این داستان 6سال پیش نوشته شده ,و در نشریه ادبی معین هم به چاپ رسیده . یک جورهایی به حال و هوای جشنواره می خورد.
تقدیم به بابک حسین دوست ( که بهترین خاطره های جشنواره رفتنم با او و موتور گازی اش است. او حالا206 دنده اتومات سوار می شود!! من هنوز پیاده ام )
خانم نظام آمیز ماشین را روشن کرد
مسعود اسدی که از سینما عصر جدید بیرون آمد نزدیک بود ماشین سفید محمد زنده دل به او بزند..نبش چهار راه ، سیگار وینستون خرید: سه نخ 200 تومان.همین شش ماه پیش بود که با دویست تومان هفت نخ وینستون می دادند.مسعود اسدی از اقتصاد چیز زیادی نمی دانست ولی می دانست که بعد از فیلمی که خیلی متاثرش می کرد فقط باید وینستون می کشید و به سمت میدان فاطمی می رفت و از آنجا به گیشا و یکراست می رفت خانه ی دوستش کیوان شاکری و لذت دیدن فیلم را با تعریف کردنش برای خود تکرار می کرد.
خانم نظام امیز یک ماه می شد از آمریکا آمده بود. ده سال پیش که از آقای زنده دل طلاق گرفت با تنها فرزندشان، گیلدا رفته بود آمریکا پیش برادرش. دو ماه زندگی سگی توی ترکیه پیش شوهر دختر دایی اش ماندانا را هرجور بود تاب آورده بودند.توی این ده سال دو بار به ایران آمده بود. یکبار برای فروش خانه ی شمال که از پدرش شادروان نظام الدین خان نظام آامیز به او رسیده بود.
محمد زنده دل در یک آپارتمان کوچک و شیک در شهرک غرب که توی تلویزیون به آن شهرک قدس می گفتند زندگی می کرد. به کار صادرات پسته و خرما مشغول بود. شش تا کلمه توی موبایل، تجارت بود: پر از پورسانت .سالها بود تنش بوی زن نگرفته بود. از چند سال قبل از طلاق... پدرش مرحوم زین الدین زنده دل گفته بود زن خوشگل مال مردمه محاله بذارم این ... پا به این خونه بذاره.بعد از آن روز محمد خیر ندیده بود. با مشت کوبیده بود توی دهان پدرش...
کیوان همیشه کنت می کشید اما زیاد.. چند بار پدرش از رامسر آمده بود سر بزند. شاکی بود و می گفت برای درس آمدی تهران دانشکاه غیر انتفاعی .خانه شده جای عشق و حال بچه تهرانی ها... از نظر آقای شاکری کیوان پسر خیلی خوبی بود چون مقابل حرفهای مزخرفش همیشه سکوت می کرد.صمد شاکری سه سال قبل از سال 57 و 6 ماه بعد از آن در زندان زندگی کرد. اولی به خاطر قتل غیر عمد در رانندگی و دومی چک برگشتی. صمد شاکری بارها علت زندانی شدنش را به به پسرش دروغ گفته بود.
مسعود که سه تا وینستون را کشیده بود یک نخ کنت برداشت و درباره فیلم نانی مورتی شروع به صحبت کرد.
خانم نظام آمیز که نام کوچک او را هرگز نخواهیم دانست چهل و یک سال پیش در شیراز به دنیا آمده بود.از دوازده سالگی با خانواده به شمیران کوچ کردند. در نوجوانی همیشه در جمعهای خانوادگی دمخور چند تا از خواننده های معروف آن زمان بودند . اغلب شبهای جمعه بزم داشتند. حس کنجکاوی او در شانزده سالگی کار دستش داد و محمد پسر بیست و سه ساله ای که چند بار با دایی اش که نوازنده سنتور بود در بزم شرکت کرده بود او را اغفال کرد . محمد دو سالی پیدایش نبود ولی یک روز برگشت...
خانم نظام آمیز بسیار زیبا بود اما حالا بعد این سالها وسط چلچلی احساس یائسگی می کرد هرچند....خانم نظام آمیز برای فردا ظهر ساعت دوازده برای فرانکفورت بلیط داشت.اما هنوزکارش انجام نشده بود. او نتوانسته بود اثری از محمد زنده دل پیدا کند. برای رعایت ایجاز در داستان ، او تمام راههای ممکن را آزموده بود. بعد از این همه سال آمده بود...
ماندانا وقتی شوهرش در ترکیه به زندان افتاد چند ماه صبر کرد و بعد به ایران برگشت. حالا خانه ای در ولنجک داشت. این یک ماه را با دل و جان از خانم نظام آمیز پذیرایی کرده بود. ماندانا نویسنده بود. اما شوهرش آرش مشولی هرگز او را در حال نوشتن ندید. آرش وقتی در زندان ترکیه از مننژیت جان می داد همسرش را اصلا به یاد نیاورد.
کیوان شاکری چای آورد و جمله ی آخر مسعود را رد کرد: آنارشیسم محصول فاشیسم است اما بیشتر آنارشیستها نمی توانند فاشیست شوند چون با خودشان هم مشکل دارند. شکل گیری فاشیسم نیازمند برنامه ریزی منظم و پی ریزی سلسله مراتب قانونگرایانه ای است...قبل از انقلاب آنارشیست ها از طبقه های مختلفی بودند:توده ای، فدایی،سوسیالیست،مذهبی... اما بعضی ها مثل پدر خود من اهل هیچ دار و دسته ای نبودند اما او سه سال در زندان ساواک شکنجه شد فقط به خاطر اینکه به موضع آن رژیم منتقد بود.. پدر از آن روزها به خوبی یاد می کند و روزهای زندان را درشکل گیری کمال روحی اش بسیار موثر می داند.
