بازخوانی ناپدید شدن در دوفیلم
ماجرا (میکل آنجلو آنتونیونی) / زیر شن(فرانسوا ازون)
شاید در ابتدا مقایسه این دوفیلم یکی مربوط به پنجاه سال قبل و دیگری ساخته شده در چند سال گذشته کمی عجیب به نظر برسد و این دو تنها فیلمهایی هم نباشند که به این مضمون پرداخته اند ولی به گمان من شاخصترین آنها هستند.
درفیلم آنتونیونی شخصیت زن فیلم به نام آنا که به نوعی دلزدگی در عشق و رابطه ودر تعمیم آن نسبت به تمامیت زندگی رسیده در سفری تفریحی با دوستانش به ناگهان ناپدید می شود و هرگز پیدا نمی شود. گم شدن او بهانه ای است برای کالبد شکافی و به چالش کشیدن روابط سرد و بی ریشه انسانی. به هر حال فیلمساز برای آنها که فیلم را از دریچه واقع گرایی محض تماشا میکنند و چندان دلبسته به تفسیرهای فراروایی نیستند راههایی برای توجیه این ناپدید شدن باقی می گذارد. او در ادامه زنی هرزه را در تشابهی غلط انداز با آنا به ما نشان می دهد که باز هم گوشه چشمی به خارج از روایت داشته باشیم. (این رویکرد آگاهانه را مقایسه کنید با رویکرد خامدستانه ناپدید شدن سلما هایک در فیلم متوسطی همچون کوچه میداک که نه ناگهانی و تکان دهنده است و نه پایان باسمه ای و کلیشه وار هرزه شدن او کوچکترین نشانی از ظرافت و هوشمندی دارد ، هرچند به گمان من هردوی این فیلمها چیزی نزدیک به هم را می خواستند بگویند چیزی در مایه های از دست رفتن و رفتن...)
در فیلم آنتونیونی چرخه بیمار این از دست رفتن به گونه ای نا موکد در خیال تماشاگر تکرار می شود، وقتی که سرخوردگی و بهت کلودیا - نزدیکترین دوست آنا که حالا پس از ناپدید شدن او با معشوق دوستش روی هم ریخته - را نشان می دهد. کامل کننده این پازل در تصور ما همان صحنه ای است که تعداد بسیاری از مردان حریص و تشنه با نگاه خود کلودیا را که تنها برای ثانیه هایی تنها و سرگردان در انتظار مانده در می نوردند...
فیلم زیر شن فرانسوا ازون اما به گمان من فیلم بهتری است . در فیلم ازون بی مقدمه چینی و بی هیچ پس زمینه ای و به شکلی بسیار غیر قابل پیش بینی شوهر یک زن ناپدید می شود و هیچ گاه هیچ نشانه ای از او به دست نمی آید. زن به جستجوی او بر می آید. وقتی او را باجسدی روبرو می کنند که گویا جسد شوهرش بوده با ایمانی شگفت انگیز به انکار آن بر می خیزد و در خیال خود با شوهرش زندگی را از سر می گیرد.
سکانس شاهکار این فیلم یعنی مغازله زن با دستهای خیالی همسر( خیال دست های او؟) از دریغ آمیز ترین مغازله های سینماست که ناخواسته اشک در دیدگان می نشاند. .مغازله ای سرشار از نیاز و درد و تهی از اروتیسم که البته این مشخصه تمام سکانس هایی از این دست در این فیلم باشکوه است. فیلمساز تن دادن پرسش برانگیز را همان گونه مومنانه، دردمندانه و فارغ از جسم ترسیم میکند که در امیلی شکستن امواج لارس فون تریر دیده ایم. اما فیلمساز هوشمند و آگاه به این بسنده نمی کند و در برابر عشق لایزال زن ما را با پرسشی شگفت و هولناک روبرو می سازد. جایی در اواخر فیلم مادر شوهر زن که آشکارا سرد است از امکانی دیگر سخن می گوید که زن در دورترین مکان ذهنش به آن نمی اندیشیده. او می گوید که شوهر هرگز از زندگی زناشویی اش خرسند و دلخوش نبوده و از این دلسردی، پیشتر سخن گفته.
زن که پیش از این حتی نبودن مرد را باور نداشت فرومی نشیند و همچون ما به روزهای رفته و ملال و دلسردی نادانسته اش می اندیشد ولی در سکانس استثنایی پایان فیلم در کنار همان ساحل ابتدای فیلم، انگار که گم شده اش را پیدا کرده باشد به سوی انتهای عمق کادر که مردی کنار ساحل ایستاده می دود و همان طور که در فیلمهایی از این دست می شود حدس زد از او هم می گذرد و باز می دود و دور می شود... فیلم ازون دلسردی و رخوت راز آمیز این رابطه را هرگز از نگاه زن نشان نمی دهد او عاشقانه و ایثارگرانه مردش را دوست دارد و هرگز سخنان مادر او را که ظاهرا خالی از هرگونه تردیدی است باور نمی کند ما هم به پاس این یقین شیداسرانه با او هم نفس می شویم و آنقدر می دویم تا فیلم تمام شود و می دانیم او باز هم خواهد دوید ...و گاهی به پیرامون خود می نگریم و از فکری که در سرمان می گذرد تنمان می لرزد...
برای آنتونیونی و ازون ناپدید شدن تنها بهانه ای برای رازآلود کردن قصه و همپا کردن ما در جستجویی بی نتیجه است که تنها، جستجوگر و به پیروی آن، تماشاگر فیلم را به شناخت یا برداشتی دیگرگونه می رساند . هردو فیلم با پایانی به اصطلاح باز و بی پاسخ بر گمشده فیلم، تمام می شوند ولی اگر خوب دیده باشیم آنچه باید از دل این ماجرا یا از زیر شن سر برآورد همان تردیدی است که در قضاوتهای ما، بی چرا تماشاگران، می افتد و همچون خوره در ناخودآگاه پرسه خواهد زد...
ناپدید شدن در کنشمندی ملال آور زندگی، دستمایه چندین فیلم بوده و سوژه ای است که گویی همیشه تازه و پرچالش خواهد ماند. شما می دانید چرا رمدیوس خوشگله مارکز یک روز ناپدیدشد؟