Reza Kazemi's Transmodern nightmares

کابوسهای فرامدرن  رضا کاظمی

                  Home     Contact     Film criticism    Paintings    Résumé                                

 صفحه نخست سایت    تماس و نظر شما    نقد فیلم     نقاشی ها     درباره نویسنده   

 

یادداشتی کوتاه بر امتیاز نهایی match point   وودی آلن

امتیاز نهایی یک شروع تازه برای وودی آلن است نه از جهت ارزشمندی فیلم یا تغییر شیوه بلکه به جهت تغییر لوکیشن از مکان مورد علاقه همیشگی اش یعنی نیویورک به لندن. به یاد بیاورید : در شاهکار بی تکرار وودی آلن یعنی آنی هال که پدر جد همه فیلمهای پست مدرن است وقتی او به ناگزیر سفری به لس آنجلس می کند از آنهمه ابتذال و ظاهرگرایی منزجر می شود و بیتابانه می خواهد به نیویورک برگردد. نیویورک با آن فضای تاریک نوستالژیک و خیابانهای تنگ و کافه های نیمه شب با ساکسفون نوازهای جاز و... با آنهمه آسمانخراش و گنگ... و حالا لندن، لندن ابری دلپذیر با خیابانهای سنگفرش و سبز، ساختمانهای کوتاه و همیشه بارانی و مردمی آداب دان در برابر بی قیدی بازیگر ناکام آمریکایی( با بازی اسکارلت جوهانسن) که نمادی از فرهنگ ولنگ و باز ( و نه لزوما بد) آمریکایی است.

امتیاز نهایی سخن پیچیده ای ندارد. بسیار روشن و دلپذیر آنچه را می خواهد باز می گوید. فیلمی به شدت عبوس و جدی که به ثانیه ای نشان از وودی آلن طناز ندارد حتی طنزی سیاه و تلخ.

 داستانی بارها گفته شده اینبار در اتمسفر دلگیر لندن به استادانه ترین شکل بازگو می شود.بعید است گفتار نخستین فیلم بر توپ تنیسی که پس از برخورد به تور معلق در هوا می ماند از یاد هر بیننده ای برود . این نریشن با آخرین جمله فیلم که برای فرزند آینده مرد آرزوی خوش شانسی( بخوان خرشانسی) می کند تا خوب بودن، مجموعه کاملی از همه آن چیزی است که استاد با ریتم روان اثرش باز می گوید. وودی آلن ما را با تانسند   ( شخصیت اول فیلم) همراه می کند.آرزو می کنیم او از مخمصه ای  که در آن گرفتار شده رهایی یابد و هرگز به تباهی کار او نمی اندیشیم و آنجا که کوردلانه بدترین گزینه را برمیگزیند و دختر را با دلیلی نابکار و زن همسایه را بی دلیل قربانی می کند قلبمان به تپش می افتد که نکند گیر بیفتد . وقتی افسر پلیس تلاش می کند راز او را برملا کند و او را به مخمصه بیندازد نفس در سینه مان حبس می شود و بعد که از سر یک خرشانسی شگفت انگیز از او رفع اتهام ( شاید گذرا و در دنیای فیلم) می شود انگار که خود ما از مخمصه ای جسته ایم.

 به همین سادگی ما همدست وسوسه های شرورانه او شده ایم. این سخن تازه ای نیست. سردمدار از این گونه چیدمانها هیچکاک بزرگ بود که این دستمایه را در بسیاری از بهترین کارهایش به کار بسته بود ولی هیچکاک این مقوله را از نظرگاه روانشناختی و تئوری انتقال گناه به تصویر می کشید و در دنیای او گناهکار همیشه محکوم به مکافات بود. وودی آلن بزرگ اما با هوشمندی دلنوازی که قطعا از او انتظار می رود نگاهی فلسفی و واقع بینانه تر به این طرح داستانی دارد. او در آغاز فیلم توپ را در هوا معلق نگه می دارد. بد نیست عین چند جمله آغازین فیلم را با هم مرور کنیم:

...:کسي که گفته: ترجيح مي دهم خوش شانس باشم تا يک آدم خوب،  نگاه عميقي به زندگي داشته. مردم از روبرو شدن با اين مطلب که بخش عمده اي.از زندگي به شانس بستگي داره، مي ترسند. فکر اينکه چيزهاي زيادي در زندگي.خارج از کنترل شما هستند، هراس آوره. در مسابقه لحظاتي هست که توپ به بالاي تور برخورد مي کنه و در کسري از ثانيه، يا به جلو ميره و يا برمي گرده با کمي خوش شانسي، به جلو ميره و شما مي بريد و يا اينطور نمي شه و شما مي بازيد...

شاید تماشاگر بپندارد که در پایان فیلم کارگردان بر سمت افتادن توپ داوری می کند و یا دست کم به گمان برخی تانسند خوش شانسی آورده و توپ به زمین حریف می افتد. وودی آلن بزرگ ( البته چون بزرگ است) حتی از این داوری سرباز می زند او داستانش را گفته و خوب و روان هم گفته...اگر دنبال نشانه می گردید جایی از اواخر فیلم در وهم کابوسوار مرد، دو قربانی ظاهر می شوند و به او یادآوری می شود که قتل درجه یک Perfect murder  او چندان هم بی نقص نیست و به اصطلاح پر از حفره است. پس این توپ سرگردان می ماند تا خارج از متن .فیلم پرسشی بنیادین را برایمان به یادگار می گذارد و تانسند( و ما همذات پنداران نابکار ) را در این تعلیق رها می کند . وودی آلن به این کمترین جزا بسنده می کند. هرچه باشد او وودی آلن است نه هیچکاک...

                                                        رضا کاظمی