این نقد در شماره 371 آذر ماه 86 در مجله فیلم به چاپ رسید
یک نفر دارد از دست می رود
واقعیت درسه گانه آپارتمانی پولانسکی
واقعیت چیست و چه نابسامانی هایی در ادراک واقعیت دیده می شود؟ قطع ارتباط با واقعیت و فروپاشی ساختارروانی ، منجر به ناهنجاری در کنشها ، واکنشها و میان کنشهای فرد و محیط می شود و موجب واپس زنی او از سوی محیط( دیگران) میگردد و سرانجام در چرخه ای بیمار( سیکل معیوب) به جنون= سایکوز می انجامد...
برای طرح دو دیدگاه هنرمندانه درباره واقعیت و روانپریشی، سه فیلم از فیلمساز بزرگ رومن پولانسکی را برگزیده ام که در واقع سه گانه آپارتمانی او را تشکیل می دهند بیزاری=تنفر(Repulsion)، مستاجر(( Tenant، بچه رزمری(Rosemary's baby).
این سه فیلم به دلیل پیوستگی معنایی و تشکیل یک تریلوژی، میتوانند انتخابی شایسته برای گسترش و بازخوانی موضوع این نوشتار باشند. بدون شک فیلمهای دیگری هم می توان به این فهرست افزود.
دو فیلم مستاجر و بچه رزمری در تمام وجوه خود با یکدیگر قابل مقایسه و بررسی اند. هر دو فیلم درلوکیشنی مشابه می گذرند و هر دو داستان تازه واردی هستند که با تغییر مکان به آپارتمان جدید، دچار استحاله ای تدریجی و فروکاهش برداشت واقعیت می شوند.متمایزترین جنبه پرداخت دو فیلم ، در تلقی متفاوت کارگردان از واقعیت بیرونی در این دوفیلم است .پیش از شرح این دو دیدگاه بد نیست تعریفی علمی و دقیق از قطع ارتباط با واقعیت داشته باشیم.
واژه اسکیزوفرنی یا شیزوفرنی،برای خیلی ها واژه ای نا آشنا نیست .اسکیزوفرنی در روانشناسی به صورت قطع شدن ارتباط ادراکی فرد با دنیای واقعی بیرونی در عین عدم بصیرت(insight) به این اختلال تعریف می شود که البته معیارهای زمانی و نشانه شناسی های خاص خود را دارد. برخی نشانه ها شامل توهم(Hallucination) ( ادراک حسی چیزی که ما به ازای خارجی ندارد مثل شنیدن یا دیدن یا استشمام کردن چیزی که در واقعیت وجود ندارد )یا هذیان( (Delusion (باوری خلاف عرف و دور از منطق عمومی که فرد روی آن اصرار می ورزد و به زمینه های فرهنگی تحصیلی فرد هم ارتباطی ندارد مثل هذیان گزند و آسیب که فرد می پندارد عده ای در پی آسیب رساندن یا کشتن او هستند یا می پندارد کسانی افکارش را کنترل می کنند و...) می باشند. توجه به این نکته مهم است که توهم با illusion) )) خیال باطل یا فریب) فرق دارد. این ادراک دگردیسه یا فریبکار به موردی اطلاق می گردد که چیزی که ما به ازای بیرونی دارد- برخلاف توهم- به گونه ای تحریف شده توسط پردازشگرهای مغز ادراک شود. مثلا فرد در تاریکی اتاق، سایه یک شمعدان را به شکل کلاغ یا جغد ببیند یا دسته پرتوهای نوری که از لابه لای پرده به درون اتاق می تابند را چند مار بپندارد که دارند توی اتاق سرک می کشند و....
در زبان انگلیسی یکی از معادلهای کم کاربرد آنچه تردستی یا شعبده بازی می دانیم ( Illusionism) است که به همین پتانسیل مغز برای فریب خوردن دیداری اشاره دارد.
