این نقد در شماره 373 مجله فیلم(بهمن 86) چاپ شد
پنج قطعه آسان یا مختصات صفر و صفر و صفر
تاملی در پدیده کیارستمی ، ورک شاپ و...
پیش درآمد:
تماشای فیلم کوتاه« رومئوی من کجاست؟» کیارستمی که به گریه ها معروف شده بهانه ای برای نگارش این نوشته است.. فیلمی نرم و آرام با چینش و ساختاری حساب شده و استفاده درست از فضا و نور و تصویر برداری خوب. ولی این ها همه آنچه می شود گفت نیست...
یک: کفشهایم کو؟
این نقطه در زمان و این نوشته برای من آغاز جستاری در سینمای کیارستمی است. سینمایی که گاه دوستش داشته ام و گاه نه و مهمترین و شاید تنها میزانم برای داوری دوست داشتن/نداشتن ، لذت بردن و خوشایندی از فیلمهایش بوده و بس. این داوری گاه از پیرامون تاثیر گرفته و خوبیش این است که فرصت ابراز شدن نداشته و محدود به همان گوشه های ذهن نگارنده بوده است. اگر چنین نمی بود امروز باید انرژی دوچندانی برای رفع و رجوع آن دیدگاهها هم به کار می رفت که خوشبختانه دیگر نمی رود.
بی رودر بایستی، تابو ساختن از کیارستمی و فیلمهایش و او را به خدایگونگی رساندن و این جور چیزها گاهی مرا از درک درست سینمای کیارستمی دور کرده است.از همین دست است نادیده انگاشتن و توتم کردن .
داوری سینمای کیارستمی به راستی در این میانه مانده ولی خود او هرگز. این تمام داستان است: عباس کیارستمی نه به پشت سر و نه به پیرامون ، به هرچه از ستایش و خرده گیری گوش فرا نداده و به راه خویش رفته. بی کمترین حاشیه و تاثیر پذیری از جنجال و تمجید، حتی به تایید جریان سازی و موج به راه انداختن فیلمهایش سخنی نمی گوید.موجهای میرایی که یکی از پس دیگری در ساحل به کف می نشینند و توان به درون کشیدن تکه چوب بازیگوشی را هم ندارند. او همواره متهم بوده. متهم به دست کم گرفتن سینما ، نادیده انگاشتن قواعد کلاسیک سینما، زیر پا گذاشتن کلیشه های زیبایی شناختی ، فیلم ساختن برای جشنواره ها،« عدم تعهد اجتماعی» و از این جور چیزها...خوبیش این است که او خود هرگز به پاسخگویی این اتهامات بدبینانه و کلیشه ای برنیامده و جز اندک مواردی که به آنالیز و زیبایی شناسی سینمای او و هستی شناسی پدیده ای به نام کیارستمی پرداخته شده - و به نظرم هنوز بسیار اندک و تعصب ورزانه است- تلاشی هم برای رفع این اتهامات نشده. شاید این کلیدی ترین نکته برای ره یافتن به دنیای کیارستمی است. اثر به راه خویش می رود و ژورنالیسم خُرد شمار یا ستایشگرانه جز در موارد تحلیلی و دانش مدار، همان موج میرا و خُرد باقی خواهند ماند. گفتم پدیده کیارستمی و این به نظرم عبارت درست تری برای دنیای آفرینشگر فردی به نام عباس کیارستمی است. عکاسی ، گرافیک،سینما،ویدئو آرت، طراحی ،چیدمان،شعر و... هریک تکه ای از
پازل کیارستمی است و از نگاه من تکه اصلی و آنچه میانه دار این شمایل است خود شخص کیارستمی است. سامانه ای که درونداد(Input) آن نگاه و برونداد(Output) آن بازتاب نگاه یکه او به هستی است. همه این زمینه های هنری و ادبی که نام برده شدند در دنیای کیارستمی سویه های چندین گانه یک وجودند و مختصات نقطه همگرایی آنها در دستگاه x , y , z (0.0.0) است. در ابتدایی ترین نقطه هستی ، در زمان قرار دادی صفر و ارتفاع صفر نسبت به زمین( یعنی روی خود خاک زمین) و در نقطه شروع کنش از انسان بر روی زمین. یعنی نقطه ای از زمان که انسان در زمین