|
|
خاطره ای از استادم بیژن نجدی
این نوشته چند سال پیش در وبلاگ آن زمانم منتشر شد. یکی از کسانی که بر این مطلب نظر داد مسعود مهرابی بود. او پیشنهاد کرده بود مطلب را توصیفی تر و کامل تر بنویسم و با جزییاتی دقیقتر . چون هرچه باشد تعداد کسانی از نسل من که بی واسطه و به مدت طولانی با نجدی در ارتباط بوده باشند اندک و شاید هیچ است.من این نوشته را نسبت به روز نخست کمی گسترش داده ام . از نجدی بسیار می شود گفت و گفته اند و میگویند اما حکایت من را بخوانید که نه مرثیه است و نه تملق.تک تک تک است.
سال اول دبيرستان كه بودم ( یعنی دقیقا سال 1372) به پيشنهاد خواهرم براي تقويت رياضي ام كه در آن ضعيف بودم نزد دبيري رفتم به نام بيژن نجدي كه ریاضی را خصوصي با من كار كند . نجدي آدم عجيب و غريبي بود . پول بسيار ناچيزي بابت كلاسهايش مي گرفت جلسه اي 800 تومان. كلاس توي يكي از اتاقهاي خانه اش بود كه كتابخانه اي بزرگ و مفصل و جامع داشت. کتابی بود که عکسش همیشه از توی قفسه به من چشمک می زد ولی هیچوقت جرات نمی کردم سمت کتابها بروم و به انها دست بزنم. ان کتاب بزرگ با عکس مردی بسیار چاق و گوشتالو روی ان اسم خوبی هم داشت. هیچکاک همیشه استاد. خانه ای اجاره ای و بسیار قدیمی که هر ان بیم ان می رفت ویران شود. برخلاف انچه آدمی انتظار دارد در این جور مواقع بگویند سقفش داشت پایین می آمد حس من در تمام مدت این بود که کف آن دارد پایین می آید چون وقتی روی زمینش راه می رفتی همه خانه می لرزید و زمین بسیار سست و مواج بود.خانه ای بود کوچک و در چند متری منزل امام جمعه شهر آقای قربانی قرار داشت. از در و ديوار آن ساز آويزان بود از تنبور روی دیوار بگير تا سينتي سايزر كنار اتاق پذیرایی .نجدی هربار به رنگی بود. يك بار عبا مي پوشيد با آن سبيل هاي پرپشتش و يك بار تي شرت زرد و شلوار جين .خالی بالای لب داشت. همیشه از سبیلش انگار چیزی می خواست بچکد. سرزبان حرف می زد.سین را همچون ص عربی تلفظ می کرد. صدایش به خشونت ظاهری صورتش نمی خورد. . سبیل و مویش جوگندمی شده بود ولی صورتش چین و چروک نداشت.صورتش همیشه برق می زد و ادکلن بعد اصلاحش که حرف نداشت.بوی ادکلنهای نجدی خیلی تند و خاص بود. هنوز اگر مسابقه ای بگذارند و از بین هزار عطر بگویند کدام عطر نجدی است شک ندارم که درست حدس خواهم زد. این ادکلن تند و گرم وقتی با بوی سیگار می آمیخت دیگر هیچ ترکیبی به گردش نمی رسید.
کم حرف می زد و با بینی نفس می کشید. در سکوت کلاس تک نفره ام صدای نفس های صاف از راه بینی اش که بازدمش به پره سبیلهای بلندش می خورد خوب یادم مانده.قدبلند و شق و رق بود اما كلكسيوني از عصا در خانه داشت عصاهاي شيك و گران قيمت. نجدی به شاگردانش میگفت که باید دفترهای صدبرگ بزرگ( بزرگتر از A4 ) بخرند و توی همان دفتر تدریس میکرد. مساله می نوشت و حل می کرد. من هم یک دفتر با جلد قهوه ای خیلی گنده خریده بودم. مثل دفتر ناظم مدرسه بود.از همان دفترهایی که بهشان می گفتند نوری و از جلو بو می کردی یک بوی گند مخصوص می داد.کلی نوشته و شکلک و تمثیل از او داشتم.
رابطه نجدی با من بي اندازه دوستانه و پدرانه بودـ هرچند پدر در زندگي ام هرگز دوست و مشوق من نبود.رفتارهايش بي اندازه خاص و غريب بود .من سر در نمي آوردم.