محمود افتخار هیچوقت شبهای جمعه به سوالات خانم نظام آمیز پاسخ نداد و نگفت خواهر زاده اش به دلیل پاره ای از مسایل به زندان افتاده. ده سال بعد محمد زنده دل که به همراه سعید غفوری،جواد باربد،صمد شاکری و انوش شهسواری در یک روز از زندان آزاد شدند همه به دست اکبر موفو معتاد شده بودند. بعضی ها ترک کردند بعضی ها نه... برادر خانم نظام آمیز، در نبود خواهرش نمی توانست از پس گیلدا بربیاید. گیلدا چند بار برای مادرش ای میل فرستاد ولی مادر در روزهای ایران هیچوقت صندوق الکترونیکی اش را چک نکرد.
مسعود اسدی دنبال مقاله ای درباره سینمای فرانسوا تروفو می گشت. یک مقاله ی مفصل.کیوان پیشنهاد کرد در اینترنت جستجو کنند . راه افتادند به سمت کافی نت نزدیک خانه. آنجا می توانست چند دقیقه هم مرجان را ببیند.
...زنی بود که همیشه چند تا کتاب زیر بغل داشت. از زیر دستش می شد ریش مارکس را دید. بعضی وقتها کتابها نبودند اما همیشه سیگار، لای انگشتها بود. پریشان و شکسته بود. رضا سه چهار سال ، دم سینما صحرا دیده بودش. وقت جشنواره ی فیلم بهمن ماه. گاهی این زن رقصیده بود...همیشه، هر سال، دو تا بچه ی گریس مالیده هم بودند که یکی دف می زد و دیگری آکاردئون و صدی نود آهنگ سلطان قلبها بود که می زدند. زن کتاب به دست و مارکس به آهنگ این بچه ها رقصیده بودند...آقایی بود مهرداد نام که اصلیتش فومنی بود. سرزبان و فرز. توی کوچه برلن مغازه داشت. اینطور می گفت و سایه ی پاسبانها را با تیر می زد. همه سال توی صف جشنواره می شد دیدش. گاهی صاف و صوف و یک وقت پر از ریش...بادگیر کهنه ای داشت. سینما را خوب تحلیل می کرد. خوش لهجه بود... هنوز سینما آزادی نسوخته بود. ..کیمیایی با ضیافت می آمد..سر فیلم مخملباف،توی صف سرسام آورسینما ماندانا ،کماندویی پوتین را با لگد بر دهان پسر بچه ای کذاشت که صف را به هم زده بود. جلوی چشم پدر...سر فیلمی که بیضایی و تقوایی هم ته سالن نشسته بودند ، برای دعوای دو تا پسر فیلم را نگه داشتند ... همه ی خاطره های رضا از آن روزهای سینما خودش یک کتاب می شد. باید وقتی دیگر...حالی دیگر...داستانی دیگر...
کافی نت پر از عطر خاطره بود. مرجان اما آن روز نبود...بعد از آن مرجان هیچوقت نبود...رفت تا سالها خاطره ...تا روزهایی که هنوز نیامده اند.کیوان نشست کنار یکی از کامپیوترها ...نشد گریه کند. پیرمردی از کنار کافی نت می گذشت. فرانسوا تروفو از خودش کلی مطلب داشت. می شد کلی حال کرد...
ماندانا ، چند تا کاغذ روی میز، زیرسیگاری سرریز و چای نخورده، داشتند از پنجره نگاه می کردند. تهران هزار تا شهر بود .پر از قصه و داستان... از راه آهن تا تجریش، هر اسمی باشد این خیابان هزار تا قصه است، هزار تا فیلم... کلی نکبت هست. آن پایین و این بالا... باید هزار تا قصه می نوشتی و ننوشتی .چون کوچه ها را زندگی نکرده بوی ...کوچه پر از نادانی بود، فحشا... کوچه آخر جهان سوم بود. فقط غصه طبقه ها را خوردن که افتخار ندارد...
این حرفها را خانم نظام آمیز وقتی برمی گشت آمریکا حتما به دوستانی که دوری آب و خاک ، فتیله پیچشان کرده بود می گفت اما خانم نظام آمیز هیچوقت به آمریکا برنگشت. چون ساعت هشت غروب همین روز- همین روز خسته کننده داستان ما- پنجاه متر پایینتر از کافی نت، صدای درب و داغان شدن ماشینش همه ی مغازه ها را به خیابان کشاند.
تصادف یک اتفاق است .اتفاق یک ضرورت است.ضرورت، حتما رخ می دهد. در اینجا تصادف، مثلا هسته دراماتیک داستان ماست.
بالای سر سیمین که همین طور خون می ریخت خیلی ها جمع شده بودند. کیوان شاکری بود با کنت. مسعود اسدی بود با وینستون، ساسان غفوری، مانی حقوقی، بابک احمدی ،فریدون یگانه و خیلی های دیگر...
ساعت نه شب. شهرک ژاندارمری بلوار مرزداران دکه ی روزنامه فروشی. مسعود اسدی. سه نخ وینستون .
رضا کاظمی