نامه برای استاد / همین روزها که دلگیرم
تو استاد من بودی استاد! تو به من کتاب دادی که بخوانم. تو به من فیلم دادی که ببینم. تو به من انرژی مثبت دادی که باشم...
***
من جوان بودم. من هنوز جوانم. برای همین هیچ غصه ای زیاد توی دلم نمی ماند. من به طرز شگفت انگیزی می توانم هر کینه ای را پس از سی ثانیه از دلم بیرون کنم. کاری که پیرترها پس از سی سال نمی توانند بکنند.
***
دوست ندارم هرگز پیر شوم . نه اینکه مو سفید شود که تازگی کنار گوشم دو سه لاخی سفید شده.نه اینکه چین به پیشانی و زیر چشم بیفتد که توی این یکی دوسال افتاده. از شما چه پنهان توی همین یکی دوسال بدجور احساس زوال می کنم. لیلا می گوید به خاطر سیگار است. سیگار پوست را پیر میکند و ذهن را خسته. من فکر میکنم او حق دارد ولی فکر میکنم تنهایی آدم را پیرتر میکند.دو سال است خیلی تنهاتر از قبل شده ام و این تنهایی فرق دارد با تنهایی اوایل جوانی که یک جورهایی سازنده است. دوره دانشجویی و تنهایی و عشقهای یکطرفه و سیگار و روزنامه منتقد و اعتراض به جهان سومی بودن و پرسه زدن توی کوچه های نیمه شب و شب شهر را به پوزخند صبح کردن و سلطان خیابانهای خیس و تاریک بودن وقتی همه خوابند و سوت زدن ترانه های ممنوع و نیمه ممنوع و مجاز زیر پنجره دلدار خیالی و دلدار بی خبر غیر خیالی و خیال دستهایی که در باغچه بکاری و دیدم که سبز نشدند....
***
دوست ندارم پیر شوم. بیشتر به خاطر کینه دار بودنش .به خاطر سنگ و سخت شدن بیخودیش. به خاطر روزی که زوال، مغز چرب مرا فرا بگیرد و همه را دشمن ببینم.این روز همه آدمهاست. دوست دارم در جوانی بمیرم.
***
استاد من ! استاد خوب من! استاد جوگندمی من! دوست دارم دست توی ریش نقره ای ات فرو بری و موی خوش رنگ نقره ای ات.... نمی دانی که می دانم ، بهای آن روزهای نامرد و نامرادی است که بر تو روا شده و خود به همت و سعی مرادش گردانده ای .من فرق نامرادی و یک لیوان آب نطلبیده را می دانم. همین حالا این لیوان آب را سر می کشم. همین حالا که دارم می نویسم.
***
من تشنه بودم. همین چند ثانیه پیش و آب نوشیدم. این ساده ترین کاری بود که می توانستم بکنم. به جای آنکه فصلی در ستایش آب بنویسم.به جای آنکه به شیمی و فیزیک آب فکر کنم. برای من مهم نبود فرمول آن چیست و مهم نبود که چقدر چگالی داشت. من سر کشیدمش و او دریغ نکرد.
***
من روزگاری پزشک بودم. پدرم پزشک بود. دوست داشت من هم پزشک شوم. من همین اواخر فهمیدم نباید پزشک باشم. پس رها کردمش. برای من خیلی سخت بود که پزشکی را رها کنم. مردمان اهل حساب و کتاب نمی فهمند این یعنی چه. من دوست داشتم برای خودم زندگی کنم.کتابهایم را آتش زدم. خسته شدم از بس برای حرف مردم زندگی کردم. پدرم اگر بفهمد خیلی غصه دار می شود. خیلی بیشتر از اینکه اگر می شنید معتاد شده باشم.او دوست داشت من تخصص بگیرم.پدر عزیزم هرگز نمی داند من هیچ دلبستگی ای به پزشکی ندارم.
***
من تنها شده ام. از تمام دنیا عشقی برایم مانده از همسر و دوستم لیلا و بس. هرچند اگر تمام دنیا دشمن باشند دوستی لیلا بر آن چیره است.من دوستی از دیگری ندیدم. سخت است ولی من دوستی از هیچ کس ندیدم.در کلنجار ماندن و نماندن، من می مانم تا دلخوشی لیلا باشم.او هم تنهاست. نشد این حرف سعدی که هنرمند قدر ببیند و بر صدر بنشیند. او هم تنهاست. با دستهای نازنین و هنرمندش تنهاست و من شب و روز می نویسم و عکس می بافم. از او زمان خواسته ام.
***
استاد من! در این تنهایی دلمرگ، زخم نگاه شما را توان نیست. اصلا توان نیست. من خسته ترم از لعن شدن.خسته تر از بیهوده زیستن و در بستر ریق مردن.
خسته ترم از میله های این زندان حتی
یا دسته کلید پوسیده زندانبان
خسته تر از شعر گفتنم
***
دوستت دارم و بس.
رضا کاظمی آذر 1386 لاهیجان