آن دوران اوج سرگشتگي ام بود كه دنبال راهنما و مرشدي بودم كه مرا به سوي استعدادهايم سوق دهد و راهگشا و منتقدم باشد. من هرگز با او در هيچ زمينه اي به جز رياضي صحبت نكردم . جز زماني كه خود با اصرار سه تا از نوارهاي ويديويي پرشمارش را به من داد تا ببينم و باز هم هر وقت خواستم از او فيلم بگيرم و من ديگر هيچ وقت نگرفتم.روان پريشان من از همان روزها هم هميشه در پي خود فروخوردن و خودسانسوري بود. يك جور لذت مازوخيستي از تنها بودن. تا شبي زمستاني رسيد كه باران سنگيني مي باريد.اينجا خيلي باران مي آيد.ساعت 7 غروب بود كه من براي رفع اشكال براي امتحان پايان ترم به خانه نجدي رفتم. آن شب، خواستگار براي دخترش ناتانائيل آمده بود. با فيات كوچولوي كهنه سبز رنگ كه دم در پارك كرده بود.نجدي اما با وجود حضور خانواده خواستگار، پيش من در كلاس نشسته بود و حل تمرين مي كرد.تا رسيديم به تجزيه اي كه براي من بسيار دشوار بود . نمي دانم چه شد كه نجدي پايش را در يك كفش كرد كه من بايد هرجور شده اين مساله را خودم حل كنم و تا حل نكنم حق ندارم بروم خانه . كم كم ساعت 9 شد و من هنوز در حل مساله درمانده بودم و مطمئن بودم هيچ رقم قادر به حل اين مساله نيستم. او هم در سكوتي مرگبار فرورفته بود كه مرا بيش از حد مي ترساند. قبلا عصبانيتش را ديده بودم وقتي كه سر ساعت كلاسم به در خانه اش رسيده بودم و ديدم در باز شد و اول كيف و چند تا كتاب پرت شد توي كوچه و بعد چند تا هزار توماني و سر آخر دختري گريان كه التماس مي كرد او را ببخشد. دل به دريا زدم و گفتم من نمي توانم اين تجزيه را حل كنم گفت نمي توانم نداريم. گفتم خب نمي توانم ديگر. پشت به من رو به پنجره گفت پس برو بيرون و ديگر هيچ وقت نيا .من كه سرلج افتاده بودم و از آرامش او جسارت بيشتري گرفته بودم گفتم باشه مي رم.
.... و آمدم بيرون و در را محكم پشت سرم كوبيدم و بعد كه ديدم عقده ام خالي نشده، برف پاك كن ماشين خواستگار را از جا كندم و پرت كردم توي باغي همان نزديكيها.
آن دفتر را هم چند ماه بعد انداختم توی سطل آشغال .نمی دانم امروز آن کاغذهای عزیز کدامین خاک متبرک اند، در دست بازیگوش چه بادهای خوشبختی.
چند سال گذشت و من كه نتيجه كنكورم آمده بود و پزشكي مشهد قبول شده بودم خبردار شدم كه نجدي سرطان گرفته و حالش بد است. به خواهرم كه گفتم اشك در چشمانش جمع شد و همان روز به خانه نجدي رفت.وقتي برگشت گفت همسرش پروانه اجازه نمي داد كسي نجدي را در حال بيماري و رنجوري ببيند وفقط از پشت در اتاقش با او صحبت كردم و گفت كه نجدي با صداي خشن از سرطان که به حنجره زده بود پرسيد راستي برادرت چي قبول شد؟
نجدي دو روز بعد مرد ومن ندانستم او كه بود. بعدتر فهميدم بيژن نجدي يكي از بزرگترين نويسنده هاي معاصر و چهره اي شاخص در ادبيات بود . شاملو در سفرش به لاهيجان چند روزي پيش او اقامت گزيده بود(اين دريغ را ديگر بيان هم نمي توان كرد).بيژن نجدي با داستانهاي كوتاه شگفت انگيزش و با مجموعه يوزپلنگاني كه با من دويده اند گونه اي نو از حساميزي و توصيف را به تصوير كشيده بود. او بسيار مورد تحسين منتقدين قرار گرفت هرچند ديرهنگام و بيشتر پس از مرگش. آشكار است كه چه حسرتي تا به امروز بر دستان من برجاي مانده. دستان سرگرداني كه به دنبال پير مي گشتند و اين دم گرانبها را غنيمت نشمردند.نمي دانستم و اين افسوسم را كمي كم مي كند.
از او خیلی زیاد یادم نمانده. یک سال هرهفته با او بودم ولی انگار همه چیز همین چند خط است با توهم بوی تند ادکلن آمیخته با سیگار و چیزی هم که از او نمانده برایم به یادگار .... ولی سخنی از او به یادگار دارم که هرگز فراموشش نمی کنم. سخنی که ناخواسته مرا به راه امروز کشانده:( ای کاش می شد حالا صدایش اینجا بپیچد- همین جا)
مطالعه دمبل مغزه. دیدی اگه دمبل بزنی چقد ماهیچه های بازوت رشد می کنه ؟حالا اگه ولش کنی چی میشه؟ دوباره می خوابه و اینبار شل تر از اولش میشه. پس مطالعه را هیچوقت نباید ترک کرد چون ذهن خیلی تنبل و شل میشه.