرش ،کم می آوردم...محمود ادامه حمید بود؟  ولی میم همان میم بود.

با پدر آرزوی خوابی بود/توی باغی که شکل مردن داشت...

مانی حقیقی چه جور آدمیه؟ بد دوباره خاکستر مارو سیخ زده. کمیاب...

باید بنشینم و فکری کنم. سرجمع از اول عمر تا حالا بیست دقیقه چشم به چشم پدر صحبت نکرده ام. تا دیر نشده باید کاری کنم. آخر مدیونشم.

هامون پر از شاش و گه و کثافت بود. چقدر با برادرم توی سینما شهر سبز لاهیجان خندیدیم. برادرم کجاست؟ شما می دانید؟ دلم تنگ شده برای دو...بازی بچگیمون.

یک روز خلاصه تصمیم گرفتم سر آخرین کوچه به آخرین نفری که عاشقش شده بودم برای اولین بار بگم که عاشقشم  و بعد باهاش ازدواج کردم.

همسرم سینما رو نمیشناخت  ولی  حالا هر شب باید با هم یک یا دو فیلم ببینیم تا خوابمون ببره می گردم زیر نویس فارسی واسه ش پیدا کنم چون حوصله ترجمه از زیرنویس انگلیسی رو ندارم ولی گاهی پیش می آد...

هامون ای کاش یه مهشیدی مثل لیلای من داشت.نداشت.دلش بدجور سوخته بود...

هی نگو روشنفکر بود و به بن بست و خلا رسیده. فکر کنم همه اینها دریغ عشقه.شما سر هر کوچه عاشق شدین؟

پدر خوب من پدر بی احساس خوشدل من. دوستت دارم .

هنوز نمی دانم چرا یک روز که یادم نیست پدرم که بعد از 57 هیچ وقت سینما نرفته بود من و برادرم را برداشت و برد سینما شهر سبز و هامون را دو سئانس پشت هم دیدیم؟ بابا می دونی چیکار کردی؟

بچه بودم.یکی انگار زد توی سرم.

حمید زیر آبی رفت / زیر پای من خالی شد...

قرار گذاشته ام مجموعه داستانم را که تاآخر امسال در می آید -چه رسمی و چه زیر زمینی به پدرم تقدیم کنم-  برای روزهای بی مهربانی مان ،برای سبیلهای پرپشتش، برای هامون بردن من ... می دانم این کافی نیست. اصلا کافی نیست.

 رضا کاظمی- لاهیجان  

 در همین باره:

خداحافظ عمو حمید / نامه رضا کاظمی به حمید هامون

نقدی بر هامون بازها  

 

Text Box:  
 
این منن کامل نامه ای است که به فراخوان هامون بازها فرستاده بودم. مقدار زیادی در تدوین و بخشی در سانسور تلویزیون از دست رفت. خواندنش خالی از لطف نیست. 
 