پس از این زمینه چینی ها به کارکرد واقعیت در دانش روانشناسی می رسیم.در اینجا با پرسشی روبروییم:آیا واقعیت چیز مطلق و یگانه ای است و هرچه ما نبینیم و نپنداریم نمی تواند وجود داشته باشد؟ علم روانشناسی البته پاسخی برای پرسشهایی از این دست ندارد و خود را ملزم به پاسخ به چنین پرسشهایی نیز نمی داند. به جای پرداختن به بحثهای ذهنی پرمناقشه و بی پاسخ ، روانشناسی معیاری کاربردی و البته واقع گرایانه(!) برای مطرح کردن اختلالات روانی بیان میکند. بدین صورت که هر تغییری در ساختار روان و اندیشه که منجر به تخریب روند زندگی شخصی و مهمتر از آن زندگی اجتماعی فرد گردد یعنی ارتباط و میان کنش فرد با محیط و دیگران را برهم بزند و در یک کلام بازده زندگی فرد را فروکاسته و او را به زوالی تدریجی سوق دهد یک اختلال( (Disorder و در صورت دارا بودن کرایتریای طبقه بندی شده خاص، بیماری ) (Disease می باشد. بد نیست اشاره شود که از ملزومات به کاربردن واژه Psychosis یا جنون برای یک اختلال روانی ، عدم آگاهی داشتن( insight) بیمار به اختلال خویشتن است یعنی حتی در بسیاری از اختلالات خلقی و شخصیتی که فرد زندگی بسیار مختلی هم دارد ولی به بیماری خویش وقوف دارد، به کاربستن واژه جنون درست نیست....
*
در فیلم مستاجر، کارگردان ما را در هذیانها و توهمهای شخصیت اول فیلم شریک می کند تا ما هم کم کم به این باور برسیم که او گرفتار توطئه ای کثیف و شیطانی است و یقین داشته باشیم که هر آنچه می گذرد از پیش طراحی شده است، ولی در اواخر فیلم بارها کارگردان ما را با موقعیت هایی روبرو می کند که می فهمیم دسیسه ای -دست کم از جانب همسایه ها- در کار نیست و بیشتر آنچه دیده ایم در ادراک دگردیسی یافته مرد جریان دارد.آنها که اصرار بر تحلیل سببی فیلم دارند به تعابیری همچون استحاله و عواملی متافیزیکی روی می آورند.جای ایرادی هم نیست. به هر حال ما که زمینه ای از پیشینه شخصیتها نداریم. ساده ترین راه این است که اینگونه تصور کنیم.اما تعابیر دیگر و صدالبته مهمتری هم به ذهن می آید مثلافکر کنیم همه اینها بهانه ای است تا پرسشهایی اساسی درباره هستی و وجود مطرح شود.جایی در فیلم پولانسکی این پرسشهای اساسی را به شکلی زیبا پیش رویمان می گذارد:
من که هستم؟ اگر دو دست نداشته باشم باز من هستم. حتی اگر کلیه و معده نداشته باشم باز هم وجود دارم.ولی اگر سرم را قطع کنند آن وقت آیا فکر خواهم کرد؟ آیا وجود خواهم داشت؟
بارها شنیده ایم: من فکر می کنم پس هستم! آیا ما همه آن چیزی نیستیم که می اندیشیم؟ آیا اندیشیدن چیزی جز فرآیند سلولهای خاکستری مغز است؟ آیا زندگی جز آن چیزی است که با حسهای پنجگانه- و نه بیشتر- به مغز می دهیم تا در آنجا پردازش شود و مفهومی از بودن به ما دهد؟ پس به راستی روح و روان چیست؟ پاسخ این پرسشها را دست کم در این فیلم نخواهیم گرفت.فیلم بیش از اینکه فلسفه مابانه باشد فیلمی تاثیرگذار و خوش ساخت است.
می شود به تعابیر فلسفی راه داد : انگار کسی از ناکجا به دوزخی پرت شده و راه گریزی از کابوسهایش ندارد . انگار کسی بارها به جرمی نکرده محکوم می شود و تناسخی ناگزیر از وحشتی بی پایان است .کسی که در بودن «خود» و «خود بودن» دچار تردید می شود.
