|
|
|
|
دو شعر و دو طرح از رضا کاظمی
معجزه ای به کار نبود
وقتی که می مردم
روی آسفالت خیس
هیچ معجزه ...
چراغ چشمک زن
تا خود صبح زد /چشمک/ زد/ چشمک ...
تصویر خیس قرمز روی آسفالت هم...
من مرده بودم توی کت پیرکاردن
کاش تق تق پاشنه ات ...
توی سکوت خیس خیابان
تق تق تق
سکه ای بپرانی هوا
خط بیاید : بیدار شوم
شیر : بمیرم
چند دقیقه است که مرده ام
هر چند ثانیه سکه می خورد به سرم
تق تق تق
سکه ها را این دستگاه پدرسگ می خورد...
بوق بوق بوق...
با من بودی؟ واق واق واق ...
پاچه می گیرد...
تق تق تق...
من سالهاست مرده ام
ت
و خواب بودینبودم
قرار بود توی خواب بیدار شوی
برسیم به روایت بعد
من که عادت نداشتم به آلپرازولام
تو سالهاست بر سینه ات عجوزه نشسته
که بیدار نشوی
تو که عادت نداشتی / زن نبودی
من که بی پیر کوچه بودم
سر هر کوچه زدند توی سرم
مادرم شهر را نفرین کرد
من نمی خواستم این همه توسری را
روی شلوار تو بالا بیاورم
می خواستم عاشقت باشم
مثل همین عجوزه چرک
که زل زده به آینه ام...
گاهی دوباره بیا
ماتیک بردار( رژ بنویسم بهتره؟)
ببین چقدر غمگینم
بنویس زندگی شاشم به روت 22 فروردین 87 لاهیجان