Reza Kazemi's Transmodern nightmares

کابوسهای فرامدرن  رضا کاظمی

                  Home     Contact     Film criticism    Paintings    Résumé                                

 صفحه نخست سایت    تماس و نظر شما    نقد فیلم     نقاشی ها     درباره نویسنده   

 

این نقد در شماره 371 آذر ماه 86 در مجله فیلم به چاپ رسید

 

صدفهای پوچ

مجسمه دیوید لینچ

 

پس از سالهایی  که دوستداران لینچ غرق پیچیدگیهای روایت او از بزرگراه گمشده به این طرف – به استثنای داستان سرراست- بودند و جاده مالهالند نمونه متعالی سینمای لینچ قلمداد می شد فیلم آخر او از راه می رسد. فیلمی با پیچیدگیهای بیش از پیش. حالا فواصل زمانی(Interval )تغییر شخصیت ها  به طرز چشمگیری کاهش یافته و  در هم آمیختن زمانهای روایت به ریتم سرسام آوری می رسد.کل فیلم روایتی پیشگویانه است که خود میان گذشته و اکنون داستان- در واقع آینده پیش بینی شده- به سرعت در رفت و برگشت یا به عبارت درست تر در سرگیجه است.  

*

آخرین فیلم لینچ لبریز از شکست زمان و مکان و تکرار چندین و چند باره مولفه های آَََشنای فیلمهای اوست. از این دست است عبور از دالان سیاهی برای( رویت) گذشته و پریدن از یک روایت/متن  به روایت/ متن دیگر. این تغییر ساحت ، شبیه آن چیزی است که در تغییر گام موسیقایی در میانه های یک قطعه موسیقی رخ می دهد( مودولاسیون) بدون اینکه  قطعه، فالش شود یا در پذیرش مخاطب وقفه یا خلل وارد آورد. لینچ ،استاد این مودولاسیون های نرم و بداهه است.بویژه  حالا که اینبار موهبت تصویربرداری دیجیتال، آزادی عمل بیش از پیشی برای آرایش میزانسنها و پیشبرد روایت  به او داده.

کمی بر این دالان سیاه درنگ کنیم: در فاصله رفتن و برگشتن  مرد از سیاهی ، او چه دیده که تماشاگر محرم را از آنچه دیده است باز گوید؟ در بزرگراه گمشده وقتی بیل پولمن به سیاهی ژرف اتاقش خزید بی صبرانه منتظر بودیم تا از چشم او منظره را ببینیم ولی این اتفاق نیفتاد . انگار او  به خلاء متن رفت و برگشت و چیزی برای رویت درکار نبود. در این فیلم آخری، لینچ نشانمان می دهد توی این باریکه های تاریک چه داستانهایی معلق و چه چشمهایی نظاره گر خط داستان اند.چشمهایی پر از سوء ظن که فرجام شوم داستان را رقم می زنند  و هربار زنی ، قربانی این چشم/ دیدگاه است.

تلاش برای تعریف کردن داستانی سرراست  از این فیلم با چینش زمانی منطقی و شماره گذاری سکانسها شاید هرچند دشوار اما ممکن باشد، ولی در این صورت چه چیزی از دست می رود؟ همه وانموده های لینچ . لینچ وانمود می کند که تمام داستان را می داند و فرم پیچیده ، شگرد روایتی اوست ولی بیشتر به نظر می رسد او ایده ای را از داستان می داند که آن را هم همان اوایل با ما در میان می گذارد و بعد می زند به لایه های کابوس و خیال تا همزمانی ها و تقارن ها خود در دل روایت شکل بگیرند. بستگی دارد چگونه به آفرینش هنر ناب بنگریم. معادله ای هندسی ، منطقی و از پیش ترسیم شده یا کشف و شهودی هنرمندانه و لایه به لایه پیش رفتن برای باز کردن پیاز اثر . .هرگونه تلاشی برای خردگرایی محض، دست کم بر لذت بردن از آثار اخیر لینچ خدشه می اندازد.هرچند زمینه ای بسیط برای گمانه پردازی و به اکتشاف دست زدن مخاطب فراهم می کند ولی از آنجا که در پس آخرین لایه پیاز چیزی نیست ، سرخوردگی دوچندانی برای کاشفان فروتن لینچ در پی دارد.