وجود میگیرد ( پیش از بودن انسان، بودن چه معنایی داشت؟) و حیران به اطراف خویش می نگرد این نقطه صفر و صفر و صفر چیزی جز نقطه شروع نگاه یا gaze نیست یعنی اولین واکنش طبیعی انسان به جایی که در آن پرتاب شده. نگاهی که از بدوی ترین اشیاء و پدیده های زمینی نیز به سادگی دل نمی کند و خیره بر هرآنچه می بیند درنگ می کند. کیارستمی می نگرد( می نگاهد). می بیند. کودکانه می نگرد. همچون کودکی با سماجتی لج در آور و خسته کننده. می بیند و دیده ها را بی پیرایه تفسیر به مخاطبش باز پس می دهد. وصف می کند.نقش می زند. می چیند که ساده ببینیم، در آرایشی که شاخ و بال هر آنچه ذهن را از فوکوس دور میکند زده شده. گاهی درنگ بر شی ء ساده ، نگاه را می فریبد و گاه، دیدی دیگربار به آن می دهد. او انرژی و کوشش بسیار برای این ساده نمایاندن به کار می بندد و این از چشم مقلدان او غالبا پنهان می ماند و آنها یکراست بدون پشت سر گذاشتن زنجیره های این روند، سراغ آخرین مرحله این پروسه که فرآیند «سادگی» است می روند. این گمان فریبکار که دیجیتالیزه شدن سینما و مهمتر از آن اندیشه و زندگی به تکثیر حیرت انگیز فیلمساز و آفرینشگر هنر منجر خواهد شد از همین نادیده گرفتن این زنجیره هاست. زنجیره هایی که خود کیارستمی به ناخواه یا از روی دانایی یا بی انگیزگی نیازی به شرح و بسط آن نمی بیند و بسیارند که نمی دانند آنچه در ساده نمایانه ترین فیلمهای این سالهای کیارستمی به تصویر می آید حاصل تیز بینی و چینش و ساماندهی بیش از حد وسواس گونه است و همین پلان/ سکانس های ظاهرا ابتدایی و آماتوری و بیشتر رویدادهای درون کادر همه از پیش تعیین شده و از دل برداشتهای چندین و چندباره و کاری طاقت فرسا در آمده اند.کم نبوده اند کسانی که به تقلید صرف از کیارستمی و شیوه یکه فیلمسازی او رو آورده اند.نمونه طنز آمیز و ملال آور این داستان، کپی برداری صدها فیلم از فیلم کوتاه او برای مجموعه فیلم کمپانی لومیر است که نیمرو شدن تخم مرغی در ماهی تاوه با کره می بینیم و پیغامی روی پیغام گیر تلفن می آید ( تفسیرها را خودتان به زور به این نماها الصاق کنید) و همچنان در جشنواره های فیلم های کوتاه شاهد ساخته شدن کلیشه حالا دیگر فرساینده این فیلم هستیم. یا نگاه کنیم به نوع پرداخت در فیلمی همچون« پنج »که بیشتر یک جور به رخ کشیدن توانایی کارگردان با احاطه کامل به اجزای اثر است تا دعوت کننده به ساختن نمونه هایی مشابه و ملال آور.( البته خود پنج هم از ملال آور ترین فیلمهای تاریخ سینماست).خوشبختانه خوبی فیلمهایی مثل «طعم گیلاس» و «ده» این است که نمی توانند توسط هر کسی موردکپی برداری محض قرار گیرند. چون روند ساختشان بسیار دشوار و طولانی است و نیازمند برخورداریهای تکنیکی و احاطه بر کارگردانی است و گرنه شاهد ساخته شدن هزاران فیلم با این شیوه می بودیم. شنیده ها حاکی از این است که تصویربرداری داخل ماشین طعم گیلاس سه پاییز زمان برده . توجه کنید در این فاصله چقدر دقت لازم است تا راکورد و جنس تصویر و بازی به شکلی یکدست حفظ شود. به نظر می رسد وقت آن رسیده که دعوت کنندگان به دنیای کیارستمی از این دشواریها در کنار ساده نمایی های این سینما سخن بگویند و ذوق زده ها را به دام اشتباه نیندازند و مشخص شود که سینمای کیارستمی اصولا نوعی ژانر نیست که گاهی از سر تفنن بشود به آن پرداخت.
