یازده دی ماه هشتاد و شش/ ییلاق کوهستانی شیرنساء

 

از هرچه کوچه گذشتم...

با واژه های  وای نه اخ

با پرسه دیجیتال همین مینی دی وی توی شهر....

همه جا ممنوعه داشت

شما چرا

شما که سیاهی چشمتان آنقدر درشت است

که میان غوطه و غم می گذاردم

همین روزها خبری خواهد رسید

 که زیاد خوب نیست

حالش زیاد خوب نیست

اصلا تعریفی ندارد

من از مرگ هیچ کس خوشحال نمی شوم

ترجیح می دهم سیگارم را عوض کنم

از کنت به اولترا لایت

حساب و کتاب ندارد

نصفش رفته و کمی مانده...

هیچ وقت دوست نداشتم بمیرم

خالا هم دوست ندارم

همین قدر ساده توی قاب شما ماندم

سوژه عکس کسی نیستم؟

مثل پدر پدرم که هیچ عکسی از او در دست نیست( شما سراغ ندارید؟)

مثل خود پدرم که وقت زیادی است ندیده امش( حالش چطور است؟)

مثل برادرم که یکدفعه چاق شد...( چه خبرته اوهوی!)

***

ممنوعه ها کم نیست

مثل موی زیبای تو دختر

خندیدن وقت عبور ماشین پلیس

سکسکه های بودار ناوقت

هلی شات اکباتان...

مثل چشمهای خیلی درشت شما

که میان غوطه و غم می گذاردم....

مثل دوستت دارمی که پدر  هرگز به من نگفت

من یکبار توی تلویزیون گفتم و او ندید( شما دیدید؟)

***

با ضد شعر به جنگ شعر نمی رویم

از ما کشیده و انصاف نیست...

کشیده بیرون

کاغذ کهنه ها ی ترد را

نقشه گنج زیر حمام حاج رسول

یا نقشه تونلی که به آن ور می رسد

ما قصد نداریم با هیچ کس بجنگیم

می خواهیم اگر بشود

قربان چشمهای تو دختر برویم

شب شعرش کنیم

پلک را ببندی و رویش را ببوسیم

به درک که زیر حمام حاج رسول...

به درک که این تونل...

***

حالا هی زور بزن

هیچ سوژه ای ندارم

فعلا بای!!!

14 دی 1386 لاهیجان