
چرا داستان نوشته می شود؟
این پرسشی بنیادین است و بیهوده. پرسشی که پاسخ آن گشاینده رمزهای بسیار و لایه بردارنده از پیاز پر سوز و اشکی است که پس واپسین لایه هم هیچ نیست.
ولی از این رهگذر دست کم چیزی بر سردابه کالبد شکافی می توان بازگشود.
داستان نوشته می شود برای اینکه (نوشته) بماند و این شایسته ترین و خردمندانه ترین پاسخ چنان پرسشی است. چرا ( نوشته) بماند؟ چون نگارنده چنین می خواسته. چرا نگارنده می خواهد نوشته از خود بگذارد؟
چندین پاسخ در اندیشه می گذرد.
انسان می هراسد از ثانیه هایی که از دست می روند ، همیشه و با هر دم و بازدم و لحظه هایی که گم می شوند، گم می شوند در درندشت آمد و رفت ثانیه ها ، در دلواپسیهای ناکارآمد زمان که هیچ چیز از خود به جا نمی گذارد، در سایه بی روزن مرگ...
انسان می خواهد از خود به یادگار بگذارد تا مرگ را انکار کند. تا هراس خود از مرگ را فرافکند. تا همیشه باشد.در فرومایه ترین چاره اندیشی جاوادنه شدن، انسانها بچه می سازند و به سرنشینان زمین می افزایند تا از این راه جاودانه باشند نام پدران و مادران درگذشته شان را بر فرزندان خویش می نهند تا آنها را همیشگی کنند و اگر مردی پسر نتواند بسازد افسرده و دلخون می شود که نامش از این دنیا رخت برخواهد بست.چنین نگرش جانورانه ای هرچه هست مکانیزمی است برای فرافکندن مرگ، برای ترس از نیستی.
آن دسته از آدمها که داراترند با برجا گذاشتن ساختمان و ... می کوشند جاودانه شوند.
داستان از این رو نوشته می شود که نویسنده اش می خواهد جاودانه باشد این تنها یکی از انگیزه های داستان نویسی است ( در این نوشتار با گونه های دستمزدی و ژورنالیستی نوشتن میانه ای ندارم)
دلشوره دیگر که به نگارش داستان می انجامد این است که نویسنده می پندارد آزموده ای ویژه در نهاد و لایه های ذهنش است که چه خوب می شد اگر آنرا با دیگران در میان گذارد و دریافت خود را با دیگران بخش کند . دریافتی که می تواند یک نوستالژی باشد یا حسی از دلدادگی، ترس ، پادرهوایی ، معماگونگی و...
در این دیدگاه نویسنده اندکی کمتر به خود می اندیشد و آنچه می خواهد بگوید ارزشمند تر است تا اینکه تنها در پی جهانگیر کردن نام خویش باشد.
انسانها دوست دارند ارج ببینند، در همین زندگی زمینی خود پیش از مرگ. در همین چند دهه زندگی پر از رنج و گره خود. .هرکس به راهی می زند تا شناخته شود و دیگران از او یاد کنند چه خوب تر که به نیکی و گرامیداشت و نه چندان بد اگر گیریم به ریشخند و خوارداشت که بهایی است که گاهی در برابر شناخته شدن باید پرداخت و اندک کسانی هستند که از این هم رویگردان نیستند.
از این منظر که بازگفته شد گروهی اندک داستان نویسی را بر می گزینند.
همه این نیاز های خرد که گفته شد هست و هیچیک ریشه و بنیاد پرسش آغازین ما نیست؟
داستان نوشته می شود چون باید نوشته شود. چون تنها داستان است که تاریخ را به پیش می راند و هرانچه چشم بسته باید از روزگارانی که بر زمین رفته بپذیریم همین داستانها به خورد می دهند. داستانهایی که گاه اندکی خرد دروغین بودنشان را فریاد می زند.
داستان نوشته می شود چون گاهی نویسنده اش اگر ننویسد دقمرگ می شود. گاهی نوشتن نیک ترین راه برای گریز از درگیریها و سردرگمی های روان است. گاهی لازم است فرد گذشته های خویش را احضار=بازآوری کند و بنویسد تا شاید از آنها رهایی یابد. همچون هیپنوتیزمی که نقطه های تاریک و رمز آلود گذشته انسان را رمزگشایی میکند .این رویکرد به نوشتن، امروزه گوشه ای درمانگرانه در دانش روانکاوی است..
در واپسین ترین و امروزی ترین رویکرد، داستان فرآمده ای است از چندین و چند داستانک اتفاقی که از دستنوشتهای بی همبستگی روزانه و یادداشتهای دم صبح تا خوابزدگیهای نیمه شب گردآوری می شود و به شکلی دیجیتالیزه در خط ویرایش قرار می گیرد و تکه ها پس از تایپ شدن پس و پیش می شوند( همچون سکانسهای یک فیلم بر میز تدوین) تا خط داستانی کمرنگی میان آنها شکل گیرد. این داستانکها هرگز برای داستان بودن نوشته نشده بودند ولی در نگرشی بالاسرانه به شایسته ترین شکل داستانی با همه ویژگیهای زندگی این روزگار بی سر و شکل و در خور این زمانه اند و گاه نوشته هایی شگفت اند.
گاهی سخنی را به هیچ زبانی نمی توان گفت. باید کنایه در آمیخت تا از دیوار قدغن ها گذشت. هرجا سخن گفتن چندان روا نیست داستان دست افزاری است برای به کنایه گفتن.
هر داستان آزمون جهانی است که شاید نیازموده ایم. دوست داریم با میان کنشهای داستان همدست شویم تا در یک کلام لذت ببریم. از همانند سازی خویش با پرسوناهای داستان و از گذاشتن خود در بزنگاههای قهرمان داستان.
داستان همیشه و حتی امروز که رسانه های دیداری و شنیداری فراگیری چون تلویزیون و سینما برنامه های فله ای- گله ای به سوی انسانها پرتاب می کنند رسانه ای یکه و بی مانند است و یکی از بهترین راههای خوشباشی و آموختن و سرگرم شدن.
ویژه ترین ویژگی داستان، نیازمندی بی چون و چرایش به توانایی ایماژ سازی و فضا سازی ذهن خواننده است از اینرو همگان نمی توانند داستان خوان خوبی باشند. خواندن بر خلاف تماشا کردن و شنیدن نیازمند پرورش ویژه ای است که خوی انسان امروزی از آن گریزان است.
با تمام اینها داستان هم می تواند بی ارزش و پست نوشته شود که نمونه آن هم بسیار است ولی در این نوشتار ما از داستان ناب و والا سخن راندیم.
برای سرو سامان دادن به پایان این نوشته: من اینگونه می اندیشم: داستانی را می خوانم تا لذت ببرم و ثانیه ها و ساعتهای دلپذیری با بازسازی آن در ذهنم داشته باشم . فقط همین. و داستان می نویسم تا دیگران بخوانند و خوش بگذرانند . این کمترین کاری است که برای انسانهایی که نمی شناسمشان و دوستشان دارم می توانم انجام دهم. آنها که دوست نمی دارم همیشه همین دور وبر ها پرسه می زنند.
دکتر رضا کاظمی -لاهیجان- ایران- زمین