*
دو: چمدانم کو؟
برگزاری ورک شاپ های کیارستمی در نقاط مختلف کره زمین در این سالها که مهمترین آن ورک شاپ مشترک با «اسکورسیزی» در مراکش بود و برگزاری چند ورک شاپ او در ایران از جمله ورک شاپهایی در مورد چای و فرش ایرانی و... پدیده ای قابل تامل و شایسته بررسی است.پرسش این است: آیا این ورک شاپ ها به منزله تزریق فکر و اندیشه ای خاص و برای همانندسازی نگاه کیارستمی وار و تکثیر فیلمساز بوده؟اگر اینگونه می بود آموزش نگاه و دنیای یک نفر در ورک شاپ به دیگران ، چیزی جز یک روند خودستایانه و فاشیستی نبود. ولی در یک داوری منصفانه و دور از غرض و مرض ، نشان از دینامیسم و شادابی فیلمساز صاحب سبکی می بینیم( چه دوستش بداریم یا نه) که در این کارگاههای جمع و جور و ظاهرا دوستانه فیلمسازی ، فراخواننده به ساختن فیلم و زمینه ساز نگاههای تازه و بکر به پدیده های پیرامون است نه تحمیل کننده نوعی خاص از نگاه یا گرایش به فیلمسازی. در این دیدگاه ، فیلم محصولی صنعتی تجاری نیست که لزوما به تماشای انبوه برسد و بازاریابی کند. این نقطه مقابل دیدگاه غمخوار نمایانه ای است که عدم امکان عرضه فیلم کوتاه دیجیتال را دستاویزی برای سرکوب پدیده فیلمسازی دیجیتال می کند ولی هدف نهایی اش چیزی جز بازدارندگی از چنین روندی نیست. آنچه این ورک شاپ ها در پی دارند تزریق نوعی نگاه نیست. نه بازی نابازیگر نه نماهای ثابت و طولانی به خودی خود فضیلتی نیستند که بشود برای دیگران در ورک شاپ ها تدریس کرد .اصولا سینمای کیارستمی مشخصه و شناسه های تصویری سینمایی منحصر به فردی ندارد که بخواهیم آنرا در حد یک ژانر سینمایی بالا ببریم.مگر اینکه بر طراوت و شادابی ایده ها و پرداختهای نبوغ آمیز وتکان دهنده سینماگران دیگر سرزمینها چشم ببندیم و پلان/ سکانسهای طولانی و کادرهای ثابت و استفاده از نابازیگر و تاکید بر ملال را غایت سینما بدانیم که از خرد به دور است( می توانیم اینها را دوست داشته باشیم و به دیگران تحمیل نکنیم که دوست داشته باشند) . این رویکرد دگم ،جایگاه کیارستمی را از آنچه هست- که به گمانم حالا حالاها دست نیافتنی است- بالاتر نخواهد برد و پایینتر هم نخواهد آورد. چون همان گونه که گفتیم اصولا کیارستمی همواره بی اعتنا به فرامتن به آفرینشگری در دنیای خویش می پردازد و فیلمهای او واکنش به راه جویی های خویش است نه ستایش نظریه پردازان یا سرزنش انکار کنندگان . آنچه در فیلمهای کیارستمی اهمیت دارد نگاه او و ابژه گرایی منحصر به فرد اوست . معنا در دنیای او از قشر جسم شروع می شود. از سطحی ترین لایه احساسی ادراک و بعد موریانه وار می زند به رگ و ریشه و ناخودآگاه را از آن رهایی نیست. کیارستمی به هر آنچه در هستی دیده می شود خواه تکه چوب پوسیده باشد یا جان انسان، تشرف می بخشد.این ، تقلیل جایگاه و ارزش انسان به شی ء نیست بلکه یک جور سینکرونیزه کردن و هموژنیزاسیون پدیده های هستی است که نگاهی والاینده به تمام «وجود» دارد.کیارستمی ریشه را به« اینک» می دهد و به گرامیداشت «بودن» می پردازد. آنچه در شناخت عرفانی شرقی یک اصل بنیادین است. اینجاست که دنیای کیارستمی بیش از آنچه به خرد گرایی و objectivism غرب می گراید به ریشه های اشراق نزدیکتر است و از این دست است کودکسری ها و تازه جویی ها که گوشه هایی از عرفان شرقی است. روزگاری کیارستمی در گفتگویی ،کودکان را چون عرفا می دانست که نه غم گذشته دارند و نه دلواپس آینده اند و در دم به بازی خویش سرگرمند.