 *

خواب ، نزدیکترین دنیا به روایتهای معاصر است ، به سبب پرشها ی نامعمول و بی حساب و میزانسن های بدیعی که دارد . پرش فکر Flight of idea و آنچه سیلان آگاهیStream of consciousness نامیده می شود نسبت درستی با دنیای خواب دارند .دردنیای  سینما  فیلمهای لینچ بیشترین میانه را با خوابزدگی و خوابگردی دارند. اگر بشود خواب را طیفی میان رویا و کابوس در نظر گرفت بیشتر خوابزدگیهای لینچ به پایانه کابوسی طیف متمایل اند. برخلاف آن دسته از روایتهای سیال که بیشتر به رویاگونگی یا  فانتزی  پهلو میزنند.

جادوی خواب ،بيشتر وقتها هنگام نوشتن یا وانمایی تصویری اش  از دست می رود يا دست کم آنچه در خواب با تمام ناباوری ها و الگوناپذيريهايش باورپذير است روی کاغذ و نگاتیو و دیسک(!) کاستی هايی از ديدگاه جريان پذيری و روايت دارد. لینچ اما استاد همین لحظه هاست . لحظه هایی که جز با منطق نابکار خواب ، قابل پذیرش و تاویل نیستند. آخرین فیلم لینچ هم کابوسی مکرر است. کابوسی که دامنه شومش را از دل فاجعه ای در گذشته به اکنون می کشاند.با همین منطق خواب است که خرگوشهای فیلم کوتاه لینچ ، سر از این فیلم در می آورند و خواب در خوابی بی منطق ولی بی نهایت جذاب شکل میگیرد تا یکی از زیباترین دیزالوهای سینمایی را در نمای تبدیل شدن پیرمردها به آن خرگوش ها به تماشا بنشینیم. همین جاست که لینچ استادیش را به رخ می کشد و خنده هایی که تا اینجا  بر این نمایش مالیخولیایی شنیده بودیم ماهیتی چندش آور و گزنده می یابند. چیدمان جفنگ خرگوشها همان چیدمان مرگ است و روایت آفرین .

یا نگاه کنیم به نگاه منگ و گیج مرد جوان عینکی به دختر در آن دخمه تنگ و نمور که بیش از آنچه فکرش را بکنیم معنا می یابد .نگاهی که نه نشانی از شگفتی دارد و نه نشانی از هراس و تعلیق ولی همه اینها هم هست و کمی بعدتر در می یابیم نگاه یک روانکاو به به مصاحبه شونده اش است.

*

از دلمشغولیهای لینچ هجو روند فیلمسازی در هالیوود است و اینبار نوک پیکان هجو او موج بازسازی فیلمهای دیگر کشورها را نشانه رفته که در سالیان اخیر به گونه ای چشمگیر بالا گرفته.سالهایی که مارتی کوچولوی بزرگ (اسکورسیزی کبیر) تنها اسکار کارگردانی اش را برای بازسازی فیلمی از سینمای آسیای شرقی می گیرد و فیلمهای کره جنوبی و ژاپن به طرز بیرحمانه ای توسط هالیوودی های بی استعداد بازسازی می شوند. سالهایی که هالیوود با پیشنهادی گزاف حتی  میشائیل هانکه را هم به خدمت می گیرد تا شاهکار بی نقص و  مینی مالیستی اش (بازیهای سرگرم کننده) را با ستاره های بلوند هالیوود بازسازی کند. یک بازسازی سراسر بیهوده و فرمایشی... با این حال و روز ، اشاره هجوگونه لینچ به بازسازی یک فیلم لهستانی نیمه تمام و نفرینی ، اشاره ای بهنگام و از سر هوشمندی است. نمایش نکبت و فقر بر سنگفرش سانست بلوار درست در چند وجبی جای پای ستاره های هالیوود هم وجه دیگری از هجو تلخ لینچ بر سودای هنر هالیوودی است.