زندگی بوروکراتیک مرد بلوک شرقی فیلم و فضای پلاسیده و سرد و خوفناک زندگی او_ می دانیم پولانسکی از کدام سرزمین می آید و کشورش در آن زمان دچار چه ظلمت و خفقانی در زیر کابوس کمونیسم بوده - و استحاله و مسخ او در دیگری هر تماشاگر اندکی آشنا با ادبیات را به یاد «مسخ »کافکای چک- هرچند بی شباهت ظاهری- می اندازد، نمی توان بر همگونی گوهر این دو نگاه چشم پوشید ولی در تحلیلی ژرف نگرانه تر، در فیلم پولانسکی نسخ بر مسخ چیرگی دارد.
با همه اینها چیزی هست که در تعابیر فراروایتی و فلسفی فیلم مستاجر تردید می افکند و آن ، رویکرد پولانسکی در فیلم دیگرش، «بچه رزمری» است. در «بچه رزمری« هر آنچه ما توهم یا هذیان زن می پنداریم، در پایان فیلم، جزیی از واقعیت فیلم است و این ماییم که همچون رزمری به تسخیر شیطان پرستان آن فیلم در آمده ایم. کارگردان بین ما و کابوس رزمری فاصله نمی اندازد و دنیای فیلم بیش از آنچه مربوط به دنیای معمول و شناخته شده اطراف ما باشد دنیایی است پر از ظلمت وسیطره ابلیس .از اینرو رویکرد پولانسکی در دوفیلم مستاجر و بچه رزمری نمی تواند یکسان باشد و برخلاف مستاجر که کابوسها در اندیشه شخصیت مرد می گذرند در بچه رزمری، کابوس، خود دنیای اثر است و اساسا واقعیت مرسوم وجود ندارد. در مستاجر ،جدا شدن از واقعیت مرسوم، به سایکوز یا جنون می انجامد و در بچه رزمری آفرینش واقعیتی جنونبار در متن، هرگونه خردورزی را متهم به هنجارشکنی میکند.مهم این است که در هردو حالت، کنشمندی یا انفعالِ شخص، به ناگزیر رودرروی هنجارهای اجتماع دور وبرش قرار می گیرد و اساسا تعارض باورها و ادراک ها منجر به شکل گیری فاجعه می شود . نقطه آغاز این ویرانی، آنجاست که فرد تصمیم میگیرد راستی ادعای خویش را ثابت کند( شروع کنش) و بی درنگ با پاسخی سخت روبه رو میگردد و پس زده می شود( شروع واکنش). چرخه معیوب شکل میگیرد .فرد به هر دری می زند تا حقانیت خود را نشان دهد و هرچه می کوشد بیشتر در باتلاق واپس زدنها فرو میرود و سرانجامی جز فید شدن کامل ندارد که یا نابودی است یا سردادن به باور دیگران( رزمری سرانجام نمی تواند مادرانگی بی وقفه اش را دریغ کند، او هر چند تلخ ولی لالایی اش را برای فرزند شیطان می خواند ، زیباترین لالایی سینمایی همه دورانها را ...)
*
امروزه ریشه یابی و آسیب شناسی بیماریهای روانی از کلان نگری های زمخت که تنها به محرکهای اجتماعی وآسیبهای محیطی اهمیت می دادند به نتایج ظریف و مستدلی در حد نوروترانسمیترها( انتقال دهنده های پایانه های عصبی) و ژن رسیده است و نقش عوامل محیطی را در حد تشدیدکننده اختلالات روانی و نه ایجاد کننده آنها می داند. تعارض با هنجارها و شکل گیری این فجایع، لزوما نیازی به اختلال و بیماری اثبات شده روانشناختی ندارد و می تواند در همه حال و هر جامعه ای ( از یک جمع کوچک خانوادگی تا اجتماع کلان) رخ دهد. مهم، میزان پایداری و چگونگی مدیریت فرد در برابر عوامل بحرانزا ( استرسورها ی محیطی) است که چیزی سرشتی- محیطی و« وابسته به چندین عامل»( مولتی فاکتوریال) است مانند: ضریب هوشی، زمینه خلقی- عاطفی، آموخته های اجتماعی و ... .آنچه در فیلمهای مورد اشاره این نوشته مهم است و اساسا فراز و فرودهای جذاب داستانی – سینمایی را تشکیل می دهد پرداختن به همین جزء آخر این زنجیره رخدادهاست و شرح رویارویی فرد با محیط ناباور، یعنی خلق فضایی بختک وار و ناگزیر- ناگریز و نه تفسیر و تاویل فیلسوف مابانه یا دانش مدارانه اختلال( که اگر باشد چیزی مثل پایان فیلم روانی هیچکاک می شود با آن روانشناس خیلی دانشمندش(!) که اختلال نورمن بیتس را دارد تشریح میکند و چقدر توی ذوق می زند) این فیلمها حلقه های پیشین این زنجیره را به گوشه های خیال و خرد بیننده می سپارند.