*
سه: پس ناهار من کو؟
نگارنده به لطف دوستان نزدیکش که در ورک شاپ چای کیارستمی در لاهیجان حضور داشتند و خبرش نکردند نتوانست در آن شرکت کند و از نزدیک حال و هوای آن را لمس کند ولی به لطف غریبه هایی که نمی شناختشان فیلم جلسه را به دست آورد و با شرح کامل آنچه رفت آشنا شد.از سه فیلم کوتاهی که نگارنده با دستمایه قراردادن موضوع چای برای این ورک شاپ ساخت یکی از آنها به طور ویژه مربوط به داستان برگزاری ورک شاپ است و ماجرای مستند آن در یک قهوه خانه در روستایی کوهستانی می گذرد که فیلمساز جوانی که اهل آن روستاست و در ورک شاپ حضور داشته دلیل فیلم نساختنش برای ورک شاپ کیارستمی را بازمی گوید.او فیلم ساختن به بهانه پرداختن به معضل چای ایرانی و شعار احیاء دوباره این صنعت کشاورزی را همچون تلاش گروهی از دانشجویان پزشکی در کلاس آناتومی برای تشریح جسد یک مرده می داند که برای ارتقاء دانش آنها انجام می شود ولی نمی تواند آن مرده را زندگی دوباره ببخشد. این مستند کوتاه نگاه تایید گر یا نفی کننده نداشته و اساسا چنین نیتی هم در کار نبوده. نکته جالب این است که کسی که گذران زندگی خود و خانواده اش از راه چای است و بی واسطه ترین ارتباط را با این مقوله دارد درباره ورک شاپی درباره چای سخن می گوید .ورک شاپی که شاید امروز گفته شود تنها یک کارگاه فیلمسازی با اهداف هنری بوده و هدف احیاء چای و از این دست حرفها را نداشته ولی نوع اسپانسرینگ آن و مباحثی که در روز دوم ورک شاپ پس از ضیافت ناهار مطرح شد این را نمی گوید خوشبختانه جوانهای سر ذوق آمده از تمام گوشه ها و ثانیه های این ورک شاپ دوروزه و حرفهای زده شده تصویر گرفته اند که غیر قابل انکار است..( نگارنده تنها توفیق داشت خودش را به ناهار برساند و باور کنید به رغم شکمو بودن هیچ چیز نخورد!)
کیارستمی در سخنان بعد از ناهارش خاطره ای نقل کرد از فیلم تبلیغاتی ای که پیش از انقلاب برای یک شرکت نوشابه سازی( فرض کنید نوشابه مارک الف) ساخته بود گفت و اینکه یکی از بازتاب های نمایش آن فیلم کوتاه در پیش پرده سینماها این بود که فردی به کیارستمی گفته که با تماشای فیلم او، هوس کرده برود یک نوشابه( ولی از مارک ب ) بخرد و بنوشد!! کیارستمی تاکید داشت ساختن فیلمی که بیننده را به خوردن چای ترغیب کند مهم است نه تبلیغ سرراست و رو برای خوردن چای ایرانی.
تئوریسین سینمای کیارستمی ، میراحسان که به هرحال جزیی از پدیده کیارستمی است( چه دوست بداریم یا نه) برگزاری این ورک شاپ ها و فیلمسازی گروهی را نوعی رواندرمانی می داند و آن را «سینما درمانی» می نامد.( نقل از مقاله ای با عنوان: جن بو داده و سينماي كيارستمي نوشته میراحسان) من با این نظر موافقم ولی اعتقاد دارم این درمان دوسویه است و آثار مثبت و فوایدش بیش از این جوانهای پر شور و خردمند( که چشم حسود کور در سلامت کامل عقلانی و جسمانی به سر می برند ) به خود کیارستمی و دوستانش و گسترش جهانی پدیده او بر میگردد و از این راه دلمشغولی ای هم عاید تئوری پردازان می گردد. گمان نمی کنم او شرکت کنندگان در این ورک شاپها را عده ای بیمار بداند که مجموعه ای از کمپلکس ها و آشفتگی های روانی هستند و برای تخلیه عقده های روانی خود باید فیلم بسازند تا دریابند چه اندازه ناتوان و بی هنرند .اگر این طور است حتما نقد نوشتن هم برای عده ای عقده ای ، درمانگر است و آهنگسازی هم برای عده ای دیگر و اساسا هر آفرینش هنری ادبی بازتاب روانپریشیهای خالقش است.