از این گذشته ، گاهی لینچ این روند فیلمسازی را چیزی هم عرض هرزه نگاری ( پورنوگرافی) قلمداد می کند.  لینچ کدهایی برای فاصله گذاریهای گاه به گاه به تماشاگر می دهد و با نمایش همان هرزه نگاریها به تماشاگر مجالی برای نظربازی(voyeurism) ،استراحتی کوتاه و پرتاب شدن به کابوس بعد می دهد.! همین جاهاست که بوی ناجوری به مشام می رسد: پست مدرن ! آری این است پست مدرن! روایت متن پست در دل متن متعالی و اذن دخول(ورود) متن بزرگ به متن کوچک بدون تغییر در حجم اولیه متن نخست....بگذریم....

  یکی از سکانسهای کلیدی فیلم که شباهت ناگزیری به سکانسی از جاده مالهالند دارد و یکی از دستمایه های چندباره فیلمهای لینچ است جلسه روخوانی فیلمنامه است. در اینجا  ، مرز میان بازی و واقعیت (!) شکسته می شود. سکانسی بسیار همانند سکانس تست بازی دادن نیامی واتس در جاده مالهالند. در هردوی این سکانسها با این که می دانیم تماشاگر  بازی در بازی هستیم و می خواهیم مقابل چینش اغواگرانه  لینچ تاب بیاوریم ولی شکست می خوریم و وارد لایه دوم روایت می شویم تا انجا که کار بالا می گرد و کارگردان، تست را کات می دهد و ما به لایه پیشین بر میگردیم. وقتی لینچ در میزانسنی چنین ساده و دور از سایه و وهم ، ما را در عرض چند ثانیه غافلگیر و در خود گم میکند چگونه می توان از گرداب اوهام چند لایه ای که در بنیان روایت می افکند جان سالم به در برد.  از اینرو هرگونه تلاش برای حفظ مطلق خود آگاهی، کوششی است برای لذت نبردن از یک اثر ناب دیوید لینچی.

*

.. باز گشت به نقطه آغازین داستان و نمایش ورسیونی دیگر از محتملات برای ایمان یافتن به حکمتی فراجسم که فرجام خوب و بد را ورای نمای ظاهری پدیده ها رقم میزند داستان دیوید لینچ نیست.!!!  این جلوه های آموزگارانه را پیشتر و بسیار حساب شده تر در سینما شاهد بوده ایم - نمونه کم نقص و دل انگیز آن (شانس کور)کیشلوفسکی بزرگ است.

 پیشنهاد لینچ، فراموشی است. باید گوشه تاریک خاطرات را به همان باریکه راههای سیاه- بزرگراههای گمشده(؟)- سپرد و از آن گذر کرد .سکانس تیتراژ پایانی فیلم دعوتی برای به ناخود آگاهی رسیدن، دم غنیمت شمردن و سرمستی است.

زمانی که اینجا کوشش می شد  مولفه های فیلم بزرگراه گمشده به اثری همچون بوف کور ارجاع داده شود دیوید لینچ در یکی از  مصاحبه هایش روایت خیلی سرراست تری برای داستان فیلمش داشت : نمایش تمثیلی دوپاره بودن یک شخصیت اسکیزوفرنی.

خوبی فیلمهای لینچ این است که دست تاویل گران و منتقدان را برای هرگونه بازخوانی باز می گذارد و روایت های پیچاپیچ و سردرگم فیلمهای اخیرش دریای بی کرانی است که شناگران قابل در آن به آسانی می توانند به غواصی و صید صدف برای کشف مروارید بپردازند. چه باک اگر گاهی این صدفها پوچ باشد.چه باک اگر مفاهیمی به شدت اشراقی و والا نما را بخواهیم به فیلمهایش نسبت بدهیم که هرگز واجد آنها نیست و نبود آنها هم چیزی از اعتبار اثر کنونی اش نمی کاهد.هرچند، خصیصه یک اثر هنری والا گاهی آن است که از خالق خود پیشی میگیرد و دیگر دستافرید از پیش تعیین شده سازنده اش نیست . پدر ژپتو کی گمان می برد پینو کیو این همه روایت بیافریند.؟