در فیلمRepulsion -که البته پیش از این دو فیلم ساخته شده و سه گانه پرتشویش آپارتمانی پولانسکی را تکمیل می کند- با دختر جوانی روبروییم( کاترین دنوو بسیار جوان) که آشکارا سردمزاج است و کناره گیر و از برقرای ارتباط با همه، چه جنس مخالف و چه موافق، ناتوان. نگاهی خیره دارد و خیلی وقتها انگار در این دنیا به سر نمی برد. در کابوسهایش همه چیز دارد رو به ویرانی می رود. در راه هر روزه اش خیابان گسل برداشته.تمام دیوارهای خانه پوسیده ای که او به همراه خواهر خوشگذرانش در آن زندگی می کند دارند ترک بر می دارند. از در ودیوار خانه دست و پای اجساد بیرون می زند ودر کابوسها و بختک هایش حتی به او دست درازی هم میشود .این دست درازی در واقعیت بیرونی هم گریبانگیر او می گردد.. فیلمساز در طول فیلم به پرسش دائمی ما پاسخی نمی دهدکه چه بر این دختر گذشته که او را از دور وبرش جدا می کند.در واقع رویکرد به واقعیت شبیه آن چیزی است که در مستاجر می بینیم و البته خام تر و غیر جذاب تر از آن.
ولی برخلاف« مستاجر»در این جا با هیچ گونه استحاله شخصیت یا تاثیر پذیری آن از دیگری یا محیط روبه رو نیستیم. تیتراژ فیلم با نمای بسیار نزدیکی از چشمانی وحشت زده و مضطرب آغاز می شود:.چشمان دختری زیبا و منزوی .در پایان فیلم، پس از زوال تدریجی و از هم پاشیدن کامل این دختر، دوربین در تاریکی آپارتمان می چرخد و روی قاب عکس خانوادگی قدیمی درنگ می کند. این عکس را پیشتر گذرا در جایی از فیلم دیده بودیم. به کمک سایه ها و زوم ، توجه مان به دختر نوجوانی جلب می شود که در عکس، پشت سر خانواده ایستاده. دوربین که جلو می کشد او را از چشمانش باز می شناسیم. همین دختر پریشان داستان ما بوده که دارد خیره و وحشت زده به افقی نامعلوم می نگرد. دور از حال و هوای خانواده و عکس یادگاری . انگار ریشه این پریشانیها به خیلی پیشتر از اینها باز می گردد . بسیار پیشتر از این مقطع زمانی روایت شده در فیلم. بدین سان، پولانسکی ریشه را باز نمی گوید. بلکه تنها ارجاع(بازگرد )می دهد. مهم نیست که گسلها و از هم فرو پاشیدنها را استعاره از ویرانی دختر بدانیم یا شکافها را به چند شخصیتی بودن او ارجاع دهیم. فیلم دراین باره هم چیزی نمی گوید. مهم این است که یک نفر دارد از دست می رود...
رضا کاظمی
پی نوشت: واژه ها و اصطلاحات روانششناختی که در این نوشتار به کار رفته اند پذیرفته شده ترین برگردانهای آکادمیک در این حوزه دانش هستند وگرنه در گفتار عامیانه یا اگر به فرهنگ لغتهای غیر تخصصی مراجعه کنید برای کلماتی همچون delusion ,delirium ,illusion, hallucination, و...( که به جز delirium با ترجمه پذیرفته شده سرسام ، بقیه در این نوشتار به کار رفته اند)واژه هایی یکسان و مشابه به کار می روند.