چرا هامون را دوست دارم؟
پزشکی  عمومی هستم 26 ساله که برای تخصص می خوانم و پدری دارم 61 ساله که پزشک متخصص قلب و عروق است. از کودکی نوشتن داستان و شعر را شروع کردم و درکنار آن موسیقی را عاشقانه پیگیری می کردم  و البته سینما ....
مدتهاست خیال و کابوسی تلخ در خلوتم پرسه می زند.احمقانه است ولی حس از دست رفتن یا از دست دادن پیش از آنکه اتفاقی بیفتد...
فکر می کنم باید جایی و طوری از پدر خسته و درویش مسلکم یاد کنم فکر می کنم برای روزهای از دست رفته ای که با هم نبودیم و لب بر سخن نمی گشودیم باید کاری کنم...
پدرم عاشق پزشکی بود. یک آن از مطالعه دست بر نمی داشت. یک آن از مطالعه دست بر نمی دارد.
پدرم از هنر و ادبیات بیزار بود. پدرم از هنر و ادبیات حرف نمی زند.
پدرم بعد از سال 57 فقط دو تا فیلم توی سینما دید...دومی سلطان بود وقتی که من پزشکی دانشگاه مشهد قبول شده بودم و برای ثبت نام رفتیم مشهد سر میدان تقی آباد سینما آفریقا مجبورش کردم که بیاید سینما و وقتی فیلم تمام شد گفت آخه این هم شد فیلم؟ اراجیف...
پدرم از موسیقی نواختن من بیزار بود. همیشه مرا مسخره می کرد. وقتی سال سوم دانشکده بودم و کنسرتی در دانشگاه برگزار کردم پدر و مادرم به شدت مرا مسخره کردند و مادرم که همان روز مشهد آمده بود در کنسرت من حاضر نشد.
هرماه به خاطر خریدن مجله فیلم یا گزارش فیلم وگاهی تک شماره هایی از مجله های سینمایی دیگر درخانه ما جنگ و درگیری بود. پدرم معتقد بود این مجله ها مثل کتابهای صادق هدایت مغز آدم را خراب می کند!پدرم ترجیح می داد من پولهای توجیبی ام را بدهم ساندویچ بخورم تا کتاب و مجله بخوانم. وقتی پزشکی مشهد قبول شدم به جای تبریک گفتن گفت اگر این مجله های مزخرف رو نمی خوندی حتما تهران قبول می شدی...
اگر هامون نبود این همه شعر نبود...
در شانزده سالگی با تفنگ بادی قرضی پای پسرخاله دختر همسایه مان را از بالکن خانه مان زدم . 
فکر می کردم کسی مرا ندیده ولی فردا ماشین پلیس آمد و با خفت و لگد مرا به پاسگاه برد و قرار بود شب هم بازداشت باشم که شوهرخاله رسید و سند گذاشت. یک سال و نیم گرفتار دادگاه بودم. حالا فوبی ماشین پلیس دارم.
هربار که آنیک به هامون گفت دلتو سوزونده ؟خواستم و نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم چه آن روز اول که... و چه حالا که دیدن هامون مراسمی سالیانه است...
باد که زد آرزوها را برد و خواب خوش حمید و من را پراند.باد زد و همه رفتند و مرد مولخت عینکی – عجب عینکی!- مثل من تنها ماند .خیلی بچه بودم برای تنهایی...
پدرم پیر شده خیلی بیشتر از سن خودش...دلم برای پدرم تنگ می شود.
هامون شاملو می خواند.از سر تقلید کودکی ام با شاملو گذشت نه سهراب خان سپهری.کند همچون دشنه ای زنگار زده...
گاهی که مادرم خانه نبود شب روی تختخواب پدر و مادرم ،پیش پدرم می خوابیدم، هردو فقط شورت تنمان بود. فقط آن چند بار بود که چشم باز می کردم و می دیدم توی خواب بغلم کرده ،اشتباه می گرفت؟
سر هر کوچه عاشق شدم.
هامون تفنگ را نشانه رفت و عشقش همه چیز را ضایع کرد.
آغوش پدر پر از بوی خوش سیگار بود. همیشه وینستون قرمز می کشید.اصل. همان که امروز پیدا نمی شود. 
در مشهد عاشق دختری بودم که مثل همیشه نمی دانست. هر پنج شنبه ساعت ده شب روی دیوار خانه شان می شاشیدم. یک بار نزدیک بود.. و به خیر گذشت.
غروب سربی و نا آرام دریای آخر فیلم را زیاد دیده ام. دریا در ده دقیقه ای ماست. مثل یک سال موقع تحویل سال که باز عاشق شده بودم . داستان کهنه بود و کنار دریا سال نو می شد.
کسی دل هامون را سوزانده بود؟ یکی مثل میم . چقدر سر درخت گلابی دوباره گریه کردیم.ملحفه را که می کشید سرش ،کم می آوردم...محمود ادامه حمید بود؟  ولی میم همان میم بود.
با پدر آرزوی خوابی بود/توی باغی که شکل مردن داشت...
مانی حقیقی چه جور آدمیه؟ بد دوباره خاکستر مارو سیخ زده. کمیاب...
باید بنشینم و فکری کنم. سرجمع از اول عمر تا حالا بیست دقیقه چشم به چشم پدر صحبت نکرده ام. تا دیر نشده باید کاری کنم. آخر مدیونشم.
هامون پر از شاش و گه و کثافت بود. چقدر با برادرم توی سینما شهر سبز لاهیجان خندیدیم. برادرم کجاست؟ شما می دانید؟ دلم تنگ شده برای دو...بازی بچگیمون.
یک روز خلاصه تصمیم گرفتم سر آخرین کوچه به آخرین نفری که عاشقش شده بودم برای اولین بار بگم که عاشقشم  و بعد باهاش ازدواج کردم.
همسرم سینما رو نمیشناخت  ولی  حالا هر شب باید با هم یک یا دو فیلم ببینیم تا خوابمون ببره می گردم زیر نویس فارسی واسه ش پیدا کنم چون حوصله ترجمه از زیرنویس انگلیسی رو ندارم ولی گاهی پیش می آد...
هامون ای کاش یه مهشیدی مثل لیلای من داشت.نداشت.دلش بدجور سوخته بود... 
هی نگو روشنفکر بود و به بن بست و خلا رسیده. فکر کنم همه اینها دریغ عشقه.شما سر هر کوچه عاشق شدین؟
پدر خوب من پدر بی احساس خوشدل من. دوستت دارم .
هنوز نمی دانم چرا یک روز که یادم نیست پدرم که بعد از 57 هیچ وقت سینما نرفته بود من و برادرم را برداشت و برد سینما شهر سبز و هامون را دو سئانس پشت هم دیدیم؟ بابا می دونی چیکار کردی؟
بچه بودم.یکی انگار زد توی سرم.
حمید زیر آبی رفت / زیر پای من خالی شد...
قرار گذاشته ام مجموعه داستانم را که تاآخر امسال در می آید -چه رسمی و چه زیر زمینی به پدرم تقدیم کنم-  برای روزهای بی مهربانی مان ،برای سبیلهای پرپشتش، برای هامون بردن من ... می دانم این کافی نیست. اصلا کافی نیست. 
 رضا کاظمی- لاهیجان  
 در همین باره: 
خداحافظ عمو حمید / نامه رضا کاظمی به حمید هامون
نقدی بر هامون بازها