*
چهار: نخ دندان من کو؟
?
هرچند جهان بینی و رویکردگرایی کیارستمی مختص اوست ولی او آفرینشگر و صاحب مطلق پرداختهای سینمایی خاصی نیست که بشود دیگران را مدام به تقلید از او متهم کرد. دیگرانی که گاه بسیار از دنیای کیارستمی و نگاه یکه او دورند ولی بی هوده متهم به پیروی کورکورانه از او می شوند. نمونه مشخص این بحث .فیلمهایی است که بر اساس ایده هایی از عباس کیارستمی ساخته می شود. نمونه وار ترین فیلسماز این جریان ، جعفر پناهی است که با وجود همدلی و همراهی نزدیکش با کیارستمی، هرگز پشت قبای کیارستمی پنهان نشده و جایگاه جدا و والایی برای خود و سینمای اجتماعی اش به دست آورده. سینمایی که خط روایتش را از گره ها و پیچیدگهای اجتماع و از پنهان ترین زوایای افراد نادیده گرفته شده اجتماع می سازد و از شاعرانگی لطیف نگاه کیارستمی بهره چندانی نبرده و در مقابل، خود شعری ناتورالیستی و غمخوارانه است که هیچ دست کمی از آن دیگری ندارد.نوع پرداخت و نگاه سینمایی جعفر پناهی هم از جنس کیارستمی نیست.
دیگرانی هم گاه به گاه بر اساس ایده های او فیلم ساخته اند. گاهی این ایده در گذر از راهروی فکر سازنده اثر، رنگ و بو و امضای آن سازنده را به خود گرفته همچون تجربه کارگران مشغول کارند ساخته مانی حقیقی که آشکارا فیلمی از مانی حقیقی است و وامدار نگاه و سلیقه دیگری نیست و گاهی تجربه ای محافظه کارانه و هرچند ارزشمند همچون سفر علیرضا رئیسیان که براساس فیلمنامه ای از کیارستمی شکل گرفته و عناصر مورد علاقه آن سالهای او: رودبار، سرباز آشخور منگ و مبهوت و زلزله یا جنگ و... در آن آشکارا به چشم می خورد .
تجربه هایی هم هستند که وجود و آفرینششان بی ارتباط با خود کیارستمی نیست . همچون« بیست انگشت» مانیا اکبری که به نظرم هویت مستقل خود را به زیبایی به رخ می کشد و در سایه نام کیارستمی نمی ماند. فیلمی ساده نما که حاصل کارگردانی بسیار دقیق و حساب شده و گاه رشک بر انگیز است. گوهر این اندیشه سینمایی، سرچشمه ای جز سینمای کیارستمی ندارد ولی جز برداشتهای هوشمندانه از نگره های او ، فیلم بسیار سرپا و دور از آزموده های پیشین سینمای کیارستمی و اثری در خور تامل و یکه است.
*
پنج: رومئوی من کو؟
عده ای بازیگر زن در سالن تاریک سینما نشسته اند و به پرده ای «می نگرند» که فیلمی بر اساس داستان رومئو و ژولیت نمایش می دهد.قرار است ما واکنش آنها را «تماشا» کنیم.آنها دارند می بینند و قرار است توسط ما دیده شوند ولی قرار نیست عکس العمل طبیعی خود را به آنچه می بینند نشان دهند، بلکه به آنها گفته شده باید در طیفی از غم و اندوه قرار بگیرندحال، ابرو در هم کشیدنی باشد یا ریزش سیل اشک( که به دلیل عدم استفاده از اشک مصنوعی مقدور نبود) یا اصلا فرض کنیم که دست آنها در نوع نمایش احساسشان باز است . دغدغه این نوشته اشاره به خوب یا بد بازی کردن این بازیگران نیست و به نظر می رسد قصد کیارستمی هم از ابتدا چنین چیزی نبوده.
ما داریم بازیگرانی را می بینیم که پیش و بیش از اینکه بازیگر باشند زن هستند و از گریه کردن ناتوانند.. کیارستمی آنچه را که می خواهد بگوید در چینشی ساده و با زدودن پیرامون و با بازی آرام نور و سایه بر چهره این بازیگران نشان می دهد. فیلم کیارستمی همچون همیشه تفسیر در بر ندارد و داوری نمیکند.
رولان بارت در کتاب اتاق روشن چنین می نویسد: همین که خودم را پیش روی عدسی حس کنم همه چیز دیگرگون می شود: من به خودم در فرآیند ژست گرفتن شکل می دهم و در دم جسم دیگری برای خودم می سازم.... ژست می گیرم می دانم که در حال ژستم، دلم می خواهد شما هم بدانید که در ژستم ( نشر چشمه چاپ دوم صفحه 23تا 25) هرچند کلام بارت درباره بازیگری نیست، ولی اشاره به حضور نیرومند و استحاله بخش لنز دارد و فاصله ای که همیشه میان بازی و زندگی هست و با هیچ شگردی این دو بر هم منطبق نمی شوند. سارتر درنوشتاری با عنوان gaze/gazing substituted for look/looking می گوید: ...درک من از نگاهی که متوجه من است بر اساس تخریب چشمهایی که به من نگاه میکنند شکل می گیرد من وقتی نگاه را درک می کنم که دیگر از درک چشمها باز می مانم....(نقل از کتاب لاکان –هیچکاک /صفحه 238/ ترجمه امید نیک فرجام/ ویراستار : مازیار اسلامی/ انتشارات ققنوس)
ما بازیگرانی را می بینیم که وانمود میکنند بازیگران داستانی دیگر را تماشا میکنند . در واقع می دانیم که آنها بازیگرانی دیگر را تماشا نمی کنند و همه اینها بازی نور به همراه صدایی است که بعدا روی فیلم گذاشته شده. بازیگران می دانند که قرار است در کنار هم دیده شوند و بیننده بر هنر و مهارتشان داوری خواهد کرد. به نظر شما در موقعیتی اینچنین مضطرب کننده و دشوار ، نمایش بی واکنشی و تاکید بر آگاهی از به بازی گرفته شدن و تلاش برای حفظ فردیت و بازی نخوردن از کارگردان ، طبیعی ترین واکنش هر بازیگر نخواهد بود؟ حال اگر همین آزمایش را با نابازیگر تکرار کنیم نتیجه ای کاملا دیگرگون به دست خواهد آمد : تلاش برای نمایش «خود» و دیده شدن ، بزرگ نمایی بازی، تن دادن به ناخودآگاهی و اعتماد کردن به آفریننده....
این نخستین بار است که این همه بازیگر در فیلمی از کارگردانی حضور می یابند که بیشتر آثارش را با نابازیگرها و این اواخر با طبیعت بیجان و باجان شکل داده. این فیلم کوتاه نقبی برای راه بردن به احساس زنانه نیست، تاملی بر شمایل بازیگر زن در سینمای ایران هم نیست. ولی آیا نمی تواند پاسخی موجز و همچون همیشه در ابهام به سالها خرده گیری بر استفاده از نابازیگر در سینمای کیارستمی باشد؟مهم نیست از ابتدا چه نیتی در میان بوده. مهم این است که فیلم موجود، در نقطه مقابل ستایشگری ایستاده و حاصل کار در پارادوکسی جالب با لحن فیلم و موسیقی و داستان سوزناکی که روایت می شود، طنز سیاه و پر از کنایه ای است.
پس در آمد:
می شود هرچند اندک و در مجالی کوتاه به بازشناسی مولفه های سینماگری همچون کیارستمی پرداخت و پدیده وجودی و دنیای آفرینشگرش را ستود ولی دوستدار فیلمهای او نبود.من با همه آنچه نوشتم یک دلیل ساده و شخصی برای دوست نداشتن سینمای کیارستمی دارم: از تماشای فیلمهایش لذت نمی برم.